{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبحعمارت رونیو

"۴:۰۰ صبح-عمارت رو-نیو"
با درد شدید تو سرشونم از خواب بلند شدم...رو تختم بودم و از بیرون اتاق صدا میومد...خیل اروم از رو تختم اومدم پایین و در رو به ارومی باز کردم...اتاق پدر یکم اونور تر و رو به روی اتاق من بود ...گوشه ی در باز بود و وقتی داخل رو نگاه کردم پدرم رو دیدم که داشت جیمی رو معاخضه میکرد...یکم که به حرف های پدر دقت کردم دیدم درباره منه
-چرا باید بیهوشش کنی
-شرمنده...مجبور بودم
-اصلا چرا باید جلوی اون تیراندازی کنی...ُصد بار بهت گفتم نمیخوام اون تو خطر باشه و نبایدم با وجود الدنگی مثل تو باشه
و سیلی ای بود که روی صورت جیم فرود اومد و نیو ای که با عجله و بدون هیچ در زدنی رفت داخل اتاق پدرش و با صدایی رسا لب زد
-تقصیر اون نیست
هردوشون برگشتن سمتش
-تقصیر جیمی نیست...من نباید تا اوموقع بیرون میبودم
-نیو برو تو اتاقت
-نمیرم پدر...الانم نمیخوام دوباره سر همچین موضوع مسخره ای بازم یکی دیگرو کتک بزنی...جیمی بیا اتاقم
-الان نمیتونه بیاد
-همین الان بیاد
و بعد از در خارج شد
-قربان میتونم برم؟
پی دستی رو گره ی اخماش کشید و گفت
-برو
و بعد هم جیم از اتاق خارج شد و رفت داخل اتاق
دیدگاه ها (۱)

نیو بعد از کمی سکوت لب زد-ببخشید جیمی...تقصیر منه که کتک خور...

"روز بعد-ساعت ۱۱:۲۱ صبح"اقای رو و جیم سر میز صبحونه بودن که ...

"نیو"واقعا از رفتاراش خسته شدم...مدام کنترلم میکنه...یعنی چی...

"۸:۴۶ شب-عمارت رو"با صدای بلند جملشو داد زد-من بچه نیستم پدر...

"پسفردا-ساعت ۰۴:۱۷ صبح-شخص سوم"نیو و جیم تمام زندگیشون رو تو...

"اتمام مدت زمان سفر پی(پدر نیو)-شخص سوم"تو این یک ماه نیو و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط