{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبعمارت رو

"۸:۴۶ شب-عمارت رو"
با صدای بلند جملشو داد زد
-من بچه نیستم پدر
و پدرش هم با صدایی بلند تر داد زد و دستشو تا نزدیک گونه ی پسر یکی یدونش اورد بالا
-تو یه احمقی
پسر ناخداگاه چشماش رو بست و دستشو اورد بالا که از خودش دفاع کنه...پدرش نفسی کشید و با صدایی که اروم شده بود گفت
-نیو...برو اتاقت تا بدتر نشده
-من بچه نیستم که تنبیهم کنی...الانم هرجا بخوام میرم
و بعد با اعصبانیت از در خروجی عمارت رفت بیرون...پدرش نفس عصبی ای کشید و رو به جیم...مورد اعتماد ترین ادمش و محافظ پسرش گفت
-برو دنبالش
-چشم
جیم تمام دعوای های اون پدر و پسر رو از بَهر بود...هر بار هم سر یه موضوع...موضوع چیه؟نیو میخواد بره پاریس زندگی کنه ولی پدرش اجازه نمیده
دیدگاه ها (۵)

"نیو"واقعا از رفتاراش خسته شدم...مدام کنترلم میکنه...یعنی چی...

"۴:۰۰ صبح-عمارت رو-نیو"با درد شدید تو سرشونم از خواب بلند شد...

نکته:به احتمال زیاد این رمان بیشتر از زبون کارکتر هاست یا شخ...

ازادی رو بهتون تبریک میگم خوشگلا.امیدوارم که از این هم ازاد ...

"اتمام مدت زمان سفر پی(پدر نیو)-شخص سوم"تو این یک ماه نیو و ...

"روز بعد-ساعت ۱۱:۲۱ صبح"اقای رو و جیم سر میز صبحونه بودن که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط