{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و یک رزمنده ایرانیه که بعد از جنگ در کانادا درس میخونده....حتما بخونید پشیمون نمیشین!!!!

قسمت پنج : مرگ یا غرور

غرورم له شده بود ... همه از این ماجرا خبردار شده بودن ... سوژه مسخره کردن بقیه شده بودم ... .
بدتر از همه زمانی بود که دوست پسر سابقم اومد سراغم و بهم گفت: اگر اینقدر بدبخت شدی که دنبال این مدل پسرها راه افتادی، حاضرم قبولت کنم برگردی پیشم؟ ... .
تا مرز جنون عصبانی بودم ... حالا دیگه حتی آدمی که خودم ولش کرده بودم برام ژست می گرفت ... .

رفتم دانشگاه سراغش ... هیچ جا نبود ... بالاخره یکی ازش خبر داشت ... گفت: به خاطر تب بالا بیمارستانه و احتمالا چند روز دیگه هم نگهش دارن ... .

رفتم خونه ... تمام شب رو توی حیاط راه می رفتم ... مرگ یا غرور؟ ... زندگی با همچین آدمی زیر یک سقف و تحملش به عنوان شوهر، از مرگ بدتر بود ... اما غرورم خورد شده بود ... .
پسرهایی که جرات نگاه کردن بهم رو هم نداشتن حالا مسخره ام می کردن و تیکه می انداختن ... .

عین همیشه لباس پوشیدم ... بلوز و شلوار ... بدون گل و دست خالی رفتم بیمارستان ...در رو باز کردم ... و بدون هیچ مقدمه ای گفتم: باهات ازدواج می کنم ...
دیدگاه ها (۸)

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و ی...

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و ی...

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و ی...

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و ی...

forced marriage"single part. ات : بسه دیگه شوگا : زنیکه عوضی...

عشق در تاریکی پارت: 14 اون حسی که بهم میگفت خیانت میکنه خیلی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط