{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و یک رزمنده ایرانیه که بعد از جنگ در کانادا درس میخونده. . . .حتما بخونید... پشیمون نمیشین!!!!

قسمت چهار : من جذابترم یا ....
بالاخره توی کتابخونه پیداش کردم ... رفتم سمتش و گفتم: آقای صادقی، می تونم چند لحظه باهاتون خصوصی صحبت کنم ... .
سرش رو آورد بالا، تا چشمش بهم افتاد ... چهره اش رفت توی هم ... سرش رو پایین انداخت ... اصلا انتظار چنین واکنشی رو نداشتم ... .

دوباره جمله ام رو تکرار کردم ... همون طور که سرش پایین بود گفت: لطفا هر حرفی دارید همین جا بگید ...


رنگ صورتش عوض شده بود ... حس می کردم داره دندون هاش رو محکم روی هم فشار میده ... به خودم گفتم: آفرین داری موفق میشی ... مارش پیروزی رو توی گوش هام می شنیدم ... .

با عشوه رفتم طرفش، صدام رو نازک کردم و گفتم: اما اینجا کتابخونه است ... .

حالتش بدجور جدی شد ... الانم وقت نمازه ... اینو گفت و سریع از جاش بلند شد ... تند تند وسایلش رو جمع می کرد و می گذاشت توی کیفش ... .

مغزم هنگ کرده بود ... از کار افتاده بود ... قبلا نماز خوندنش رو دیده بودم و می دونستم نماز چیه ... .
دویدم دنبالش و دستش رو گرفتم ... با عصبانیت دستش رو از توی دستم کشید ... .

با تعجب گفتم: داری میری نماز بخونی؟ یعنی، من از خدا جذاب تر نیستم؟ ... .
سرش رو آورد بالا ... با ناراحتی و عصبانیت، برای اولین بار توی چشم هام زل زد و خیلی محکم گفت: نه ... .
دیدگاه ها (۴)

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و ی...

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و ی...

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و ی...

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و ی...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 75・⁠]⁠ᕗیه جور عصبی گفت : تو....

my love part 89

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.64  (روایت از زبان جونگ کوک)...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط