{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و یک رزمنده ایرانیه که بعد از جنگ در کانادا درس میخونده... حتما بخونید... پشیمون نمیشین

قسمت سه : آتش انتقام

چند روز پام رو از خونه بیرون نگذاشتم ... غرورم به شدت خدشه دار شده بود ... تا اینکه اون روز مندلی زنگ زد و گفت که به اون پیشنهاد ازدواج داده و در کمال ادب پیشنهادش رد شده ... و بهم گفت یه احمقم که چنین پسر با شخصیت و مودبی رو رد کردم و ... .

دیگه خون جلوی چشمم رو گرفته بود ... می خواستم به بدترین شکل ممکن حالش رو بگیرم ... .
پس به خاطر لباس پوشیدن و رفتارم من رو انتخاب کردی ... من اینطوری لباس می پوشیدم چون در شان یک دختر ثروتمند اصیل نیست که مثل بقیه دخترها لباس بپوشه و رفتار کنه ... .

همون طور که توی آینه نگاه می کردم، پوزخندی زدم و رفتم توی اتاق لباس هام ... گرون ترین، شیک ترین و زیباترین تاپ و شلوارک مارکدارم رو پوشیدم ... موهام رو مرتب کردم ... یکم آرایش کردم ... و رفتم دانشگاه ... .

از ماشین که پیاده شدم واکنش پسرها دیدنی بود ... به خودم می گفتم اونم یه مرده و ته دلم به نقشه ای که براش کشیده بودم می خندیدم ...
دیدگاه ها (۸)

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و ی...

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و ی...

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و ی...

این یک داستان واقعی عاشقانه و مذهبی بین یک دختر کانادایی و ی...

تابستونی که هیکارو مرد

:::پارت هشتم:::سمت دانشگاه رفتم.اسکیپ به ساعت سهبا ماشین برگ...

رمان :تا وقتی عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط