{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تمام شهر را گشتم...

تمام شهر را گشتم...
کوچه به کوچه اش را،
از خیابان های اصلی بگیر تا همان هایی که
آدم گم میشود و
تا به خودش می آید صبح شده...
نبودی...
قرار نبود یک شبه پیر شوم با این همه انتظار...
نگفته بودی آخرش انقدر بی هوا میروی،
انقدر که خیابان ها هم آواره ی نبودنت بشوند...!
دیدگاه ها (۴)

‎نه دلی هست‎که برایم شور بزند ‎نه دستی ‎که دستان سردم را بگی...

از اینجا که هستمتا انجا که تو هستیوجب به وجب دلتنگتم😔

غروب ها که میشودحال بدی دارم که بایدشام را تنهایی میل کنمو ظ...

دلتنگی و ندیدن تو خودش غمِ عالم است اینکه هرروز بیشتر دوستت...

چپتر هفتم

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط