{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدر ، در کشتی یاد تو نشسته ام و بادبان نامت را به احتزاز

پدر ، در کشتی یاد تو نشسته ام و بادبان نامت را به احتزاز درآورده ام.اقیانوس لحظه ها پرتلاطم است ، موجی بزرگ از راه میرسد و مرا به باغ کودکی پرتاب میکند. روی دستهای درخت انجیر می افتم در کنار حیاط خانمان . احساس میکنم سبک شده ام کسی آهسته در من آواز میخواند، خم میشوم و سایه ها را از روی زمین میچینم، کوه پایه های مه آلود آفتابی میشوند، تو در کنار جاده ایستاده ای و به فردا که از گردنه های روبرو می آید مینگری. هنوز خیلی مانده است که برف پیری ببارد، هنوز خیلی مانده است که جاده زندگی به پایان برسد، هنوز درختهای امید شکوفه میدهند، هنوز لحظه هایم لبریز از آهنگی معصومانه و زیباست، هنوز میتوانم کوه ها را تا کنم و در جیبم بگذارم ، پدر فکر میکردم گریه مخصوص کودکان است .!!!
دیدگاه ها (۵)

گاهی می شود دقیقه ها بنشینم و به یک قاب عکس نگاه کنم. نه این...

دوست داشتنت چمدانیستدر دستانِ بلاتکلیــف ترین مســــافرکه را...

حال من خوبه خوب است. آنقدر در کوچه پس کوچه های بلاتکلیفی قدم...

بیهوده گلایه نکن. نه توهم دیوار ها و نه آن همه قفل بی کلید، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط