{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویو جونکوک

ویو جونکوک

چند روزی بود از آمریکا برگشته بودم خیلیی دلم برای کره تنگ شده بود اخرین باری که اینجا بودم وقتی بود که هنوز ۹ سالم بود و پدر من رو برای درس به آمریکا فرستاده بود پدرم میخواست برای امدنم یه مهمونی برگذار کنه

م جونکوک( مادر جونکوک ) : پسرم برو دیگه اماده شو کم کم مهمون ها میرسند

جونکوک : باشه مادر

رفتم سمت اتاقم کت شلوارم رو پوشدم و عطر تلخی به خودم زدم و از اتاق خارج شدم .

دلم برای پسرا ( اعضا ) تنگ شده بود درسته امریکا بودم ولی با اون ها در تماس بودم

همینجوری میگذشت و تعداد مهمون ها بیشتر میشد مشغول صحبت با یکی از همکار های پدرم بودم که سرم رو چرخوندم ببینم پسرا امدن یا نه
که دیدم جیمین امده از همکاره پدرم عذرخواهی کردم و رفتم سمت جیمین و عمو و زنمو


جونکوک : سلام

جیمین: عهه سلام ( همدیگر بغل کردن )

ویو جونکوک

با زنمو و عمو احوالپرسی کردم و بعد با جمین گرم صحبت شدیم بعد هم پسرا امدن با هم خوش و بش کردیم و نشستیم ...
دیدگاه ها (۰)

استایل جونکوک

ویو ات مثل چی دستشویی داشتم از مادرم گفتم ات : مامان شما بری...

ویو ات ( وقتی رسیده خونه )ات : سلام م ات ( مامان ات ) : سلام...

Rz prpr ²⁸ویو یونگی یونگی: باشه الان میام جیهوپ: زودد اماده ...

#My_company_modelپارت2ویو بیناسرمو آوردم بالا که با یه پسر ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط