{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩
پارت۴

ویو جونکوک

چند روزی بود از آمریکا برگشته بودم خیلیی دلم برای کره تنگ شده بود اخرین باری که اینجا بودم وقتی بود که هنوز ۹ سالم بود و پدر من رو برای درس به آمریکا فرستاده بود پدرم میخواست برای امدنم یه مهمونی برگذار کنه

م جونکوک( مادر جونکوک ) : پسرم برو دیگه اماده شو کم کم مهمون ها میرسند

جونکوک : باشه مادر

رفتم سمت اتاقم کت شلوارم رو پوشدم و عطر تلخی به خودم زدم و از اتاق خارج شدم .

دلم برای پسرا ( اعضا ) تنگ شده بود درسته امریکا بودم ولی با اون ها در تماس بودم

همینجوری میگذشت و تعداد مهمون ها بیشتر میشد مشغول صحبت با یکی از همکار های پدرم بودم که سرم رو چرخوندم ببینم پسرا امدن یا نه
که دیدم جیمین امده از همکاره پدرم عذرخواهی کردم و رفتم سمت جیمین و عمو و زنمو


جونکوک : سلام

جیمین: عهه سلام ( همدیگر بغل کردن )

ویو جونکوک

با زنمو و عمو احوالپرسی کردم و بعد با جمین گرم صحبت شدیم بعد هم پسرا امدن با هم خوش و بش کردیم و نشستیم ...
دیدگاه ها (۰)

استایل جونکوک

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩پارت۵ویو ات مثل چی دستشویی داشتم از...

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩پارت۳ویو ات ( وقتی رسیده خونه )ات :...

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩پارت۲ویو ات : اماده شدم بعد رفتم تو...

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩پارت۱۸ات ویو وقتی کوک رفت به سمت در...

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩پارت۷ویو جونکوک : ای خدا بهترین ماف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط