به نام خدایی که جان و روح را آفرید
به نام خدایی که جان و روح را آفرید
CENTER
قسمت*۱۲*
رینا کارت را برداشت. برد زیر زبانش. همان جایی که قرص را پنهان کرده بود. دو تا تلخی. دو تا راز.
نشست روی تشک، پشتش به دیوار، زانوها را جمع کرد. به میلههای سفید نگاه کرد. به راهرو. به سلولهای خالی طرف مقابل. صدای کفش نمیآمد. هیچ صدایی نمیآمد.
ساعت یازده شب، چراغها خاموش شدند.
رینا در تاریکی چشمهایش را باز نگه داشت. منتظر بود. برای چی؟ نمیدانست.
صدایی نیامد.
ساعت یک، چراغها روشن شدند. رینا هنوز بیدار بود. اما نفسهای الکس هنوز برنگشته بودند.
صبح شد. پرستار آمد. سینی صبحانه را داد. بدون کلمه. رینا پرسید:
"۲۰۵۲ کی برمیگرده؟"
پرستار نگاهش کرد. یک ثانیه. دو ثانیه. بعد در را بست و رفت.
رینا به پوره نگاه کرد. به قرص سفید. دست کرد زیر زبانش. کارت هنوز بود. چسبیده بود به کامش. درآوردش.به آن نگاه کرد.
پشت کارت، حالا یک کلمه نوشته شده بود با خط قرمز. خطی که مال خودش نبود. مال الکس بود. مال کسی که سالها بود دستخطش را از روی یادداشتهای روی دیوار ناهارخوری حفظ کرده بود.
"صبر کن."
رینا کارت را قورت داد.
کاغذ توی گلویش گیر کرد. آب خورد. دوباره. دوباره. تا تهش رفت.
نشست روی تشک. دستش را گذاشت روی دیوار. همان جایی که الکس همیشه دست میگذاشت.
نفس کشید.
صبر کرد.
CENTER
قسمت*۱۲*
رینا کارت را برداشت. برد زیر زبانش. همان جایی که قرص را پنهان کرده بود. دو تا تلخی. دو تا راز.
نشست روی تشک، پشتش به دیوار، زانوها را جمع کرد. به میلههای سفید نگاه کرد. به راهرو. به سلولهای خالی طرف مقابل. صدای کفش نمیآمد. هیچ صدایی نمیآمد.
ساعت یازده شب، چراغها خاموش شدند.
رینا در تاریکی چشمهایش را باز نگه داشت. منتظر بود. برای چی؟ نمیدانست.
صدایی نیامد.
ساعت یک، چراغها روشن شدند. رینا هنوز بیدار بود. اما نفسهای الکس هنوز برنگشته بودند.
صبح شد. پرستار آمد. سینی صبحانه را داد. بدون کلمه. رینا پرسید:
"۲۰۵۲ کی برمیگرده؟"
پرستار نگاهش کرد. یک ثانیه. دو ثانیه. بعد در را بست و رفت.
رینا به پوره نگاه کرد. به قرص سفید. دست کرد زیر زبانش. کارت هنوز بود. چسبیده بود به کامش. درآوردش.به آن نگاه کرد.
پشت کارت، حالا یک کلمه نوشته شده بود با خط قرمز. خطی که مال خودش نبود. مال الکس بود. مال کسی که سالها بود دستخطش را از روی یادداشتهای روی دیوار ناهارخوری حفظ کرده بود.
"صبر کن."
رینا کارت را قورت داد.
کاغذ توی گلویش گیر کرد. آب خورد. دوباره. دوباره. تا تهش رفت.
نشست روی تشک. دستش را گذاشت روی دیوار. همان جایی که الکس همیشه دست میگذاشت.
نفس کشید.
صبر کرد.
- ۱.۳k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط