به نام خدایی که جان و روح را آفرید
به نام خدایی که جان و روح را آفرید
CENTER
قسمت*۱۰*
یک هفته بعد، الکس ناپدید شد.
نه در راهرو. نه در ناهارخوری. نه در سلول. رینا صبح که بیدار شد، صدای نفسهای همیشگی را از پشت دیوار نشنید. فکر کرد شاید خواب است. منتظر ماند. ساعت شش، چراغ روشن شد. در سلول باز شد. پرستار گفت:
"۱۰۰۷، صبحانه."
رینا بلند شد. از کنار سلول ۲۰۵۲ رد شد. میلههای سفید. تشک خاکستری که مرتب تا شده بود. نبود.
"۲۰۵۲ کجاست؟"
صدایش را بلند کرد. نگهبان دستش را گذاشت روی شانهاش.
"حرکت."
در ناهارخوری، صندلی روبرویش خالی بود. رینا به پوره نگاه کرد. به قرص سفید. به لیوان آب. دستهایش را روی زانوهایش گذاشت. میلرزیدند.
بچههای میز کناری زمزمه میکردند. رینا گوش تیز کرد.
"۲۰۵۲ رو بردن سالن قرمز"
CENTER
قسمت*۱۰*
یک هفته بعد، الکس ناپدید شد.
نه در راهرو. نه در ناهارخوری. نه در سلول. رینا صبح که بیدار شد، صدای نفسهای همیشگی را از پشت دیوار نشنید. فکر کرد شاید خواب است. منتظر ماند. ساعت شش، چراغ روشن شد. در سلول باز شد. پرستار گفت:
"۱۰۰۷، صبحانه."
رینا بلند شد. از کنار سلول ۲۰۵۲ رد شد. میلههای سفید. تشک خاکستری که مرتب تا شده بود. نبود.
"۲۰۵۲ کجاست؟"
صدایش را بلند کرد. نگهبان دستش را گذاشت روی شانهاش.
"حرکت."
در ناهارخوری، صندلی روبرویش خالی بود. رینا به پوره نگاه کرد. به قرص سفید. به لیوان آب. دستهایش را روی زانوهایش گذاشت. میلرزیدند.
بچههای میز کناری زمزمه میکردند. رینا گوش تیز کرد.
"۲۰۵۲ رو بردن سالن قرمز"
- ۴۷۸
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط