به نام خدایی که جان و روح را آفرید
به نام خدایی که جان و روح را آفرید
Center
قسمت*۱۱*
"۲۰۵۲ رو بردن سالن قرمز."
"چرا؟"
"چیزی پیدا کردن تو سلولش."
رینا نفسش را حبس کرد. زیر تشک الکس چیزی نبود. مگر... چاقو. چاقوی کوچکی که الکس از سالن سبز دزدیده بود. الکس آن را همیشه زیر تشکش قایم میکرد. رینا بارها به او گفته بود: ببرش زیر کفشها، ببرش توی لایهی دوم لباسها. اما الکس گفته بود:
"چاقو باید نزدیک باشه. همیشه."
حالا چاقو را پیدا کرده بودند.
سالن قرمز یعنی چه؟ رینا نمیخواست به خاطر بیاورد. یک بار، دو سال پیش، بچهای را به سالن قرمز برده بودند. اسمش لیا بود. کد ۳۴۰۱. موهای مشکی داشت، همیشه میخندید، حتی وقتی هیچ چیز خندهداری نبود. او را برگرداندند سه روز بعد. نمیخندید دیگر. حرف نمیزد. یک هفته بعد، سلولش خالی شد. هیچ کس نپرسید کجا رفت.
رینا قرص را قورت نداد. زیر زبانش گذاشت. طعم تلخ پخش شد روی زبانش اما قورت نداد. نگهبان که نگاه نمیکرد، قرص را تف کرد توی کف دست و قایمش کرد. نمیدانست چرا. فقط حس میکرد که اگر دارویشان را نخورد، شاید بهتر باشد. شاید بتواند فکر کند. واضحتر.
بعد از صبحانه، او را به سالن سبز بردند. آزمایش معمولی. سوزن. خون. یک مادهٔ شفاف که توی رگش رفت و تمام بدنش چند دقیقه داغ شد بعد سرد. رینا چیزی نگفت. به صورت جرمی بلیک نگاه کرد که پشت میز نشسته بود و یادداشت مینوشت. جرمی امروز لبخند نمیزد. جدی بود. تقریباً عصبانی.
"۱۰۰۷، تو با ۲۰۵۲ حرف زدی؟"
رینا دراز کشیده بود روی تخت فلزی. بازویش را گرفته بودند و لوله بهش وصل کرده بودند. خونش میرفت توی یک کیسهٔ پلاستیکی. مانیتور بالا سرش ضربان قلبش را نشان میداد.
"چرا باید باهاش حرف بزنم؟"
"چون همسلولی بودید."
"همسلولی که نه. همراهرو بودیم."
جرمی خودکارش را زمین گذاشت. از جایش بلند شد. آمد کنار تخت. عطرش بوی چیز عجیبی میداد، شبیه کاج و دود. دستش را گذاشت روی پیشانی رینا. انگشتهایش سرد بودند.
"۱۰۰۷، راستش را بگو. ۲۰۵۲ به تو چیزی گفت دربارهٔ فرار؟"
رینا به چشمهایش نگاه کرد. عینک گرد طلایی. پشت شیشه، چشمهای قهوهای کوچکی بود که هیچ چیز تویشان نبود. نه خشم، نه مهربانی، نه حتی کنجکاوی. فقط یک چیز سفید و خالی، مثل یک صفحهٔ کاغذ که هیچ وقت چیزی رویش نوشته نشده.
"۲۰۵۲ هیچ وقت از فرار حرف نزد. فقط میگفت چقدر پوره غذا بده است."
جرمی لبخند زد. آن لبخند نصفه نیمه. "پوره غذا واقعاً بده است، نه؟"
جواب نداد.
آزمایش که تمام شد، او را بردند سلول. از کنار سلول ۲۰۵۲ رد شد. باز هم خالی بود. این بار، تشک را برداشته بودند. فقط یک لکهٔ قهوهای روی زمین مانده بود. رینا نمیدانست آن لکه چیست. نمیخواست بداند.
داخل سلولش که رفت، زیر تشک را نگاه کرد. کارت سفید هنوز آنجا بود. نوشته رویش هنوز خوانا بود:
نگاهت میکنند.
پشتش هیچ چیز نبود.
اما یک چیز عوض شده بود. گوشهٔ کارت، یک گوشه، سوخته بود. نه از قبل. تازه. انگار کسی با فندک آن را گرفته باشد.
رینا کارت را برداشت. برد زیر زبانش. همان جایی که قرص را پنهان کرده بود. دو تا تلخی. دو تا راز.
Center
قسمت*۱۱*
"۲۰۵۲ رو بردن سالن قرمز."
"چرا؟"
"چیزی پیدا کردن تو سلولش."
رینا نفسش را حبس کرد. زیر تشک الکس چیزی نبود. مگر... چاقو. چاقوی کوچکی که الکس از سالن سبز دزدیده بود. الکس آن را همیشه زیر تشکش قایم میکرد. رینا بارها به او گفته بود: ببرش زیر کفشها، ببرش توی لایهی دوم لباسها. اما الکس گفته بود:
"چاقو باید نزدیک باشه. همیشه."
حالا چاقو را پیدا کرده بودند.
سالن قرمز یعنی چه؟ رینا نمیخواست به خاطر بیاورد. یک بار، دو سال پیش، بچهای را به سالن قرمز برده بودند. اسمش لیا بود. کد ۳۴۰۱. موهای مشکی داشت، همیشه میخندید، حتی وقتی هیچ چیز خندهداری نبود. او را برگرداندند سه روز بعد. نمیخندید دیگر. حرف نمیزد. یک هفته بعد، سلولش خالی شد. هیچ کس نپرسید کجا رفت.
رینا قرص را قورت نداد. زیر زبانش گذاشت. طعم تلخ پخش شد روی زبانش اما قورت نداد. نگهبان که نگاه نمیکرد، قرص را تف کرد توی کف دست و قایمش کرد. نمیدانست چرا. فقط حس میکرد که اگر دارویشان را نخورد، شاید بهتر باشد. شاید بتواند فکر کند. واضحتر.
بعد از صبحانه، او را به سالن سبز بردند. آزمایش معمولی. سوزن. خون. یک مادهٔ شفاف که توی رگش رفت و تمام بدنش چند دقیقه داغ شد بعد سرد. رینا چیزی نگفت. به صورت جرمی بلیک نگاه کرد که پشت میز نشسته بود و یادداشت مینوشت. جرمی امروز لبخند نمیزد. جدی بود. تقریباً عصبانی.
"۱۰۰۷، تو با ۲۰۵۲ حرف زدی؟"
رینا دراز کشیده بود روی تخت فلزی. بازویش را گرفته بودند و لوله بهش وصل کرده بودند. خونش میرفت توی یک کیسهٔ پلاستیکی. مانیتور بالا سرش ضربان قلبش را نشان میداد.
"چرا باید باهاش حرف بزنم؟"
"چون همسلولی بودید."
"همسلولی که نه. همراهرو بودیم."
جرمی خودکارش را زمین گذاشت. از جایش بلند شد. آمد کنار تخت. عطرش بوی چیز عجیبی میداد، شبیه کاج و دود. دستش را گذاشت روی پیشانی رینا. انگشتهایش سرد بودند.
"۱۰۰۷، راستش را بگو. ۲۰۵۲ به تو چیزی گفت دربارهٔ فرار؟"
رینا به چشمهایش نگاه کرد. عینک گرد طلایی. پشت شیشه، چشمهای قهوهای کوچکی بود که هیچ چیز تویشان نبود. نه خشم، نه مهربانی، نه حتی کنجکاوی. فقط یک چیز سفید و خالی، مثل یک صفحهٔ کاغذ که هیچ وقت چیزی رویش نوشته نشده.
"۲۰۵۲ هیچ وقت از فرار حرف نزد. فقط میگفت چقدر پوره غذا بده است."
جرمی لبخند زد. آن لبخند نصفه نیمه. "پوره غذا واقعاً بده است، نه؟"
جواب نداد.
آزمایش که تمام شد، او را بردند سلول. از کنار سلول ۲۰۵۲ رد شد. باز هم خالی بود. این بار، تشک را برداشته بودند. فقط یک لکهٔ قهوهای روی زمین مانده بود. رینا نمیدانست آن لکه چیست. نمیخواست بداند.
داخل سلولش که رفت، زیر تشک را نگاه کرد. کارت سفید هنوز آنجا بود. نوشته رویش هنوز خوانا بود:
نگاهت میکنند.
پشتش هیچ چیز نبود.
اما یک چیز عوض شده بود. گوشهٔ کارت، یک گوشه، سوخته بود. نه از قبل. تازه. انگار کسی با فندک آن را گرفته باشد.
رینا کارت را برداشت. برد زیر زبانش. همان جایی که قرص را پنهان کرده بود. دو تا تلخی. دو تا راز.
- ۱۲۴
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط