{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوراهی عشق و نفرت

دوراهی عشق و نفرت
p¹⁶
تهيونگ:وايساد و برگشت طرفم تا ادامه حرفامو بزنم، پوزخند زدم، گفتم كه تو از ترس حاضر نبودى كمكش كنى و تنهاش گذاشتى در حالى كه بيشتر از روزاى قبل بهت نياز داشته، الان اومدى اينجا نقش دوست پسراى غيرتيو بازى ميكنى درحالى كه تو اين راه خطرناک تنهاش گذاشتى؟ عصبانيت و قرمزى صورتش هرلحظه بيشتر ميشد، دستاشو مشت كرده بود يه نگاه به دستاش انداختم وتير خلاصو زدم:
اون نيازى به تو نداره..
ديگه حمله كرد به سمتم و يه مشت خوابوند تو صورتم كنترلمو ازدست دادم و خوردم به مبل يه مشت ديگه هم خوابوند تو صورتم اينبار كامل افتادم رو مبل نشست رو شكمم و با تمام وجود مشت ميزد تو صورتم و داد ميزد:
جونگکوک:ميكشمت پسره ى عوضى فكر كردى كى هستى اون منو دوس دارههههه دست از سرش بردار...
تهیونگ:بعد چند دقيقه خسته شد و به نفس نفس زدن افتاد از رو شكمم پرتش كردم اونطرف دهنم پر خون بود صورتم بشدت درد ميكرد اما خيلى خونسرد از روى زمين بلند شدم و پنجره رو بازكردم و اب دهنم كه با خون دهنم قاطى شده بود و انداختم بيرون از رو ميز چند تا دستمال برداشتم و گرفتم جلوى دماغم
به كاناپه تكيه داده بود و نفس نفس میزد يه پوزخند زدمو گفتم:
جاى اينكه صورت منو داغون كنى بهتر نيست از دخترى كه ادعا داری دوسش دارى و اونم دوست داره مراقبت كنى؟ تا مجبور نشه به من رو بياره ازش مراقبت كنم؟
با چشماى قرمز نگام نكرد دوباره به سمتم حمله كرد اما اینبار جاخالى دادم و سكندرى خورد ورفت تو ديوار، چند بار باعصبانيت مشتشو كوبوند تو ديوار و گفت:
جونگكوک:وقتى از چيزى كامل خبر ندارى بهتر نيست اون دهن كثيفتو بندى؟ من هيچوقت تنهاش نذاشتم فقط با زدن اين حرفا ميخواستم رو پاى خودش وايسه ياد بگيره از خودش مراقبت كنه، اما يهو سرو كله ى توعه عوضى پيدا شد و مثل سوپرمن شدى قهرمان زندگيش،
تهیونگ:اومد نزديكتر دقيقا جلوى صورتم بود و ادامه داد:
جونگكوک:من حسم بهم دروغ نميگه ميدونم كه يه ريگى به كفشت هست اقاى باديگارد ومطمئن باش ميفهمم بزودى، ا/ت كور كورانه بهت اعتماد كرده اما منو نميتونى گول بزنى ازهركسى كه خوشم نيومده بعدهافهميدم كاملا درست راجبش فكر ميكردم
بعد زدن اين حرفا خيلى سريع از خونم بيرون زد...
تهيونگ:(تودلش) حست درسته بهش اعتماد كن مستر جونگكوک به سمت حموم رفتم تا اين روز مسخره و خسته كننده رو با آب بشورم و فراموش كنم امروزو به آب هاى قرمزى كه بخاطر خون صورتم سرخ شده بودن زل زده بودم بايد هرچه زودتر ا/ت رو عاشق خودم ميكردم واون جلوى جونگكوک رو ميگرفت من هنوز نميخواستم چهره ى واقعيمو نشون بدم، چهره اى كه با مرگ آدما لبخند ميزد واز درد كشيدنشون نهايت لذتو ميبرد...




ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
دیدگاه ها (۱)

دوراهی عشق و نفرت p¹⁵تهیونگ:ليوان شرابمو برداشتم و رفتم كنار...

دوراهی عشق و نفرت p¹⁴جونگکوک:باسر درد خيلى بدى از خواب بلند ...

دوراهی عشق و نفرت p¹³جونگکوک:يک هفته اى ميشد رفتار ا/ت يجورا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط