{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوراهی عشق و نفرت

دوراهی عشق و نفرت
p³⁰
ا/ت:از خواب بلند شدم، گيج ميزدم يه غلت زدمو نشستم رو تخت يادم نميومد كجام يه نگاه به اطرافم انداختم ناخودآگاه دنبال جونگكوک ميگشتم اما نميدونم چرا واقعا
تهیونگ:چرا تو خونه ى من دنبال دوست پسر سابقت ميگردى؟
ا/ت:شوک زده به تهيونگى كه اصلا نفهميده بودم كِى اومده تو اتاق نگاه كردم يا شايدم از قبل بوده من نديده بودمش اومد كنارم و دوباره سؤالشو تكرار كرد انگار سعى ميكرد خونسرد بمونه
تهيونگ:چرا دنبال جونگكوک بودی؟ یادت نمياد ديشبو؟
تو الان تو خونه ى منى ا/ت اومدم تا واسه صبحانه بيدارت كنم
ا/ت:قشنگ حس ميكردم ناراحتش كردم سريع خودمو كشوندم سمتش ودستشوگرفتم وگفتم:اينطور که فكر ميكنى نيست فقط چون بعد مدت ها خودمو تو يه مكان جديد ميديدم برام گيج كننده بود، لبمو گاز گرفتمو سرمو پايين انداختم و گفتم ديشبم خيلى خوب يادمه..
تهيونگ:اميدوارم اينطور كه ميگى باشه و دلمو نشكونى

جیمین:ا/ت رو کجا فرستادی؟
جونگكوک:جايى كه بايد ميبود پيش كسى كه دوسش داره
جيمين:پیش تهيونگ منظورته؟ دارى ميگی بالاخره رهاش كردى؟ توقع دارى باور كنم؟
جونگكوک:نه توقع ندارم باوركنى ولى به مرور زمان خودت ميبينى كه دارم راست ميگم ا/ت رو فرستادم دنبال زندگى كه ميخواد مسئوليت محافظتش دیگه با من نیست

ا/ت:داشتم همراه تهيونگ صبحانه ميخوردم هردو سكوت كرده بوديم انگار درگير فكراى تو سرمون بوديم و علاقه اى نداشتيم كه حرفى بزنيم، صبحانم تموم شد ديدم تهيونگم تموم شده و داره با لبخند جذابش نگام ميكنه قلبم ضربان گرفت و گونه هام قرمز شدن ميخواست حرفى بزنه كه با عجله يه پسر وارد خونه شد و شروع كرد به صدا زدنش، تهيونگ با عجله بلند شد و رفت سمت پسر سرمو كج كردم تا چهره ى اون پسرو ببينم، نيم رخشو فقط ميديدم چون هيكل تهيونگ جلو ديدمو گرفته بود اما حتى با ديدن نيمرخ اون پسر هم برام آشنا ميومد حس ميكردم قبلا يه جایى ديدمش
جيهوپ:نگران نباش گفتم فردا همه چيز طبق نقشه پیش ميره مگه بهم اعتماد ندارى؟
تهيونگ:اگه نداشتم اين همه سال كنار خودم نگهت نميداشتم
جيهوپ:اوكيه پس الانم برو ویش دوست دخترت و همه چيزو به من بسپر رفيق
تهیونگ:سرمو به معنى باشه تكون دادم ورفتم سمت كاناپه اى كه ا/ت نشسته بود

جونگكوک:فكرم حسابى مشغول ا/ت بود نميتونستم از ذهنم بيرونش كنم ما بايد فعلا متمركز ميشدم روى كار امشبم نبايد وقتو تلف ميكرد
بايد تقاص كارى كه كرده بودنو پس ميدادن...!

تهیونگ:بايد بهت يه خبر بد بدم ا/ت خيلى خيلى متاسفم
ا/ت:با استرس گفتم چيشده تهيونگ نگرانم كردى
تهيونگ:معذرت ميخوام كه دير متوجه شدم و نتونستم مانع اين كار بشم
ا/ت:فقط بگو چيشده تهيونگ ، خواهش ميكنم
تهيونگ:پدرت تو محل كار جديدش كشته شده و قاتلش هم جونگكوک بوده
ا/ت:با ناباورى گفتم:چى؟ محل كار جديدش کجاست؟
تهيونگ:انگارجونگكوک الكى ميگفته كه آزادت گذاشته محل كار جديدش تو شركت من بود تازگیا پدرتو برده بودم اونجا كه مشغول به كار بشه و ميخواستم فردا سوپرايزت كنم اما متاسفانه الان بهم زنگ زدن که دفتر كارش خيلى عمدى آتيش گرفته و اخرين بار كوكى رفته بود ديدن پدرت، ا/ت:باورش برام سخت بود جونگكوک پدرمو خيلى دوس داشت سرم سرد شد و تو بغل تهيونگ ازهوش رفتم

جونگكوک:از حموم بيرون اومدم تمام خو*ناى رو بدنمو شسته بودم لان يكم حالم بهتر شده بود سنگينى بارى كه رو شونه هام بود كمتر شده بود




ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
دیدگاه ها (۰)

دوراهی عشق و نفرت p³¹ا/ت:اشكام دونه دونه ميريختن، باورم نميش...

دوراهی عشق و نفرت p³²ا/ت:سيمو از رو ميز برداشت و شروع كرد به...

دوراهی عشق و نفرت p²⁹ا/ت:تصميممو گرفته بودم ديگه نميخواستم ت...

دوراهی عشق و نفرت p²⁸ا/ت:جونگكوک باعصبانيت تهيونگو ازم دور ك...

دوراهی عشق و نفرت p²⁰ا/ت:خب من..(همين كه ميخواستم قضيه ديروز...

دوراهی عشق و نفرت p²⁷جيمين:صبركن ببينم الان از من ميخواى بخا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط