𝓈𝓂𝒾ℓℯ
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part "61"
☆ویو هانا☆
بعد از رفتن آقای الکس، چند لحظه همونجا ایستادم.
اسم پدرم مدام توی ذهنم تکرار میشد.
کیان...
پس اون مرد واقعاً پدرم رو میشناخت...
یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم خودمو جمعوجور کنم.
الان وقت فکر کردن نبود.
اگه کسی متوجه حواسپرتیم میشد، دردسر درست میشد.
سریع به سمت آشپزخونه رفتم.
...
مشغول شستن ظرفها بودم که آنا وارد شد.
آنا: هانا!
دست از کار کشیدم.
هانا: بله خانم؟
آنا: چند تا گلدون جلوی عمارت خشک شدن.
برو آبشون بده.
هانا: چشم.
آبپاش رو برداشتم و از در پشتی بیرون رفتم.
هوای عصر خنکتر شده بود.
آروم مشغول آب دادن گلها شدم.
اما ذهنم هنوز پیش اون عکس... اون برگه... و اسم پدرم بود.
آنقدر غرق فکر بودم که نفهمیدم کسی کنارم ایستاده.
ته: امروز گلها خیلی تشنه بودن؟
با شنیدن صداش، سریع برگشتم.
تهیونگ بود.
آبپاش رو پایین آوردم.
هانا: سلام آقا.
ته چند لحظه نگاهم کرد.
ته: حالت خوبه؟
هانا: بله آقا.
ته: مطمئنی؟
نگاهم رو ازش گرفتم.
هانا: بله... ممنون از نگرانیتون.
سکوت کوتاهی بینمون افتاد.
ته انگار دنبال یه چیزی میگشت.
ته: احساس میکنم...
چند روزه رفتارت فرق کرده.
دستم دور دسته آبپاش محکمتر شد.
هانا: نه آقا.
همه چیز مثل قبله.
ته با تردید نگاهم کرد.
ته: مطمئنی؟
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
یه لبخندی که بیشتر از روی احترام بود تا خوشحالی.
هانا: اگه اجازه بدید...
باید برگردم به کارهام برسم.
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، آروم از کنارش رد شدم.
چند قدم که دور شدم...
بیاختیار ایستادم.
دلم میخواست برگردم.
دلم میخواست مثل قبل عادی باهاش حرف بزنم.
اما حرفهای ماریا توی گوشم پیچید.
«فکر نکن چون چند دقیقه با تهیونگ حرف زدی، چیزی عوض شده... حد و مرزت رو یادت نره.»
چشمهامو بستم.
بعد دوباره راه افتادم.
...
☆ویو تهیونگ☆
تا وقتی هانا از دیدم ناپدید شد، همونجا ایستادم.
یه چیزی درست نبود.
اون دختر همیشه با اینکه کمحرف بود...
اینقدر سرد نبود.
نگاهم به رد قدمهاش روی سنگفرش افتاد.
زیر لب گفتم:
ته: چی شده هانا...
از چی داری فرار میکنی...؟
همون لحظه، از پنجره طبقه دوم، ماریا با لبخند محوی صحنه رو تماشا میکرد.
این دقیقاً همون چیزی بود که میخواست...
فاصلهای که هر روز بیشتر میشد...
ادامه دارد...
Part "61"
☆ویو هانا☆
بعد از رفتن آقای الکس، چند لحظه همونجا ایستادم.
اسم پدرم مدام توی ذهنم تکرار میشد.
کیان...
پس اون مرد واقعاً پدرم رو میشناخت...
یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم خودمو جمعوجور کنم.
الان وقت فکر کردن نبود.
اگه کسی متوجه حواسپرتیم میشد، دردسر درست میشد.
سریع به سمت آشپزخونه رفتم.
...
مشغول شستن ظرفها بودم که آنا وارد شد.
آنا: هانا!
دست از کار کشیدم.
هانا: بله خانم؟
آنا: چند تا گلدون جلوی عمارت خشک شدن.
برو آبشون بده.
هانا: چشم.
آبپاش رو برداشتم و از در پشتی بیرون رفتم.
هوای عصر خنکتر شده بود.
آروم مشغول آب دادن گلها شدم.
اما ذهنم هنوز پیش اون عکس... اون برگه... و اسم پدرم بود.
آنقدر غرق فکر بودم که نفهمیدم کسی کنارم ایستاده.
ته: امروز گلها خیلی تشنه بودن؟
با شنیدن صداش، سریع برگشتم.
تهیونگ بود.
آبپاش رو پایین آوردم.
هانا: سلام آقا.
ته چند لحظه نگاهم کرد.
ته: حالت خوبه؟
هانا: بله آقا.
ته: مطمئنی؟
نگاهم رو ازش گرفتم.
هانا: بله... ممنون از نگرانیتون.
سکوت کوتاهی بینمون افتاد.
ته انگار دنبال یه چیزی میگشت.
ته: احساس میکنم...
چند روزه رفتارت فرق کرده.
دستم دور دسته آبپاش محکمتر شد.
هانا: نه آقا.
همه چیز مثل قبله.
ته با تردید نگاهم کرد.
ته: مطمئنی؟
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
یه لبخندی که بیشتر از روی احترام بود تا خوشحالی.
هانا: اگه اجازه بدید...
باید برگردم به کارهام برسم.
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، آروم از کنارش رد شدم.
چند قدم که دور شدم...
بیاختیار ایستادم.
دلم میخواست برگردم.
دلم میخواست مثل قبل عادی باهاش حرف بزنم.
اما حرفهای ماریا توی گوشم پیچید.
«فکر نکن چون چند دقیقه با تهیونگ حرف زدی، چیزی عوض شده... حد و مرزت رو یادت نره.»
چشمهامو بستم.
بعد دوباره راه افتادم.
...
☆ویو تهیونگ☆
تا وقتی هانا از دیدم ناپدید شد، همونجا ایستادم.
یه چیزی درست نبود.
اون دختر همیشه با اینکه کمحرف بود...
اینقدر سرد نبود.
نگاهم به رد قدمهاش روی سنگفرش افتاد.
زیر لب گفتم:
ته: چی شده هانا...
از چی داری فرار میکنی...؟
همون لحظه، از پنجره طبقه دوم، ماریا با لبخند محوی صحنه رو تماشا میکرد.
این دقیقاً همون چیزی بود که میخواست...
فاصلهای که هر روز بیشتر میشد...
ادامه دارد...
- ۱۸۹
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط