{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter

Chapter:1
Part:2

جونگکوک پاسخ داد:یه چند مدتی اینجا میمونم..جایی رو برای موندن سراغ دارید؟
زن فکر کردو گفت:نه پسرم..اینجا مسافرخونه نداره...ولی بیرون از محل داره اما بدیش اینه که حدودا یک ساعت راهه.
جونگکوک سرشو تکون دادو گفت: کی اینطور.
و سپس شروع کرد به خوردن.
زن روبه رویه پسر نشست.
_ولی میتونی خونه اجاره کنی.
جونگکوک قلپی از سوجو خورد و گفت:جدی؟..چرا زودتر نگفتی؟
_گفتم دیگه...و اینکه تو این محل فقط من و آقای لی خونه اجاره می‌دیم.
جونگکوک گفت: نمیشناسمش.
_یکی از هم محلی هاست.
جونگکوک: موندنم قطعی نیست..اگه موندم بهتون سر میزنم.
زن سری تکون داد و به سمت آشپزخونه رفت.

بعد تموم کردن غذا حساب کرد و به بیرون رفت.
همون‌طور که کیف پولش رو بیرون می آورد تا کارتشو داخلش بزاره با جسمی سبک برخورد کرد.
نگاهی به شخص روبه روش انداخت.
یه دختر بود.
که حالا رو زمین افتاده بود.
جونگکوک دستشو به سمتش گرفت:حواست کجاست دختر؟
دختر با موهای گوجه‌ای ژولیده‌اش نگاهی خشمگین به پسر انداخت.
سپس بدون گرفتن دستش از جاش بلند شد.
جونگکوک با دقت صورت زیباشو نگاه کرد و گفت:آسیب دیدی؟
دختر بدون گفتن چیزی به سمت رستوران مرغ سوخاری رفت.
جونگکوک بی خیالش شدو به سمت ماشین بنزش حرکت کرد.
درشو باز کردو داخلش نشست.
موندنش برای امشب قطعی بود.
پس تصمیم گرفت تو ماشین بمونه.
چشمای قرمزش به زور باز بودن،پس تصمیم گرفت استراحتی بهشون بده.
دستاش رو به سینه زد و نشسته خوابید.
_____________

دفترچه اش رو در آورد و روش چیزهایی نوشت.
مادرش شروع کرد به غر زدن.
_ای خدااا...من به تو چی بگم دخترر..تو اینجا چیکار می‌کنی؟..مگه نباید الان رو تختت باشی؟
بعد اینکه نوشتن رو تموم کرد،دفترچه رو به سمت مادرش گرفت.
مادرش با دقت روش رو خوند.
«چرا انقدر دیر می‌کنی؟..چرا نمیای خونه؟..آخه کی تا الان کار میکنهههه؟»
بعد خوندنش به دخترش گفت:دخترم من که بهت گفتم چهارشنبه ها تا دوازده میمونم.
دختر با بی حوصلگی شروع کرد به نوشتن.
بعد از نوشتن،دفترچه رو به سمت مادرش گرفت.
مادر شروع کرد به خوندن.
_«ولی الان ساعت دوازده و نیمه»
_درسته عزیزم..مشتری داشتم..نمی‌تونستم بیرونش کنم که.
دختر سری تکون داد و هوفی کشید.
_داشتم میومدم خونه عزیزم...دیگه بریم.
دختر دوباره سرشو تکون داد و با مادرش از مغازه خارج شدن.
مادرش در مغازه رو قفل کرد.
_بریم دخترم.
با مادرش از خیابون رد شد.
ناگهان مادرش گفت:اوه خدای مننن...اون بنزهه
دیدگاه ها (۹)

Chapter:1Part:3دختر سری تکون داد._خیلی جالب به نظر میرسه.دخت...

Chapter:1part:4بعد از جمع کردن گل‌ها و به سمت خونه رفتن و وا...

Chapter:1Part:131ژانویه_2020۲۳:۴۵ از ماشینش پیاده شد. دستی ب...

Chapter:1Part:29جونگکوک بعد خوردن آب به دیار نگاه کرد.یه بطر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط