Chapter
Chapter:1
Part:1
31ژانویه_2020
۲۳:۴۵
از ماشینش پیاده شد.
دستی به موهاش کشید و با دقت به اطرافش نگاه کرد.
مغازه کوچکی که توی تاریکی شب میدرخشید چشمش رو گرفت.
نگاهی به نوشتار اسم مغازه کرد.
«후라이드 치킨 전문점»
«رستوران مرغ سوخاری»
با خوندن اسمش احساس گرسنگی کرد.
و با بوت های بزرگش شروع به راه رفتن به سمت مغازه کرد.
روی درش و خوند که نوشته بود «سوجو موجود است»
در شیشه ای رو هل داد و وارد شد.
زن مسنی که بهش میخورد چهل سالش باشه با دیدنش از دور به سمتش اومد و با مهربانی گفت:سلام پسرم خوش اومدی.
پسر سری تکون داد و با صدای بمش گفت:ممنون.
زن سری تکون داد و گفت:حتما گرسنه ای..خوش شانس بودی که زود
اومدی..میخواستم ببندم دیگه
روی یکی از صندلی ها نشست.
زن بعد گرفتن سفارش پسر به سمت آشپزخونه کوچیکش رفت.
پسر گوشیشو بیرون آورد و نگاهی به صفحه چت میرا انداخت که پشت هم براش پیام میفرستاد.
_«زود باش جوابمو بده عوضیی»
_«حق نداری نادیده ام بگیری»
_«به پدرت راجب نادیده گرفتنت حتما میگم جئون عوضی»
بی توجه به حرص خوردن دختر گوشیشو خاموش کردو گذاشت تو جیب شلوارش.
سرشو به عقب برد و به کردنش کش و قوسی داد که باعث شد لش بشینه.
_ پسرم غذا آمادست..نوشیدنی میل نداری؟
با صدای زن سرشو بلند کرد.
و با صدای خسته و گرفته اش گفت:دو تا سوجو.
زن سری تکون داد و به سمت یخچال شیشه ای رفت.
دوتا سوجو از توش برداشت و به سمت میز پسر رفت.
سوجوها رو روی میز گذاشت.
_بفرما پسرم.
جونگکوک با تکون دادن سرش تشکر کرد و شروع کرد به خوردن.
_ببخشید میپرسم پسرم..تو تازه به این محله اومدی؟..آخه من تا حالا اینجا ندیدمت.
Part:1
31ژانویه_2020
۲۳:۴۵
از ماشینش پیاده شد.
دستی به موهاش کشید و با دقت به اطرافش نگاه کرد.
مغازه کوچکی که توی تاریکی شب میدرخشید چشمش رو گرفت.
نگاهی به نوشتار اسم مغازه کرد.
«후라이드 치킨 전문점»
«رستوران مرغ سوخاری»
با خوندن اسمش احساس گرسنگی کرد.
و با بوت های بزرگش شروع به راه رفتن به سمت مغازه کرد.
روی درش و خوند که نوشته بود «سوجو موجود است»
در شیشه ای رو هل داد و وارد شد.
زن مسنی که بهش میخورد چهل سالش باشه با دیدنش از دور به سمتش اومد و با مهربانی گفت:سلام پسرم خوش اومدی.
پسر سری تکون داد و با صدای بمش گفت:ممنون.
زن سری تکون داد و گفت:حتما گرسنه ای..خوش شانس بودی که زود
اومدی..میخواستم ببندم دیگه
روی یکی از صندلی ها نشست.
زن بعد گرفتن سفارش پسر به سمت آشپزخونه کوچیکش رفت.
پسر گوشیشو بیرون آورد و نگاهی به صفحه چت میرا انداخت که پشت هم براش پیام میفرستاد.
_«زود باش جوابمو بده عوضیی»
_«حق نداری نادیده ام بگیری»
_«به پدرت راجب نادیده گرفتنت حتما میگم جئون عوضی»
بی توجه به حرص خوردن دختر گوشیشو خاموش کردو گذاشت تو جیب شلوارش.
سرشو به عقب برد و به کردنش کش و قوسی داد که باعث شد لش بشینه.
_ پسرم غذا آمادست..نوشیدنی میل نداری؟
با صدای زن سرشو بلند کرد.
و با صدای خسته و گرفته اش گفت:دو تا سوجو.
زن سری تکون داد و به سمت یخچال شیشه ای رفت.
دوتا سوجو از توش برداشت و به سمت میز پسر رفت.
سوجوها رو روی میز گذاشت.
_بفرما پسرم.
جونگکوک با تکون دادن سرش تشکر کرد و شروع کرد به خوردن.
_ببخشید میپرسم پسرم..تو تازه به این محله اومدی؟..آخه من تا حالا اینجا ندیدمت.
- ۱۷.۹k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط