{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter:1

Chapter:1
Part:29


جونگکوک بعد خوردن آب به دیار نگاه کرد.
یه بطری سمتش گرفتو گفت
:آب میخوری؟

دیار سر تکون داد و بطری رو ازش گرفت.
خواست سرشو باز کنه ولی خیلی سفت بود.

جونگکوک بطریو ازش گرفت و درشو باز کرد.
_باید قوی تر شی بچه
بطریو بهش داد.
دیار بطریو گرفتو ازش کمی خورد.
_برای امروز بسه

دیار از جاش بلند شدو خواست بره.
_میری؟
برگشت سمتش و سرشو تکون داد.

_باشه..برای فردا یادت نره..ساعت ۷ آماده باش
دیاری دوباره سر تکون داد و خواست بره که جونگکوک
گفت: خوشگل تر شو
یه لحظه احساس کرد قلبش نمیزنه.
و وجود پروانه هارو داخل قفسه سینه اش حس می‌کرد.

سریع درو باز کردو به بیرون رفت.
احساس میکرد آزاد شده.
دیگه گرمش نبود.
دیگه معذب نبود.
از پله ها پایین رفت و وقتی به در رسید مادرش یهو درو باز کرد.

با دیدنش تعجب کرد.
_فکر کردم رفتی بیرون..کجا بودی؟
دیار کمی فکر کرد.
دفترچش رو بیرون آورد و بعد نوشتن چیزی روش اونو به مادرش نشون داد.«رفته بودم پیاده روی»
مادرش چشماشو ریز کردو با شَک نگاهش کرد.
_تو که همیشه خوابی...از کی تا حالا انقدر زرنگ شدی؟
دیار کمی مضطرب شد.

دفترچه رو نشونش داد«تصمیم گرفتم رو خودم کار کنم..از امروز دیگه تنبلی بسه»
مادرش با دیدن لباس های ورزشیش خیالش راحت شد.

_باشه برو داخل...راستی جینا امروز میاد..فکر کنم یساعت دیگه برسن
دیار سری تکون داد و وارد خونه شد.
بعد به سمت اتاقش رفت تا دوش بگیره.

-------------

بعد اینکه از حموم بیرون اومد یه حوله دورش پیچید و به سمت کمدش رفت.
نمیدونست چی بپوشه.
بعد یه ربع گشتن بین لباساش به فکر فرو رفت.
تا حالا انقدر درگیر انتخاب لباساش نشده بود.
یعنی چی؟
بخاطر حرف جونگکوکه؟
نه بابا،امکان نداره.
دیدگاه ها (۷)

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وهشتم | فرارشیشه‌ها خرد شدند.جونگکوک فور...

عمارت مافیا ✨️🍷قسمت ⁵ساعت ¹⁰ صبح دیدگاه جونگکوک:از خواب بلند...

Part ²⁶ ویو لیلی نشستیم تو ماشین بوی ادکلن جونگکوک تو فضا...

پارت ۲۳ — «عکس ممنوعه»رها هنوز لبخند می‌زد و عکس رو پشت سرش ...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_12 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄انگ...

پارت ۳ساعت ۱ و ۱۵ دقیقه شب_نویسنده "کارن":تو راه جونگکوک محک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط