حسمبهتو
#حسم_به_تو
p5:
[بچه ها من یادم رفته بود انیا یه خواهر کوچولو داره نباید یور هم اماده میشد پس فکر کنید فقط لوید اماده شده بود]
انیا: چی شده؟ کجا میرین
لوید: یکی از همکلاسی های تو ما رو بع جشن خونشون دعوت کرده
انیا: کی؟
لوید: یکی به اسم دلارا. حالا زود اماده شو باید بریم
انیا:(دوست ندارم برم خونه کسی که بخاطرش کم موند بود تونیتروس بگیرم ولی چون میدونم دامیان هم هست میرم (。°∀°。) )
انیا با لوید رفت ولی تا رسیدن یور زنگ زد و گفت انیسا گریه میکنه و....[انیسا خواهر کوچیکتر آنیاس که هر وقت نه سالش شد میذارم😅] خلاصه که لوید با این که نمیخواست مجبور شد بره ولی نمیتونست انیا رو تنها بذاره بره و انیا نمیرفت
همون لحظه دامیان از اونجا رد شد و لوید با این که خودش نمیخواست حتی با دامیان حرف بزنه ولی...
لوید:(باورم نمیشه اینو میگم ولی...)دامیان... میشه امشب مواظب انیا باشی؟ من کار دارم و باید برم
و دامیان از خدا خواسته قبول کرد
دامیان: حتما، مگه میشه نه بگم؟
لوید: ممنون
و لوید رفت سوار ماشین شد و گاز داد رفت
انیا و دامیان درحال رفتن
دامیان: بابات خیلی عجله داشت!
انیا: اره یه لحظه دست و پاش رو گم کرد
و چرتوپرت های دیگه... وقتی داشتن وارد میشدن دلارا پشت در بود
در رو باز کردن و انیا اوفتاد زمین زیر پا دلارا[عجب صحنهای کاش عکسشو داشتم نشون میدادم]
دلارا: هه کله صورتی جای هستی که لیاقتشو داری[یکم مدل فیلمی بریم]
انیا اروم اروم سرش رو برد بالا و با دیدن لباس های دلارا...[دیگه زیادی فیلمی شد😂]
دامیان دست انیا رو گرفت و بلند کرد
خاک روی لباس انیا رو تمیز کرد و به دلارا گفت
دامیان: امشب من باید مواظب انیا باشم پس داری کارم رو سخت میکتی
دلارا: ب.. باشه دیگه تکرار نمیشه😮💨🙄[ای ول دلارا با ادب]
[بچه ها دیگه برای چشن چیزی به ذهنم نمیرسه😅😂هنوز شروع نشده ایده کم اوردم😂]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
p5:
[بچه ها من یادم رفته بود انیا یه خواهر کوچولو داره نباید یور هم اماده میشد پس فکر کنید فقط لوید اماده شده بود]
انیا: چی شده؟ کجا میرین
لوید: یکی از همکلاسی های تو ما رو بع جشن خونشون دعوت کرده
انیا: کی؟
لوید: یکی به اسم دلارا. حالا زود اماده شو باید بریم
انیا:(دوست ندارم برم خونه کسی که بخاطرش کم موند بود تونیتروس بگیرم ولی چون میدونم دامیان هم هست میرم (。°∀°。) )
انیا با لوید رفت ولی تا رسیدن یور زنگ زد و گفت انیسا گریه میکنه و....[انیسا خواهر کوچیکتر آنیاس که هر وقت نه سالش شد میذارم😅] خلاصه که لوید با این که نمیخواست مجبور شد بره ولی نمیتونست انیا رو تنها بذاره بره و انیا نمیرفت
همون لحظه دامیان از اونجا رد شد و لوید با این که خودش نمیخواست حتی با دامیان حرف بزنه ولی...
لوید:(باورم نمیشه اینو میگم ولی...)دامیان... میشه امشب مواظب انیا باشی؟ من کار دارم و باید برم
و دامیان از خدا خواسته قبول کرد
دامیان: حتما، مگه میشه نه بگم؟
لوید: ممنون
و لوید رفت سوار ماشین شد و گاز داد رفت
انیا و دامیان درحال رفتن
دامیان: بابات خیلی عجله داشت!
انیا: اره یه لحظه دست و پاش رو گم کرد
و چرتوپرت های دیگه... وقتی داشتن وارد میشدن دلارا پشت در بود
در رو باز کردن و انیا اوفتاد زمین زیر پا دلارا[عجب صحنهای کاش عکسشو داشتم نشون میدادم]
دلارا: هه کله صورتی جای هستی که لیاقتشو داری[یکم مدل فیلمی بریم]
انیا اروم اروم سرش رو برد بالا و با دیدن لباس های دلارا...[دیگه زیادی فیلمی شد😂]
دامیان دست انیا رو گرفت و بلند کرد
خاک روی لباس انیا رو تمیز کرد و به دلارا گفت
دامیان: امشب من باید مواظب انیا باشم پس داری کارم رو سخت میکتی
دلارا: ب.. باشه دیگه تکرار نمیشه😮💨🙄[ای ول دلارا با ادب]
[بچه ها دیگه برای چشن چیزی به ذهنم نمیرسه😅😂هنوز شروع نشده ایده کم اوردم😂]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
- ۱۴.۱k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط