حسمبهتو
#حسم_به_تو
p4;
با حرف زدن دامیان انیا از خواب بیدار شد
انیا: من کجام؟
دامیان: نگران نباش تو مدرسه هستی فقط خواب بوده بودی[والا خودم هم باورم نمیشه دامیان بعد اون اتفاق خونسرد باشه]
انیا:(یعنی رو دامیان خوابیده بودم؟! الان چه گلی به سرم بگیرم؟)
دامیان: عه چرا قرمز شدی؟
انیا: ن... نه کی گفته من قرمز شدم من رنگ انیای خودم هستم
بکی: دامیان...
[بنظرت بکی چه کاری با دامیان داره؟]
بکی: دامیان میدونی ارشام کجاست؟[بله بله😁]
دامیان: نه نمیدونم
بکی: میدونم که میدونی پس دروغ نگو[در حالیکه از یقه دامیان گرفته بود]
دامیان: جون انیا نمیدونم
انیا: چرا پای منو میکشین وسط؟به من چه؟
بکی: انیا...؟!(هه هه الان کاری میکنم به گوه خوردم بیوفتی)اگه نگی ارشام کجاست انیا رو با خودم میبرم
دامیان: تو چه نفهمی نمیدونم اصلا بیا بگردیم
رفتن دنبال ارشام و انیا رو هم با خودشون بردن
انیا: الان من چکاره مملکتم اخه منو چرا اوردین؟
دامیان: منو که نمیخواستی با این دوست نفهمت تنها بذاری؟
بکی: من هنوز اینجام!!
بعد از این که ارشام رو پبدا کردن...
دامیان: ارشام سر قبر کی بودی تو؟
ارشام: سر قبر تو بودن
بکی: وای کجا بودی خیلی دنبالت گشنم....
و پرید بغلش[😅]
انیا:(بکی هنوز خیلی بچهس)
ارشام: یکی منو نجات بده
دامیان: پس با اجازتون من برم سنگ قبر بخرم
ارشام: برو ولی بر نگرد میدونم اگه برگردی با یه دردسر جدید بر میگردی
انیا: دامیان صبر کن منم بیام
انیا رفت پیش دامیان و دستش رو گرفت محکم بغل کرد
دامیان هم داشت از خجالت اب میشد
هندی اون رو دید و کم مونده بود ذوق مرگ کنه
هنری هندرسون:(این دو تا زوج زیبا ی میشوند)
انیا:(فقط استاد منحرف کم داشتیم)
دامیان:(استرس دارم... چرا به من چسبیده...کمک!)[اینجا رمان دامیان جوری استرس داره انگار انیا میخواد بخورتش]
گوجه قصه ما چون نمیتونست تحمل کنه به بهونه "دستشوی رفتن" فرار کرد
یکم بعد دامیان داشت دستاش رو میشست که یهو یه چیز پرت شد بغل دامیان
بله انیا داشت فرار میکرد و میرفت پیش دامیان که پاش گیر کرد به در و افتاد روی دامیان[با جزئیات کامل]
حالا از چی فرار میکرد؟از سوسک[😁😂]
دامیان: ح.. ح.. حالت خوبه؟
انیا صورتش رو برد نزدیک دامیان و اونموقع بود که موقعیت خودش رو کشف کرد
انیا سرش رو اونور کرد و گفت
انیا: خوبم... ببخشید تقصیر من بود
دامیان: نه اشکال نداره
زنگ کلاس خورد
دامیان: من میبرمت
انیا هم از خدا خواسته قبول کرد
داخل کلاس: همه چشما به انیا و دامیان
بعد از مدرسه وقتی انیا رسید خونه دید که لوید و یور آماده شدن
انیا: چی شده؟ کجا میرین
لوید: یکی از همکلاسی ها تو ما رو به جشن خونشون دعوت کرده
انیا: کی
[شما ها باید منتظر پارت بعدی که خدا میدونه کی مینویسم بمونین😂]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
p4;
با حرف زدن دامیان انیا از خواب بیدار شد
انیا: من کجام؟
دامیان: نگران نباش تو مدرسه هستی فقط خواب بوده بودی[والا خودم هم باورم نمیشه دامیان بعد اون اتفاق خونسرد باشه]
انیا:(یعنی رو دامیان خوابیده بودم؟! الان چه گلی به سرم بگیرم؟)
دامیان: عه چرا قرمز شدی؟
انیا: ن... نه کی گفته من قرمز شدم من رنگ انیای خودم هستم
بکی: دامیان...
[بنظرت بکی چه کاری با دامیان داره؟]
بکی: دامیان میدونی ارشام کجاست؟[بله بله😁]
دامیان: نه نمیدونم
بکی: میدونم که میدونی پس دروغ نگو[در حالیکه از یقه دامیان گرفته بود]
دامیان: جون انیا نمیدونم
انیا: چرا پای منو میکشین وسط؟به من چه؟
بکی: انیا...؟!(هه هه الان کاری میکنم به گوه خوردم بیوفتی)اگه نگی ارشام کجاست انیا رو با خودم میبرم
دامیان: تو چه نفهمی نمیدونم اصلا بیا بگردیم
رفتن دنبال ارشام و انیا رو هم با خودشون بردن
انیا: الان من چکاره مملکتم اخه منو چرا اوردین؟
دامیان: منو که نمیخواستی با این دوست نفهمت تنها بذاری؟
بکی: من هنوز اینجام!!
بعد از این که ارشام رو پبدا کردن...
دامیان: ارشام سر قبر کی بودی تو؟
ارشام: سر قبر تو بودن
بکی: وای کجا بودی خیلی دنبالت گشنم....
و پرید بغلش[😅]
انیا:(بکی هنوز خیلی بچهس)
ارشام: یکی منو نجات بده
دامیان: پس با اجازتون من برم سنگ قبر بخرم
ارشام: برو ولی بر نگرد میدونم اگه برگردی با یه دردسر جدید بر میگردی
انیا: دامیان صبر کن منم بیام
انیا رفت پیش دامیان و دستش رو گرفت محکم بغل کرد
دامیان هم داشت از خجالت اب میشد
هندی اون رو دید و کم مونده بود ذوق مرگ کنه
هنری هندرسون:(این دو تا زوج زیبا ی میشوند)
انیا:(فقط استاد منحرف کم داشتیم)
دامیان:(استرس دارم... چرا به من چسبیده...کمک!)[اینجا رمان دامیان جوری استرس داره انگار انیا میخواد بخورتش]
گوجه قصه ما چون نمیتونست تحمل کنه به بهونه "دستشوی رفتن" فرار کرد
یکم بعد دامیان داشت دستاش رو میشست که یهو یه چیز پرت شد بغل دامیان
بله انیا داشت فرار میکرد و میرفت پیش دامیان که پاش گیر کرد به در و افتاد روی دامیان[با جزئیات کامل]
حالا از چی فرار میکرد؟از سوسک[😁😂]
دامیان: ح.. ح.. حالت خوبه؟
انیا صورتش رو برد نزدیک دامیان و اونموقع بود که موقعیت خودش رو کشف کرد
انیا سرش رو اونور کرد و گفت
انیا: خوبم... ببخشید تقصیر من بود
دامیان: نه اشکال نداره
زنگ کلاس خورد
دامیان: من میبرمت
انیا هم از خدا خواسته قبول کرد
داخل کلاس: همه چشما به انیا و دامیان
بعد از مدرسه وقتی انیا رسید خونه دید که لوید و یور آماده شدن
انیا: چی شده؟ کجا میرین
لوید: یکی از همکلاسی ها تو ما رو به جشن خونشون دعوت کرده
انیا: کی
[شما ها باید منتظر پارت بعدی که خدا میدونه کی مینویسم بمونین😂]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
- ۲۶.۷k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط