ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 36
نه..نه... امکان نداشت اون صدا...اون چهره...اون چشم ها...دستام همونجا خشک شد..
اون ات بود...
ات هم انگار تازه متوجه شده بود.. برگه ها از دستش افتادن..چشماش گشاد شد.
ات:«ج... جونگکوک...؟»
برای چند ثانیه...هیچکدوم حرف نزدیم انگار سه سال فاصله..توی همون چند ثانیه برگشته بود.
ات هنوز خیره نگام میکرد کم کم اشک توی چشم هاش جمع شد..
ات:«واقعا... خودتی...؟»
نفسم سنگین شد اما خیلی سریع خودمو جمع کردم خم شدم برگه هاشو از روی زمین برداشتم گذاشتم توی دستش و بدون هیچ احساسی گفتم..
جونگکوک:«برگه هات افتاده بود.»
ات انگار باورش نمیشد
ات:«جونگکوک... من...»
از کنارش رد شدم انگار اصلا نمیشناسمش انگار هیچوقت وجود نداشته..
ات:«لطفا وایسا...»
قدم هام متوقف نشد.
ات:«فقط چند دقیقه حرف بزنیم...»
جونگکوک:«صحبتی ندارم.»
ات خشکش زد صدای لرزونش پشت سرم اومد.
ات:«حتی بعد از سه سال...؟»
برای چند ثانیه ایستادم..بدون اینکه برگردم.
جونگکوک:«حتا بعد از سه سال.»
و دوباره راه افتادم..
از زبان ات:
رفته بود...بعد از سه سال...بالاخره برگشته بود...اما نگاهش...از هر چیزی دردناک تر بود اشک از چشمام سرازیر شد.
ات:«احمق...»
دستم رو روی قلبم گذاشتم..
ات:«حق داری ازم متنفر باشی...»
از زبان جونگکوک:
بعد از گرفتن برنامه کلاس ها...سمت سالن ورزش رفتم..
مدیر مدرسه چند دقیقه توضیح داد و بعد گفت...
مدیر:«کلاس A2 هم زنگ دوم با شما ورزش دارن.»
جونگکوک:«متوجه شدم.»
[زنگ دوم]
وارد سالن شدم همه دانش آموزا پشت خط وایساده بودن..
جونگکوک:«خیلی خب بچه ها...»
دفتر حضور غیاب رو باز کردم..
جونگکوک:«اول اسامی رو میخونم.»
چند تا اسم خوندم..بعد رسیدم به یه اسم ویون ات اخم کردم.نه...امکان نداشت.
سرمو بلند کردم.و دقیقا همون لحظه...ات از ته کلاس دستشو بالا برد..
ات:«حاضر...»
همه چیز برای چند ثانیه متوقف شد... ات آروم لبخند تلخی زد...
جونگکوک:«تو اینجا چیکار میکنی؟»
چند نفر از بچه ها متعجب نگاه کردن..
ات خیلی عادی گفت..
ات:«دانش آموز این مدرسه ام.»
ات:«مشکلی هست آقا؟»
دندونامو روی هم فشار دادم..
جونگکوک:«نه.»
بعد با لحن سردی ادامه دادم...
جونگکوک:«بشین سر جات.»
ات:«بله آقا.»
اما ته دلم...کاملا بهم ریخته بود چون اصلا نمیفهمیدم.... چرا بعد از سه سال...اون دوباره جلوی چشمم ظاهر شده.
حدود نیم ساعت بعد...
بچه ها داشتن استراحت میکردن که ات دستشو بالا برد...
ات:«آقا یه سوال؟»
جونگکوک:«بپرس.»
ات:«وقتی آدم عاشق میشه...»
کل کلاس:«اوهههههههههههههههههه»
ات خجالت نکشید و ادامه داد.
ات:«قلبش واقعا تندتر میزنه؟»
کل کلاس ترکید از خنده منم خشکم زد.
جونگکوک:«این چه سوالیه؟»
ات شونه بالا انداخت..
ات:«کنجکاو شدم.»
جونگکوک:«به درس مربوط نیست.»
ات:«ولی جوابشو ندادین.»
چند نفر از بچه ها خندیدن.. منم مستقیم تو چشماش نگاه کردم.
جونگکوک:«بعضی وقتا آره.»
ات لبخند آرومی زد..
ات:«فهمیدم.»
اما نمیدونستم...اون لبخند...قرار بود دردسرهای خیلی بزرگی برام درست کنه..
ادامه دارد.......:)
ᴘᴀʀᴛ: 36
نه..نه... امکان نداشت اون صدا...اون چهره...اون چشم ها...دستام همونجا خشک شد..
اون ات بود...
ات هم انگار تازه متوجه شده بود.. برگه ها از دستش افتادن..چشماش گشاد شد.
ات:«ج... جونگکوک...؟»
برای چند ثانیه...هیچکدوم حرف نزدیم انگار سه سال فاصله..توی همون چند ثانیه برگشته بود.
ات هنوز خیره نگام میکرد کم کم اشک توی چشم هاش جمع شد..
ات:«واقعا... خودتی...؟»
نفسم سنگین شد اما خیلی سریع خودمو جمع کردم خم شدم برگه هاشو از روی زمین برداشتم گذاشتم توی دستش و بدون هیچ احساسی گفتم..
جونگکوک:«برگه هات افتاده بود.»
ات انگار باورش نمیشد
ات:«جونگکوک... من...»
از کنارش رد شدم انگار اصلا نمیشناسمش انگار هیچوقت وجود نداشته..
ات:«لطفا وایسا...»
قدم هام متوقف نشد.
ات:«فقط چند دقیقه حرف بزنیم...»
جونگکوک:«صحبتی ندارم.»
ات خشکش زد صدای لرزونش پشت سرم اومد.
ات:«حتی بعد از سه سال...؟»
برای چند ثانیه ایستادم..بدون اینکه برگردم.
جونگکوک:«حتا بعد از سه سال.»
و دوباره راه افتادم..
از زبان ات:
رفته بود...بعد از سه سال...بالاخره برگشته بود...اما نگاهش...از هر چیزی دردناک تر بود اشک از چشمام سرازیر شد.
ات:«احمق...»
دستم رو روی قلبم گذاشتم..
ات:«حق داری ازم متنفر باشی...»
از زبان جونگکوک:
بعد از گرفتن برنامه کلاس ها...سمت سالن ورزش رفتم..
مدیر مدرسه چند دقیقه توضیح داد و بعد گفت...
مدیر:«کلاس A2 هم زنگ دوم با شما ورزش دارن.»
جونگکوک:«متوجه شدم.»
[زنگ دوم]
وارد سالن شدم همه دانش آموزا پشت خط وایساده بودن..
جونگکوک:«خیلی خب بچه ها...»
دفتر حضور غیاب رو باز کردم..
جونگکوک:«اول اسامی رو میخونم.»
چند تا اسم خوندم..بعد رسیدم به یه اسم ویون ات اخم کردم.نه...امکان نداشت.
سرمو بلند کردم.و دقیقا همون لحظه...ات از ته کلاس دستشو بالا برد..
ات:«حاضر...»
همه چیز برای چند ثانیه متوقف شد... ات آروم لبخند تلخی زد...
جونگکوک:«تو اینجا چیکار میکنی؟»
چند نفر از بچه ها متعجب نگاه کردن..
ات خیلی عادی گفت..
ات:«دانش آموز این مدرسه ام.»
ات:«مشکلی هست آقا؟»
دندونامو روی هم فشار دادم..
جونگکوک:«نه.»
بعد با لحن سردی ادامه دادم...
جونگکوک:«بشین سر جات.»
ات:«بله آقا.»
اما ته دلم...کاملا بهم ریخته بود چون اصلا نمیفهمیدم.... چرا بعد از سه سال...اون دوباره جلوی چشمم ظاهر شده.
حدود نیم ساعت بعد...
بچه ها داشتن استراحت میکردن که ات دستشو بالا برد...
ات:«آقا یه سوال؟»
جونگکوک:«بپرس.»
ات:«وقتی آدم عاشق میشه...»
کل کلاس:«اوهههههههههههههههههه»
ات خجالت نکشید و ادامه داد.
ات:«قلبش واقعا تندتر میزنه؟»
کل کلاس ترکید از خنده منم خشکم زد.
جونگکوک:«این چه سوالیه؟»
ات شونه بالا انداخت..
ات:«کنجکاو شدم.»
جونگکوک:«به درس مربوط نیست.»
ات:«ولی جوابشو ندادین.»
چند نفر از بچه ها خندیدن.. منم مستقیم تو چشماش نگاه کردم.
جونگکوک:«بعضی وقتا آره.»
ات لبخند آرومی زد..
ات:«فهمیدم.»
اما نمیدونستم...اون لبخند...قرار بود دردسرهای خیلی بزرگی برام درست کنه..
ادامه دارد.......:)
- ۴۶۴
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط