ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 34
از زبان جونگکوک:
سه سال...سه سال زمان کمی نبود خیلی چیزها عوض شده بود حتی خودم..
چمدون رو دنبال خودم میکشیدم و از فرودگاه خارج شدم هوای سئول مثل همیشه بود..
ولی حس میکردم دیگه به این شهر تعلق ندارم..
[دو ساعت بعد]
از زبان جونگکوک:
تصمیم گرفتم قبل دیدن بچها یه چیزی بخورم برای همین وارد یه رستوران شدم..
جای آرومی بود نشستم پشت یکی از میزها و منو رو برداشتم.. اما...یه صدای آشنا باعث شد سرمو بلند کنم..
تهیونگ:«من میگم اون زنده ست.»
جیمین:«سه ساله خبری ازش نیست!»
تهیونگ:«ولی حس ششمم میگه زنده ست.»
جیمین:«حس ششمت همونیه که یه بار گفت برنده لاتاری میشی؟»
تهیونگ:«اره.»
جیمین:«و شدی؟»
تهیونگ:«نه.»
جیمین:«خفه شو.»
خنده ام گرفت..
اون سه نفر دقیقا چند میز اونطرف تر نشسته بودن... و کنار هرکدومشون یه دختر نشسته بود.
جونگکوک:«اوهوو...»
پس بالاخره ازدواج کرده بودن نقشه ای به ذهنم رسید بلند شدم رفت سمت میزشون...
جیمین اصلا نگاهم نکرد..
جونگکوک:«ببخشید آقا آب معدنیتون رو میدید؟ رو میز من اب معدنی نزاشتن..»
جیمین بدون نگاه کردن بطری رو گرفت سمتم.
جیمین:«بگیر داداش.»
جونگکوک:«ممنون جیمین.»
جیمین:«خواهش میک-»
مکث کرد سرشو بالا آورد پلک زد دوباره پلک زد
بعد...
جونگکوک:🙂
تهیونگ:«چی شده؟»
جیمین آروم گفت..
جیمین:«فکر کنم مردم.»
تهیونگ:«چی؟»
بعد اونم نگاه کرد و خشکش زد...
تهیونگ:«یاااااااااااااااااااااااااااااا!!!»
کل رستوران برگشت سمتش تهیونگ از جاش پرید و محکم جونگکوک رو بغل کرد...
تهیونگ:«احمقققققققققققق!»
جونگکوک:«خفم کردی.»
جیمین هم بلند شد..
جیمین:«تو زنده ای؟!»
جونگکوک:«نه روحم اومده.»
جیمین:«عه راست میگه.»
جونگکوک:«...😑🤲🏻»
تهیونگ:«همون قبلیه.»
همه خندیدن حتی جین جین فقط بلند شد.
آروم اومد جلو و محکم بغلم کرد..
جین:«خوش اومدی به خونه بچه.»
برای چند ثانیه.. چیزی نگفتم و فقط لبخند زدم
سه سال گذشته بود
اما بعضی چیزها هنوز تغییر نکردن...
ᴘᴀʀᴛ: 34
از زبان جونگکوک:
سه سال...سه سال زمان کمی نبود خیلی چیزها عوض شده بود حتی خودم..
چمدون رو دنبال خودم میکشیدم و از فرودگاه خارج شدم هوای سئول مثل همیشه بود..
ولی حس میکردم دیگه به این شهر تعلق ندارم..
[دو ساعت بعد]
از زبان جونگکوک:
تصمیم گرفتم قبل دیدن بچها یه چیزی بخورم برای همین وارد یه رستوران شدم..
جای آرومی بود نشستم پشت یکی از میزها و منو رو برداشتم.. اما...یه صدای آشنا باعث شد سرمو بلند کنم..
تهیونگ:«من میگم اون زنده ست.»
جیمین:«سه ساله خبری ازش نیست!»
تهیونگ:«ولی حس ششمم میگه زنده ست.»
جیمین:«حس ششمت همونیه که یه بار گفت برنده لاتاری میشی؟»
تهیونگ:«اره.»
جیمین:«و شدی؟»
تهیونگ:«نه.»
جیمین:«خفه شو.»
خنده ام گرفت..
اون سه نفر دقیقا چند میز اونطرف تر نشسته بودن... و کنار هرکدومشون یه دختر نشسته بود.
جونگکوک:«اوهوو...»
پس بالاخره ازدواج کرده بودن نقشه ای به ذهنم رسید بلند شدم رفت سمت میزشون...
جیمین اصلا نگاهم نکرد..
جونگکوک:«ببخشید آقا آب معدنیتون رو میدید؟ رو میز من اب معدنی نزاشتن..»
جیمین بدون نگاه کردن بطری رو گرفت سمتم.
جیمین:«بگیر داداش.»
جونگکوک:«ممنون جیمین.»
جیمین:«خواهش میک-»
مکث کرد سرشو بالا آورد پلک زد دوباره پلک زد
بعد...
جونگکوک:🙂
تهیونگ:«چی شده؟»
جیمین آروم گفت..
جیمین:«فکر کنم مردم.»
تهیونگ:«چی؟»
بعد اونم نگاه کرد و خشکش زد...
تهیونگ:«یاااااااااااااااااااااااااااااا!!!»
کل رستوران برگشت سمتش تهیونگ از جاش پرید و محکم جونگکوک رو بغل کرد...
تهیونگ:«احمقققققققققققق!»
جونگکوک:«خفم کردی.»
جیمین هم بلند شد..
جیمین:«تو زنده ای؟!»
جونگکوک:«نه روحم اومده.»
جیمین:«عه راست میگه.»
جونگکوک:«...😑🤲🏻»
تهیونگ:«همون قبلیه.»
همه خندیدن حتی جین جین فقط بلند شد.
آروم اومد جلو و محکم بغلم کرد..
جین:«خوش اومدی به خونه بچه.»
برای چند ثانیه.. چیزی نگفتم و فقط لبخند زدم
سه سال گذشته بود
اما بعضی چیزها هنوز تغییر نکردن...
- ۷۸۶
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط