{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 12

لیسا هم در کسری از ثانیه لباس رو از تنش در اورد و با لگد پرتش کرد...

☆ آخییشش.. راحت شدم!!

موهاشو باز کرد و کلاً با یه تاپ بدون آستین و خیلی کوتاه و یه شور*تک خودشو پرت کرد روی تخت بزرگ و زیبایی که اونجا بود...

☆ ببینم لباس خواب هم داره؟... ولش کن با همین میخوابم🤤..

پتو رو تا شونش کشید بالا و چشماش داشت کم کم گرم میشد که صدای باز شدن در اومد..

☆ اوویییی.. نه تو رو قرآن بزار بخوابم(توی دلش)

( کره ای ها مگه قرآن دارن؟🗿😂)

تهیونگ کت بلندش رو در اورد... جلیقه روی لباسش هم در اورد و دکمه های اولش رو باز کرد... چکمه های مشکیش هم در اورد...

با بالا پایین شدن تخت لیسا فهمید الان کنارشه و چشماش گرد شد..

از پشت دستشو دور کمر لیسا حلقه کرد..

_ چاگی؟.... خوابی؟...

لیسا هیچی نگفت و خودشو به خواب زد..

☆ یعنی.... سوهی توی این وضعیت زندگی میکنه؟.... اووویییی... چه پادشاه جنتلمنی!!!(توی دلش)

نفس های داغش از پشت به گردن لیسا میخورد..

☆ وووویییی.. نه نه من به این کارا عادت ندارم!!😬(توی دلش)

تهیونگ وقتی محکم تر بغلش کرد با خنده گفت..

_ چاگیا؟... چرا هیچی تـ*ــنـ*ـت نیست؟.. عادت نداری این شکلی بخوابی..

☆ خاک تو سرم سوتی دادم!!(توی دلش)

و دوباره گونه هاش قرمز شد... چشماشو روی هم فشار داد و سعی کرد نلرزه..

_ چاگیا... نفس هات منظم نیست... پس یعنی بیداری!... جواب نمیدی نه؟..

☆ اووییییی... الان میخواد چیکار کنه؟😬...(توی دلش)

که لـ*ـبـ*ـای تهیونگ رو روی پوست گردنش حس کرد..

که نتونست تحمل کنه و جیغش در اومد و تا لبه تخت فاصله گرفت...

رفت زیر پتو و محکم دور خودش نگه داشت...

صدای خنده های آروم تهیونگ رو میشنید..

_ هنوزم خجالت میکشی؟... بیا اینجا چاگیا!

( بی حیا هنوز داری میخونی؟🗿😂)

☆(سرفه فیک).... امم.. چیز... من.. سرما خوردم..(سرفه).. ب.. ب... بهتره نزدیکم نشی..

تهیونگ نیشخند زد و نزدیک تر شد.. پتو رو گرفت و تا چشماش کشید پایین..

موهای لیسا ریخته بودن توی صورتش و فقط گونه سرخش و یه ذره از چشم فشردش معلوم بود..

تهیونگ خندش گرفت و یواش گفت..

_ تا حالا ندیدم قرمز شی!... اولین بارته!

☆ چیز.... برو اونور بزار بخوابم!..

_ ولی من بدون بغل تو نمیتونم بخوابم چاگی!

☆ پس قبل اینکه منو بگیری هیچوقت نخوابیدی؟

تهیونگ دوباره خندش گرفت و غلت خورد اونور تخت..

_ چیشده این وقت شب انقد زبون در اوردی؟... تو که به زور حرف میزنی!

☆ اوفف... همین که هست بگیر بخواب!..

تهیونگ پوزخند زد و آروم نزدیکش شد و لیسای پتو پیچ شده رو بغل کرد و چشماشو بست..

☆ این یارو اصلا فاصله اجتماعی حالیش نی!(توی دلش)

(فضول باز داری میخونی؟😂برو پارت بعد😛)

next part:
Like: 15
Coment: 17

#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ
دیدگاه ها (۲۱)

پارت 12

پارت 13

پارت 11

پارت 10

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۳۷ویو راوی شب بود و همه تازه شامشون...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟏ات با چشمای پر از اشک از بغل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط