ات با چشمای پر از اشک از بغل کوک بیرون زد و دوید سمت ...
𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟏
ات با چشمای پر از اشک از بغل کوک بیرون زد و دوید سمت اتاق.
درو محکم بست، خودش رو انداخت روی تخت و پتو رو تا سر کشید.
زیر لب هقهق میکرد:
ـ «چرا نمیذاره راحت باشم؟ چرا همش دلمو به هم میریزه؟…»
(مرض داره)
اشکاش خیسش کرده بود، دستاش میلرزید.
خواست بخوابه تا همهچیو فراموش کنه، ولی دلش هنوز بیقرار بود.
چند دقیقه نگذشته بود که صدای آروم در اومد.
ـ «ات…»
ات سرشو بیشتر توی بالش فرو کرد.
ـ «برو! نمیخوام ببینمت…»
اما در آروم باز شد.
صدای قدمهای کوک نزدیک شد. ات نفسشو حبس کرد، پتو رو محکمتر دور خودش پیچید.
یهدفعه تخت فرو رفت.
کوک اومده بود کنارش دراز کشیده بود.
(چیشددد تو خو میگفتی ات میاد تو بعل الان تو امدی کههه)
دستشو گذاشت روی پتو، انگار میخواست آرومش کنه.
ـ «گفتم نمیخوام ببینمت!»
ات با گریه زمزمه کرد.
کوک هیچ حرفی نزد.
فقط دستشو روی پتو کشید، درست جایی که قلب ات میزد.
بعد آروم سرشو روی پتو گذاشت، درست روی شونهی ات.
زمزمه کرد:
ـ «باشه… پس نمیبینمت.
فقط… همینجا کنارتم.»
ات با بغض چشماشو بست.
نمیخواست اعتراف کنه که همین حضور آرومش کرده.
پتو رو محکم گرفته بود، اما قلبش داشت از شدت تپش میترکید…
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟏
ات با چشمای پر از اشک از بغل کوک بیرون زد و دوید سمت اتاق.
درو محکم بست، خودش رو انداخت روی تخت و پتو رو تا سر کشید.
زیر لب هقهق میکرد:
ـ «چرا نمیذاره راحت باشم؟ چرا همش دلمو به هم میریزه؟…»
(مرض داره)
اشکاش خیسش کرده بود، دستاش میلرزید.
خواست بخوابه تا همهچیو فراموش کنه، ولی دلش هنوز بیقرار بود.
چند دقیقه نگذشته بود که صدای آروم در اومد.
ـ «ات…»
ات سرشو بیشتر توی بالش فرو کرد.
ـ «برو! نمیخوام ببینمت…»
اما در آروم باز شد.
صدای قدمهای کوک نزدیک شد. ات نفسشو حبس کرد، پتو رو محکمتر دور خودش پیچید.
یهدفعه تخت فرو رفت.
کوک اومده بود کنارش دراز کشیده بود.
(چیشددد تو خو میگفتی ات میاد تو بعل الان تو امدی کههه)
دستشو گذاشت روی پتو، انگار میخواست آرومش کنه.
ـ «گفتم نمیخوام ببینمت!»
ات با گریه زمزمه کرد.
کوک هیچ حرفی نزد.
فقط دستشو روی پتو کشید، درست جایی که قلب ات میزد.
بعد آروم سرشو روی پتو گذاشت، درست روی شونهی ات.
زمزمه کرد:
ـ «باشه… پس نمیبینمت.
فقط… همینجا کنارتم.»
ات با بغض چشماشو بست.
نمیخواست اعتراف کنه که همین حضور آرومش کرده.
پتو رو محکم گرفته بود، اما قلبش داشت از شدت تپش میترکید…
- ۵.۵k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط