بگذار لبم از لب تو کام بگیرد

بگذار لبم از لب تو کـــــام بگیرد
شاید که دلم انــدکی آرام بگیـرد

بگـذار که از آیینـه ی چشـم زلالت
این تشنه ی دلداده دو تا جام بگیرد

یک لحظه تماشات کند از دل و از جان
یک عمـر غزل گوید و الهـــام بگیرد

مشتاق حضورم که به ناگاه لبــانم
از بوسه ی لبهـای تو انعـام بگیرد

بگذار که از شعبده ی حلقه ی مویت
یک مرتبـه دستـــان مرا دام بگیـرد

وقتی که تو هستی همه جا مثل بهشت است
خورشیـد هم از چشم تو ایهـــام بگیرد

وقتی که نبـاشی نه امیدی نه چراغی
کم مانده که روز همـه را شـام بگیرد

ای خوب چه خوبست دل ازدست کریمت
تـا هست ره رافت و اکـــــرام بگیرد

از عطر وجود تو عزیز دلم ای کاش!
باغ غـــزلم از غـزلـت وام بگیـرد

آغاز غزل بودی و پیوسته شکفتی
بادا که غزل با تو هم اتمام بگیرد
دیدگاه ها (۲)

می شکفد خنده ها ... در نَفَس ناز صبح✨با تو تماشا کنیم ... مژ...

ای عشق رفته از دل من از سفر بیا در خواب من شبانه ولی با خبر ...

غنچه ی بنشسته دراشعار من؛صبحت بخیر! چشمهایت هسته ی افکار من؛...

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ستکه آنچه در سر من نیست، ترس رس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط