خاطرات یک آرمی فصل پارت
خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۲۵
به گوشیم نگاه کردم.
ساعت ۳ صبحههه!
مگه این آیدلها کار و زندگی ندارن؟!
مگه برنامه ندارن؟؟؟
مگه خودشون خوابگاه ندارن؟!
والا! ما فقط اینجا گیر افتادیم.
جیهوپ دیگه داشت رو شونهی جیمین میوفتاد.
اعضا هم که لجباز!!! میگفتن تا تو با ما نیای جایی نمیریم!
اکسو هم که والا نمیدونم تکلیفشون چی بود اما هنوز رو کاناپه نشسته بودن!
بلک پینک هم که...
عامم جیسو که کلاً محو بود!
رزی هم داشت به یه نقطه خیره نگاه میکرد! حالا کدوم نقطه و چجور نقطهای بود رو دیگه خودتون تصور کنید!
جنی هم که روی پای لیسا خواب بود.
نگام خورد به کای، به یک چیزی دلباخته نگاه میکرد..رده نگاهش رو دنبال کردم که خوردم به جنی! واای.. چه عشقه پاکی داره! قشنگ معلومه که دوسش داره! هییی.. کاش دسته خودم بود و به هم برشون میگردوندم
دیگه تو اون اتاق ساکت و کور موندن برام مثله عذاب شده بود!
بین تمام اعضا دنبال یکی میگشتم..
یکی باشه که خواب نباشه یقهشو بگیریم بریم یکم بیرون قدم بزنیم! پوسیدیم!! آقا نخواستیم!!!
بکهیون رو دیدم.
کلافه به دیواره جلوش خیره شد!
جووون چه تیکهای! اوخی.. مثه من نمیتونه توی یک مکان شلوغ بخوابه!
آروم و جوری که اعضا از خواب بیدار نشن صداش زدم
+هی! بچه خوشکل؟؟
به دور ورش نگاهی انداخت و دوباره روشو برگردوند
بکهیون: با منی؟!
+پَ چی! یعنی زشتی؟
بک: عاممم نه خب..
+میای بریم از این اتاقه ارواح فرار کنیم؟
به اعضا اشاره ای کرد و گفت: اونا عصبانی نمیشن؟
+نه باو.. مگه اونا رییس منن؟!
بک: خب اونجوری که اونا روتو حساسن آدم هرفکری میکنه!
+باشع خوشفکر!!! حالا پاشو! بدووو
آروم آروم و با احتیاط از اتاق خارج شدیم و در رو از پشت بستیم..
+آخیشششش... آزادی!
بک: خخخ! اونجا که مقدس بود برات
+وااییی احساس میکردم با یه مشت پیرزن و پیرمرد دارم تو یک خونه ی کوچیک زندگی میکنم!
بک: من بین پیرمردها متفاوتم نه؟
+میشه گفت آره!
باهم به داخل سالن رفتیم.
محل برگزاری کنسرت پر بود از صندلی! و الان صندلی های خالی ..
یک مکان بزرگ و یه عالمه جا برای نشستن!
تو دلم به فکرم خندیدم، دختر تو جا برا نشستن برا چی میخوای؟؟
بکهیون روی یکی از هزاران صندلی نشست منم کنارش
چقد مکان ساکتی بود.
آسمونه سیاه شب دلم رو فشرد، بابا میخواستیم بیایم بیرون یکم حال و هوا عوض کنیم بیشتر افسرده شدیم خو!! یاده بدبختیامون افتادیم! بابا نخواستیم!!!
داشتم دست دست میکردم با خودم که همینطور یه بهونهای بگم از این مکانه مزخرف خارج بشم
ولی دستی رو دستم نشست
با حیرت به دستم نگاه کردم
وااا مرده گنده من دارم همین الانشم تو این گرما جون میدم تو دستمم میگیری؟!
وایساا.. دستمو؟! الان دستمو گرفته؟؟؟ آرمیز یه بار دیگه بالا رو با دقت بخونید.. الان چیشد؟!...
به گوشیم نگاه کردم.
ساعت ۳ صبحههه!
مگه این آیدلها کار و زندگی ندارن؟!
مگه برنامه ندارن؟؟؟
مگه خودشون خوابگاه ندارن؟!
والا! ما فقط اینجا گیر افتادیم.
جیهوپ دیگه داشت رو شونهی جیمین میوفتاد.
اعضا هم که لجباز!!! میگفتن تا تو با ما نیای جایی نمیریم!
اکسو هم که والا نمیدونم تکلیفشون چی بود اما هنوز رو کاناپه نشسته بودن!
بلک پینک هم که...
عامم جیسو که کلاً محو بود!
رزی هم داشت به یه نقطه خیره نگاه میکرد! حالا کدوم نقطه و چجور نقطهای بود رو دیگه خودتون تصور کنید!
جنی هم که روی پای لیسا خواب بود.
نگام خورد به کای، به یک چیزی دلباخته نگاه میکرد..رده نگاهش رو دنبال کردم که خوردم به جنی! واای.. چه عشقه پاکی داره! قشنگ معلومه که دوسش داره! هییی.. کاش دسته خودم بود و به هم برشون میگردوندم
دیگه تو اون اتاق ساکت و کور موندن برام مثله عذاب شده بود!
بین تمام اعضا دنبال یکی میگشتم..
یکی باشه که خواب نباشه یقهشو بگیریم بریم یکم بیرون قدم بزنیم! پوسیدیم!! آقا نخواستیم!!!
بکهیون رو دیدم.
کلافه به دیواره جلوش خیره شد!
جووون چه تیکهای! اوخی.. مثه من نمیتونه توی یک مکان شلوغ بخوابه!
آروم و جوری که اعضا از خواب بیدار نشن صداش زدم
+هی! بچه خوشکل؟؟
به دور ورش نگاهی انداخت و دوباره روشو برگردوند
بکهیون: با منی؟!
+پَ چی! یعنی زشتی؟
بک: عاممم نه خب..
+میای بریم از این اتاقه ارواح فرار کنیم؟
به اعضا اشاره ای کرد و گفت: اونا عصبانی نمیشن؟
+نه باو.. مگه اونا رییس منن؟!
بک: خب اونجوری که اونا روتو حساسن آدم هرفکری میکنه!
+باشع خوشفکر!!! حالا پاشو! بدووو
آروم آروم و با احتیاط از اتاق خارج شدیم و در رو از پشت بستیم..
+آخیشششش... آزادی!
بک: خخخ! اونجا که مقدس بود برات
+وااییی احساس میکردم با یه مشت پیرزن و پیرمرد دارم تو یک خونه ی کوچیک زندگی میکنم!
بک: من بین پیرمردها متفاوتم نه؟
+میشه گفت آره!
باهم به داخل سالن رفتیم.
محل برگزاری کنسرت پر بود از صندلی! و الان صندلی های خالی ..
یک مکان بزرگ و یه عالمه جا برای نشستن!
تو دلم به فکرم خندیدم، دختر تو جا برا نشستن برا چی میخوای؟؟
بکهیون روی یکی از هزاران صندلی نشست منم کنارش
چقد مکان ساکتی بود.
آسمونه سیاه شب دلم رو فشرد، بابا میخواستیم بیایم بیرون یکم حال و هوا عوض کنیم بیشتر افسرده شدیم خو!! یاده بدبختیامون افتادیم! بابا نخواستیم!!!
داشتم دست دست میکردم با خودم که همینطور یه بهونهای بگم از این مکانه مزخرف خارج بشم
ولی دستی رو دستم نشست
با حیرت به دستم نگاه کردم
وااا مرده گنده من دارم همین الانشم تو این گرما جون میدم تو دستمم میگیری؟!
وایساا.. دستمو؟! الان دستمو گرفته؟؟؟ آرمیز یه بار دیگه بالا رو با دقت بخونید.. الان چیشد؟!...
- ۱۲.۱k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط