{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشتم از این شهر میرفتم

داشتم از این شهر میرفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد!
البته...
این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و...
تو صدایم کنی
فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
تا اسیرم کنی!...

رسول یونان*
دیدگاه ها (۱)

برای قصه گفتن بهانه نداشت مادربزرگ،رفتن تورا بهانه کرد ماندن...

روزهای بارانی...هرگز به دستش ساعت نمی‌بستروزی از او پرسیدمپس...

شب از هفت و نیم غروب و آدمی از یک پرسش ساده آغاز می‌شود.روز ...

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم اما چقدر دلخوشی خوابها کم ا...

فراتر از خویش

خب بچه ها امیدوارم خبر داشته باشین که قراره بگا بریم ممنون ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط