{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزهای بارانی...

روزهای بارانی...

هرگز به دستش ساعت نمی‌بست
روزی از او پرسیدم
پس چگونه است سر ساعت به وعده می‌آیی ؟
گفت: ساعت را از خورشید می‌پرسم
پرسیدم: روزهای بارانی چه‌طور ؟
گفت: روزهای بارانی
همه ساعت‌ها ساعت عشق است !
-راست می‌گفت
یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود...

واهه آرمن*
دیدگاه ها (۱)

به رویدادی بزرگ محتاجیم اتفاقی که بی خبر باشد کاش وقتی به خا...

هر جمعه منزل "مادربزرگ" جمع میشدیمریز تا درشتاز همهمه ی زیاد...

برای قصه گفتن بهانه نداشت مادربزرگ،رفتن تورا بهانه کرد ماندن...

داشتم از این شهر میرفتمصدایم کردیجا ماندماز کشتی ای که رفت و...

⁨⁨بسیار سوزناک حتما بخوانید👇🏼💔😭خون از لبان چاک چاکش پاک می ک...

گاهی فکر می‌کنم آدم‌ها فقط با «کلمه» همدیگر را پیدا نمی‌کنند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط