{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پشت میز تحریر نشسته بود و مداد به دست چیزی مینوشت

پشت میز تحریر نشسته بود و مداد به دست چیزی می‌نوشت.
گفتم: «زهرا اذان ظهره بیا افطار کن و دوباره تا شب چیزی نخور، مث دیروز روزه کله‌گنجشکی بگیر ».
همانطور که روی دفترش خم شده بود، گفت:« دارم شعر می‌نویسم»
گفتم: «مگه بلدی»!
به سمتم برگشت، قیافه‌ی جدی همه چیز دانی به خودش گرفت و گفت: «معلم‌مان گفته باید آخر هر مصرع هماهنگ باشه»
چشمام از تعجب گرد شد: «وروجک مگه تو می‌دانی مصرع چیه»!
با طنازی دخترانه، پشت چشم‌های سیاهش را باریک کرد و دفترش را به سمتم تعارف : «میخوای بخوانی»
با برداشتن یک قدم به دستش رسیدم. برگه با قلبهای صورتی تزیین شده بود.

دختر #گوشواره_قلبی
دختر #کاپشن_صورتی
دختر کوله صورتی
دختر النگو یک دستی
همه حلقه زدن دور آقای مهربانی
که بهشان گفته بود تو دختر ریحانه‌ هستی
حالا هرجا که هستی با هم یکصدا می‌گیم
چه خوش بحالتون شده
تو جشن ماه رمضان بهشتی

۱۳ اسفند ۱۴۰۴_ قم
✍️ #فاطمه_سادات_هاشمی

#روایت
#رهبر_شهید #جان_ایران
#شعر
دیدگاه ها (۰)

قرار بود مردم حسینیه‌ی کنار گذر اتوبان امام علی ع را سیاه‌پو...

احساس غرور می‌کردند که قرار است از محله‌شان محافظت کنند. محل...

*در سوگ شما زبان من بند آمد*یک عمر نشسته بود بر درگاهتآگاه ز...

به یاد شبهای بی تکرار نیمه ی ماه رمضان...

تو متعلق به منیپارت ۳۱ویو اتسوار ماشین شدم و به سمت شرکت راه...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط