{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت صدبیست شش

#پارت صدبیست شش



نازنین:
حاجیه با دیدنم تو آشپزخونه متعجب گفت : چیکار می کنی دخترم بیا برو بشین ...انیسه..
انیسه...
رفتیم تو سالن هستی کنار دخترا بودانیسه برگشت طرفمون وبلند شدوگفت : بله مامان
حاجیه : بیا برو این مرغ ها رو سرخ کن زن داداشت نمی تونه
انیسه : وا چرا نمی تونه
حاجیه : تو هم نمی دونی نازنین بارداره
انیسه : ای وااای من میگم چرا زن داداش سنگین راه میره مبارک چند وقته
حاجیه : تو چهار ماه
انیسه : جدی میگی معلومه بچه چیه ؟!
حاجیه : پسره
انیسه : خوبه والافقط شانس ما بچه هامون دختره
هستی : چه فرقی داره پسر یا دختر
انیسه : فرق داره دیگه ما بچه هامون به دنیا اومد کی اومد دیدن بچه هامون ولی آقا جون آرمان به دنیا اومد خودش رفت بیمارستان دیدن نوه ای پسری اش
حاجیه : الان داری طعنه می زنی حاجی خودش امیر حسین براش عزیزبود
نشستم هستی بد نگاهم می کرد دورم خلوت شد اومد تقریبا نزدیکم نشست وگفت : خوبه بارداری بودی اومدی رو تخت من با امیر علی ام خوابیدی خجالتم خوب چیزیه حسود
- درست حرف بزن
هستی : نزنم می خوای چه غلطی کنی توگ.ه.خوردی اومدی تو خونه ای من یه کاری می کنم امیر علی نگات نکنه
- خیلی بیشعور وبی شخصیتی
هستی : بی شخصیت تویی
- زن دایی ....
هر دوتامون برگشتیم شادی بود خندید وگفت : این یکی زن دایی رو میگم
بغلم کرد وگفت : مبارک زن دایی وایییی من قربونش برم گل پسرمون کاش شبیه دایی امیر علی بشه مخصوصا چشاش
هستی : شما کی عروسی کردید کی باردار شدی انقدر هولت بود تو که گفتی امیر علی رو نمی خوای پس چی شده بود
شادی : چون دایی جونم خواسته بود
هستی : اگه می خواست من حالا عروسش نبودم مجبور بود خودش صدبار گفته بخاطر حاجی این کارو کرد این بچه هم واسه بستن دهن مردم بود
شادی : خیلی بی تربیتی
- ول کن شادی بزار اینجوری خودشو خالی کنه
انگار که هستی رو آتیش زده بودن یهو جیغ کشید وگفت : همش تقصیر تو بود تو اومدی تو خونه ای من رو تخت من خجالتم نمی کشی
همه برگشتن نگاه کردن داشتم از خجالت می مردم دختریه بی حیا جلو دامادهای حاجی این حرفو زده بود حاجی از اتاقش اومد بیرون وگفت : چی شده چه خبره اینجا
بلندشدم ورفتم بالا خدا لعنتت کنه امیر با این کارت
هر چقدر در زدن در رو باز نکردم هستی چقدر پست بود یه روزه خودشو رو کرده بود واسه همه مگه امیر علی فقط شوهر اون بود ...از وقتی باردار شدم دیگه امیر علی رو هم به عنوان شوهرم پذیرفته بودم
دیدگاه ها (۵)

#پارت صدبیست هفت امیر علی : سلام کردم ونشستم کنار مبین حاجی ...

#پارت صدبیست هشت نازنین : امیر علی دستشو گذاشت رو شکمم وگفت ...

#پارت صد بیست پنج امیر علی بابا: اخرش می دونم جدا می شید چون...

#پارت صدبیست چهار امیر علی : هستی از تخت اومد پایین ورفت صور...

ولی خداوکیلی که حرامزاده این !!!چون کاری که ماها داریم می کن...

به اولین Axon که می رسن بعد یه مبارزه سنگین کار به اینجایی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط