{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنقدر شعر نوشتیم من و تنهایی

آنقدر شعر نوشتیم من و تنهایی
تا که مهتاب به من گفت
تو هم با مایی
گر چه دوری ز تماشای نگاهم بانو
دل دریاییِ من دیده تو هم اینجایی
تا سحر حرف زدیم از همه ی خوبیها
مَحوِ گیسوی تو و ماتِ رُخ زیبایی
سینه ام خانه ی چشمان تو گر
خوابَت هست
همه ی قامت من گشت پر از لالایی
نفسی مانده به صبح است...دلم می گیرد
گر به پایان برسی، آه...شب رویایی
دیدگاه ها (۴)

آنقدر شعر نوشتیم من و تنهاییتا که مهتاب به من گفت تو هم با م...

آنقدر شعر نوشتیم من و تنهاییتا که مهتاب به من گفت تو هم با م...

آنقدر شعر نوشتیم من و تنهاییتا که مهتاب به من گفت تو هم با م...

آنقدر شعر نوشتیم من و تنهاییتا که مهتاب به من گفت تو هم با م...

مردم از حسرت دیدار تو در تنهاییسمت این کلبه ویرانه من  می آی...

‌در شبان غم تنهایی خویشعابد چشم سخنگوی تواممن در این تاریکیم...

سلام بر گل رویت تمام وجودم ای محو تماشای تو چشمان پری هااز ر...

ای محو تماشای تو چشمان پری هااز رایحه ات مست تمام سحری هاخون...

ای محو تماشای تو چشمان پری هااز رایحه ات مست تمام سحری هاخون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط