{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنقدر شعر نوشتیم من و تنهایی

آنقدر شعر نوشتیم من و تنهایی
تا که مهتاب به من گفت
تو هم با مایی
گر چه دوری ز تماشای نگاهم بانو
دل دریاییِ من دیده تو هم اینجایی
تا سحر حرف زدیم از همه ی خوبیها
مَحوِ گیسوی تو و ماتِ رُخ زیبایی
سینه ام خانه ی چشمان تو گر
خوابَت هست
همه ی قامت من گشت پر از لالایی
نفسی مانده به صبح است...دلم می گیرد
گر به پایان برسی، آه...شب رویایی
دیدگاه ها (۴)

می‌نشینی در نفسهایم که تکرارت کنممثل صیدِ رو به تسلیمی گرفتا...

تا کی بدوم سوی سرابی که تو باشیهر شب بپرم از دل خوابی که تو ...

میروم تا که کمی بر دل خود ناز برم نذر دریا بکنم دیده و دل ، ...

جان من عشق تو را چیدن و دیدن هنر است.باهمه عشوه گری , بر تو ...

My professor Part:75جا خوردم...مگه الان نباید فهمیده باشه در...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟵پایین پنجره، توی کوچه پشتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط