{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنقدر شعر نوشتیم من و تنهایی

آنقدر شعر نوشتیم من و تنهایی
تا که مهتاب به من گفت تو هم با مایی

گر چه دوری ز تماشای نگاهم بانو
دل دریایی من دیده تو هم اینجایی

تا سحر حرف زدیم از همه خوبیها
محو گیسوی تو و مات رخ زیبایی

سینه ام خانه چشمان تو گر خوابت هست
همه قامت من گشت پر از لالایی

نفسی مانده به صبح است...دلم می گیرد
گر به پایان برسی، آه...شب رویایی
دیدگاه ها (۵)

تو اگر پائیز زردی ٬ واسه من بهار سبزیتو اگر هوای سردی واسه م...

درد ناک استباران بباردخیس شومو بدانم توگرمای دستت مال من نیس...

رفتم که در این شهر، نبینی اثرم را..لب های ترک خورده و چشمان ...

گاهی وقت‌هادلت می‌خواهد با یکی مهربان باشیدوستش بداریوَ برای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط