چند پارتی

چند پارتی
پارت ۵
بارون هنوز می‌بارید، اما هیچ‌کدوممون عجله‌ای برای رفتن نداشتیم.
تهیونگ لبخند زد و گفت:
— پس یعنی... این همه مدت، من تنها کسی نبودم که احساسش رو پنهون می‌کرد؟
سرم رو به نشونه‌ی نه تکون دادم.
— نه.
چند لحظه نگاهم کرد و بعد آروم گفت:
— یه سؤال دارم.
— چی؟
— اگه برگردیم به روز اولی که همدیگه رو دیدیم... باز هم فکر می‌کنی ازت متنفرم؟
خندیدم.
— احتمالاً آره. خیلی بدرفتار بودی!
تهیونگ خندید.
— خب، پس باید جبرانش کنم.
— چطوری؟
چتر رو کمی بالاتر گرفت و گفت:
— از امشب شروع می‌کنم.
— با چی؟
لبخند زد.
— با یه قرار.
با تعجب نگاهش کردم.
— قرار؟
— آره. این بار نه به عنوان کسی که ازت متنفره...
کمی مکث کرد.
بعد دستم رو گرفت.
— به عنوان کسی که دیوونه‌وار دوستت داره.
لبخند روی لبم نشست.
— قبول.
تهیونگ دستم رو محکم‌تر گرفت و با هم زیر بارون راه افتادیم.
و اون شب فهمیدم گاهی اوقات...
آدمی که فکر می‌کنی بیشتر از همه ازت متنفره، ممکنه همون کسی باشه که بیشتر از همه دوستت داره. 🖤🌧️
پایان.
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۷)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۴ یه روز عصر بارون شدید گرفت. کا...

پارت ۵۰ صبح روز بعد، لینا جلوی آینه ایستاده بود و به حرف‌های...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

پارت ۱۶

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۵ | «هدیه‌های کوچیک» 🎁😂 ب...

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

«مهمان ناخوانده»بارون شدیدی می‌بارید و خیابون‌های شهر تقریبا...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

چند پارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط