ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 1 (๑˙❥˙๑)
بازم هم مثل تمام این شیش ماه که از ازدواجش میگذشت توی سالن پنت هاوس به اون بزرگی تنها روی مبل نشسته بود
فکر میکرد بعد از ازدواج این حس تنهایی رو نداره اما بیشتر از قبل تنها شده بود با صدای چرخونده شدن کلید توی در افکارش را پس زد
از روی مبل بلند شد و به سمته در قدم برداشت ... و مثل همیشه با لبخند گرمی به استقبال شوهرش رفت
ویوا : خوش آمدی
جونگکوک درحالی کتش روی ساعد دستش انداخته بود کلید های توی دستش رو روی کمدی که توی راه رو قرار داشت انداخت و نگاه کوتاه به همسرش انداخت
جونگکوک : ممنون
به سمته پله ها رفت و ویوا همچنان پشت سرش ایستاده بود
ویوا : شام حاضره ..سرد شده ولی اشکالی نداره میتونم دوباره گرمش کنم
جونگکوک روی پله اول ایستاد و کمی سرش رو به سمته همسرش چرخوند
جونگکوک : نه گشنم نیست
کلماتش مثل همیشه سردو زننده بودن و این هر بار قلبش رو بیشتر آزرده میکرد / حتا ازم نپرسید شام خوردم یا نه /
نگاهی به ساعت انداخت که از ده گذشته بود میز شام رو که از دو ساعت پیش چیده بود رو جم کرد شام نخورده بود ولی اشتهایی برای خوردن چیزی نداشت ... آستین هاش رو تا کرد و مشغول شستن ظرف ها شد
بعد از اتمام کارش پیش بندش رو باز کرد و به سمته اتاق مشترکشون رفت ... وارد اتاق شد و نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت لباس رسمیش رو با لباس راحتی عوض کرده بود و درحالی که به تاجه تخت تکیه داده بود با تبلتش ور میرفت ... زود نگاهش رو از اون گرفت و وارد اتاق لباس شد لباسش رو با لباس خواب سفیدی که بلندی پیراهنش تا زانوهاش بود و یه روپوش بلند داشت عوض کرد و دوباره به اتاق خواب برگشت جلوی میز آرایشش نشست و مقدار نرم کننده پوست رو کف دست ریخت و مشغول ماساژ دادن کرم روی پوستش شد
سرش رو بلند کرد و توی آینه نگاه کرد و متوجه نگاه های خیره جونگکوک شد / یعنی از کیه داره این طوری نگام میکنه / درحال که از توی آینه بهش نگاه میکرد گفت
ویوا : چیزی شده چرا اینطوری نگام میکنی
جونگکوک : من گفته بودم خدمتکار تمام وقت استخدام کن
با اینکه همیشه در کمال بی توجه ای باهاش رفتار میکرد اما با کوچک ترین توجه یا نگرانیش خوشحال میشد بخاطر همین لبخند ریزی زد و از روی صندلی بلند شد و به سمته جونگکوک برگشت
ویوا : لازم نیست من اینجوری راحت ترم
جونگکوک تبلتش رو روی میز کنار تخت گذاشت با همون لحن سرد ادامه داد
جونگکوک : نگفتم که میخواهی یا نه گفتم باید این کارو بکنی.. دفعه اخرت باشه روی حرف من حرف میزنی شیر فهم شدی .... ادامه دارد
[اسلاید ۲ ویوا]
سلام دخترا حالتون چطوره من بخاطر تاخیر واقعا متاسفم ولی اصلا حال مناسبی نداشتم
(๑˙❥˙๑) پارت 1 (๑˙❥˙๑)
بازم هم مثل تمام این شیش ماه که از ازدواجش میگذشت توی سالن پنت هاوس به اون بزرگی تنها روی مبل نشسته بود
فکر میکرد بعد از ازدواج این حس تنهایی رو نداره اما بیشتر از قبل تنها شده بود با صدای چرخونده شدن کلید توی در افکارش را پس زد
از روی مبل بلند شد و به سمته در قدم برداشت ... و مثل همیشه با لبخند گرمی به استقبال شوهرش رفت
ویوا : خوش آمدی
جونگکوک درحالی کتش روی ساعد دستش انداخته بود کلید های توی دستش رو روی کمدی که توی راه رو قرار داشت انداخت و نگاه کوتاه به همسرش انداخت
جونگکوک : ممنون
به سمته پله ها رفت و ویوا همچنان پشت سرش ایستاده بود
ویوا : شام حاضره ..سرد شده ولی اشکالی نداره میتونم دوباره گرمش کنم
جونگکوک روی پله اول ایستاد و کمی سرش رو به سمته همسرش چرخوند
جونگکوک : نه گشنم نیست
کلماتش مثل همیشه سردو زننده بودن و این هر بار قلبش رو بیشتر آزرده میکرد / حتا ازم نپرسید شام خوردم یا نه /
نگاهی به ساعت انداخت که از ده گذشته بود میز شام رو که از دو ساعت پیش چیده بود رو جم کرد شام نخورده بود ولی اشتهایی برای خوردن چیزی نداشت ... آستین هاش رو تا کرد و مشغول شستن ظرف ها شد
بعد از اتمام کارش پیش بندش رو باز کرد و به سمته اتاق مشترکشون رفت ... وارد اتاق شد و نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت لباس رسمیش رو با لباس راحتی عوض کرده بود و درحالی که به تاجه تخت تکیه داده بود با تبلتش ور میرفت ... زود نگاهش رو از اون گرفت و وارد اتاق لباس شد لباسش رو با لباس خواب سفیدی که بلندی پیراهنش تا زانوهاش بود و یه روپوش بلند داشت عوض کرد و دوباره به اتاق خواب برگشت جلوی میز آرایشش نشست و مقدار نرم کننده پوست رو کف دست ریخت و مشغول ماساژ دادن کرم روی پوستش شد
سرش رو بلند کرد و توی آینه نگاه کرد و متوجه نگاه های خیره جونگکوک شد / یعنی از کیه داره این طوری نگام میکنه / درحال که از توی آینه بهش نگاه میکرد گفت
ویوا : چیزی شده چرا اینطوری نگام میکنی
جونگکوک : من گفته بودم خدمتکار تمام وقت استخدام کن
با اینکه همیشه در کمال بی توجه ای باهاش رفتار میکرد اما با کوچک ترین توجه یا نگرانیش خوشحال میشد بخاطر همین لبخند ریزی زد و از روی صندلی بلند شد و به سمته جونگکوک برگشت
ویوا : لازم نیست من اینجوری راحت ترم
جونگکوک تبلتش رو روی میز کنار تخت گذاشت با همون لحن سرد ادامه داد
جونگکوک : نگفتم که میخواهی یا نه گفتم باید این کارو بکنی.. دفعه اخرت باشه روی حرف من حرف میزنی شیر فهم شدی .... ادامه دارد
[اسلاید ۲ ویوا]
سلام دخترا حالتون چطوره من بخاطر تاخیر واقعا متاسفم ولی اصلا حال مناسبی نداشتم
- ۱۸.۷k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط