{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باز هم دیر رسیدم، از پله ها به سرعت بالا رفتم، اخه :اسان

باز هم دیر رسیدم، از پله ها به سرعت بالا رفتم، اخه :اسانسور مثل همیشه خراب بود.
وقتی رسیدم جلوی در مطب به سختی نفس میکشیدم . رفتم داخل منشی بلند شد جلوم سلام اقای دکتر خوب هستید. بازم که دیر رسیدیت ؟! میدونم ،چکار کنم؟ ترافیک و چراغ قرمزا و اسانسوره خراب نمیزاره زود برسم؛ منشی گفت اقای دکتر این بیماری که اینجا نشستن چه فرقی با شما داره؟ نگاش کردم یه پیرزن شصت، شصت و پنج ساله بود. رو به منشی گفتم خب اون بیماره من دکترم حالا منظور؟ گفت اقای دکتر این پیرزن الان یک ساعته اینجاست خیلی هم درد داره از خونه اش تا اینجا هم خیلی راه زیادیه، ماشین شخصی هم نداره با ماشینای کورسی امده تو ترافیک هم بوده کلی چراغ قرمز هم نگهش داشتن چون اسانسور هم خراب بوده مجبور شده با عصا از این همه پله بالا بیاد. سرم رو انداختم پایین از اون روز به بعد دیگه دیر نرسیدم مطب چون هیچ بهونه ای نداشتم .
دیدگاه ها (۱)

داستان زندگی منپارت:22_لونارو آروم سمت خودم کشیدم و شروع کرد...

آواز عشق ♣️part4♣️ا/ت ویوصبح از خواب نازم بیدار شدم دیدم ساع...

Love and the moonPart28وارد شرکت شدیم کوک دستم محکم گرفته ب...

وقتی آسانسور ایستاد، دایون بدون هیچ ترسی به بیرون قدم برداشت...

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۲

Forced to be by your sideبه اجبار کنار تو part:8ویو جونگکوک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط