{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من یکی را از خودم دیوانه تر می خواستم

من یکی را از خودم دیوانه تر می خواستم
سر نمی پیچید اگر یک روز سر می خواستم

اهل عشق و عاشقی اهل تمنّا اهل درد
این چنین دیوانه ای را همسفر می خواستم

می نشستم روبه رویش، روبه رویم می نشست
لحظه های عاشقی از او نظر می خواستم

او قدح در دست و من جامِ تمنّایم به کف
هرچه او می داد من هم بیشتر می خواستم

من کجا در می زدن سودای خیامی کجا
من پیِ جامی دگر جامی دگر می خواستم

هر زمان هرجا که می افتادم از مستی به خاک
تکیه می کردم به مِی از خاک بر می خاستم

بارها فرموده: روزی خواستی از من بخواه
من تورا می خواستم روزی اگر می خواستم

گوشه ای دنج و تو و یک جام مِی قدری گناه
از خدا چیز زیادی را مگر می خواستم
دیدگاه ها (۲)

ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭی ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ!ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ...ﭼﻪ...

رضایی:نیازمندیمکه یک نفر باشد!قابل انتقال به غیر نباشدبیاید ...

وقتی حصار غربت منتنگ می‌شود هر لحظه بین عقل و دلمجنگ می‌شودا...

عشق یعنی مَنڪہ درمانم توییعشق یعنی راحتِ جــانم توییعشق یعن...

من یکی را از خودم دیوانه تر می خواستمسر نمی پیچید اگر یک روز...

من یکی را از خودم دیوانه تر می خواستمسر نمی پیچید اگر یک روز...

من یکی را از خودم دیوانه تر می خواستمسر نمی پیچید اگر یک روز...

من کسی را از خودم دیوانه‌تر می‌خواستم

من یکی را از خودم دیوانه تر می خواستمسر نمی پیچید اگر یک روز...

در این دنیای وا نفسا تو از حالم چه  می دانیبه دل داغی گران د...

رسید بر گذر مجنون یکی مست به ره افتان و خیزان می در دستبگفتا...

رسید بر گذر مجنون یکی مستبه ره افتان و خیزان می در دستبگفتا ...

دل فارغ ز درد عشق، دل نیستتن بی‌درد دل جز آب و گل نیستز عالم...

بیا ای مونس جان‌های مستانببین اندیشه و سودای مستانبیا ای میر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط