{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آهسته گفتم:

آهسته گفتم:
می ترسم روزی
تو را نداشته باشم.
دست هایم را
محکم تر گرفتی.
چشم هایم را که باز کردم
نیمه های شب بود،
تنها در خانه
و روی صندلی
به خواب رفته بودم.
#سپهر_آهنگی
دیدگاه ها (۱)

هرگز نمی توانی سن یک زن را از او بپرسی!چرا که او هم نمی داند...

گاهیآدمِ رفته راحتی یکبار همنباید دوباره دیددیدنشعشقی تازه ن...

مینشینم روی تاب بیخیالی ؛دیگر خسته شده اماز این همه هیاهوی د...

دلم می خواست کسی باشدکه مرا "بلد" باشد.بلد بودن مهم تر از عا...

آخر شب که میشهسکوت خانه بیشتر از همیشه سنگینی می‌کند.همه خوا...

روزی خواهد رسید که بال‌هایم را از جنسِ رویا می‌سازم و به پرو...

به نام پناهی که دیگر نیستاما.... خاطراتش برای همیشه در بند ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط