سناریوبخاطر توپارت
سناریو:بخاطر تو/پارت ۳۱
(موقعیت:خوابگاه_ساپورو)(ساعت:۶:۰۱)
با لرزش زمین از خواب پریدم.خیلی بد میلرزید.به زور پا شدم رفتم سمت اوراراکا.اونم وحشت زده به همه جا نگاه میکرد.خودمو انداختم بغلش و همو محکم چسبیدیم که لرزه قطع شد.با تعجب به هم نگاه کردیم که یهو خانم پیکسی باب از در پرید تو و گفت"بیدار شید تنبلا!"زهره ترک شدیم.خانم پیکسی باب داد زد"پاشید که وقت تمرینه!"به زور از جام پاشدم و اوراراکا که بادکنک هاليومی شده بود رو دنبال خودم کشیدم.مینا هم داشت جیرو که غش کرده بود رو تکون میداد.خب آخه سکته کردیم از ترس.چه روش بیدار کردنیه؟همه پاشدن و لباس هاس قهرمانی شون رو پوشیدن.بعد راه افتادن سمت زمین تمرین.
همه منتظر استاد بودیم که بالاخره استاد و خانم ماندالای اومدن.خانم ماندالای رو کرد به ما و گفت"خب همگی.امروز شما کلاس A¹ به این اردو اومدین تا کوسه هاتون رو تقویت کنید.در طول سال تحصیلی تون فقط مهارت های شما تقویت شده.قراره نسبت به کوسه هاتون تقسیم بشید.خب همگی.برید سر جاهای خودتون!"
من و یائوروزو باهم افتادیم.یائوروزو چوب پنبه میساخت و پرت میکرد بالا.منم با توپ انرژی لهش میکردم.حدود ساعت ۱۱ بعد از ظهر بود.تقریبا ۴ یا ۵ ساعت داشتم یه حرکت تکراری رو انجام میدادم.یهو یه فکر شیطنتی به ذهنم خورد.رو به یائوروزو گفتم"یائوروزو!میتونی یه چیز بزرگتر بسازی؟"یائوروزو یکم فکر کرد و گفت"خیلی خب" و یه وزنه گوی مانند ساخت.بعد اوراراکا رو صدا کرد.اوراراکا اومد پیشمون.حالش چندان خوب نبود.با بی حالی گفت"چی شده؟"یائوروزو گفت"امممم...تو خوبی دختر؟هیچی میخواستیم ببینیم میتونی اینو برای هانا معلق کنی؟"اوراراکا به گوی نگاه کرد و معلقش کرد.داد زدم"خیلی خب!با شمارش من ولش کن."و گلی انرژی توی دستام جمع کردم.بعد شروع کردم" ۳...۲...۱...رهاش کن!"اوراراکا گوی رو رها کرد و من با توپ انرژیم اونو زدم.مثل همیشه محاسباتم درست در نیومد و توپ انرژی بزرگتر از گوی بود.پس گوی رو له کرد و مستقیم خورد به کوه.نمیدونم اینهمه درس که میخونیم کجا میره؟رو زمین فرود اومدم و به کوه نگاه کردم.آخیش.سالم بود.اوراراکا با شوک بهم یه اسپری داد.یه اسپری زدم و بعد هوفی کردم.یائوروزو گفت"اون..."و اوراراکا کامل کرد"عالی بود..."گفتم"نه بابا چه عالی ای؟خوب شد کوه بلایی سرش نیو--"که کوه از وسط نصف شد و فرو ریخت.همه برگشتن سمتکوه و بعد سمت من.با شوک نگاه میکردم.گفتم"به فنا رفتم"مینا و هاکاگوره دویدن سمتمون و سویو و جیرو از یه طرف دیگه رسیدن.همه شون شوکه بودم.مینا گفت"هانا.حالت خوب--"که با دیدن کوه گفت"یا آیزاوای مقدس..."جیرو هم تکمیل کرد"بدبخت شدیم..."
نمیدونم استاد از کجا فهمید درموردش قسم خوردیم که پیداش شد.با اخم داشت میومد سمتمون.قلبم یه لحظه وایساد.وقتی بهمون رسید گفت"هانا!اون چی بو--"که با دیدن کوه دو نصف شده داد زد"هانا!آیت کار توعه؟!"سرم رو پایین انداختم و گفتم"بله استاد."
استاد چرخید سمت اوراراکا و یائوروزو و گفت"شما هم باهاش همدست اید؟!"اونا هم سرشونو پایین انداختن و گفتن"بله استاد..."که من سرم رو بالا آوردم و گفتم"دروغ میگن استاد!اونا نمیدونستن من میخوام چیکار کنم!فقط ازشون کمک خواستم!"قیافه استاد با حرفم تغییر کرد.یه جورایی تعجب کرد.بعد دوباره با همون حالت سردش گفت"خیلی خب!فقط دیگه تکرار نشه!"و رفت.
من مخم عیب برداشته بود یا استاد واقعا بیخیال من شد؟عمه با تعجب به استاد و بعد به من نگاه کردن.منم گفتم"ببخشید😅"اوراراکا و یائوروزو گفتن"هانا!نیازی نبود از ما دفاع کنی."منم گفتم"خب بجاش سما یه جتی دیگه منو از یه محمسه دیگه نجات بدید."
یهو مینا گفت"بچه ها پول دارین؟"با تعجب گفتیم" چطور ؟"گفت"آخه فکر نکنم با پور کل لچه های کلاس هم بشه دیه کوه رو داد."و باهم زدیم زیر خنده.اون روز هم تموم شد و شب رسید...
____________________________________
خب خب.🙂
اینم از این.😁
نصفه شب ۳ پارت دادم😂
ولی تا ۲ روز دیگه پارت نمیدم😏
دیگه دیگه😁
پارت بعد خم قراره احساسی یشه😌
خب دیگه من برم🙃
سایونارا👋🏻
(موقعیت:خوابگاه_ساپورو)(ساعت:۶:۰۱)
با لرزش زمین از خواب پریدم.خیلی بد میلرزید.به زور پا شدم رفتم سمت اوراراکا.اونم وحشت زده به همه جا نگاه میکرد.خودمو انداختم بغلش و همو محکم چسبیدیم که لرزه قطع شد.با تعجب به هم نگاه کردیم که یهو خانم پیکسی باب از در پرید تو و گفت"بیدار شید تنبلا!"زهره ترک شدیم.خانم پیکسی باب داد زد"پاشید که وقت تمرینه!"به زور از جام پاشدم و اوراراکا که بادکنک هاليومی شده بود رو دنبال خودم کشیدم.مینا هم داشت جیرو که غش کرده بود رو تکون میداد.خب آخه سکته کردیم از ترس.چه روش بیدار کردنیه؟همه پاشدن و لباس هاس قهرمانی شون رو پوشیدن.بعد راه افتادن سمت زمین تمرین.
همه منتظر استاد بودیم که بالاخره استاد و خانم ماندالای اومدن.خانم ماندالای رو کرد به ما و گفت"خب همگی.امروز شما کلاس A¹ به این اردو اومدین تا کوسه هاتون رو تقویت کنید.در طول سال تحصیلی تون فقط مهارت های شما تقویت شده.قراره نسبت به کوسه هاتون تقسیم بشید.خب همگی.برید سر جاهای خودتون!"
من و یائوروزو باهم افتادیم.یائوروزو چوب پنبه میساخت و پرت میکرد بالا.منم با توپ انرژی لهش میکردم.حدود ساعت ۱۱ بعد از ظهر بود.تقریبا ۴ یا ۵ ساعت داشتم یه حرکت تکراری رو انجام میدادم.یهو یه فکر شیطنتی به ذهنم خورد.رو به یائوروزو گفتم"یائوروزو!میتونی یه چیز بزرگتر بسازی؟"یائوروزو یکم فکر کرد و گفت"خیلی خب" و یه وزنه گوی مانند ساخت.بعد اوراراکا رو صدا کرد.اوراراکا اومد پیشمون.حالش چندان خوب نبود.با بی حالی گفت"چی شده؟"یائوروزو گفت"امممم...تو خوبی دختر؟هیچی میخواستیم ببینیم میتونی اینو برای هانا معلق کنی؟"اوراراکا به گوی نگاه کرد و معلقش کرد.داد زدم"خیلی خب!با شمارش من ولش کن."و گلی انرژی توی دستام جمع کردم.بعد شروع کردم" ۳...۲...۱...رهاش کن!"اوراراکا گوی رو رها کرد و من با توپ انرژیم اونو زدم.مثل همیشه محاسباتم درست در نیومد و توپ انرژی بزرگتر از گوی بود.پس گوی رو له کرد و مستقیم خورد به کوه.نمیدونم اینهمه درس که میخونیم کجا میره؟رو زمین فرود اومدم و به کوه نگاه کردم.آخیش.سالم بود.اوراراکا با شوک بهم یه اسپری داد.یه اسپری زدم و بعد هوفی کردم.یائوروزو گفت"اون..."و اوراراکا کامل کرد"عالی بود..."گفتم"نه بابا چه عالی ای؟خوب شد کوه بلایی سرش نیو--"که کوه از وسط نصف شد و فرو ریخت.همه برگشتن سمتکوه و بعد سمت من.با شوک نگاه میکردم.گفتم"به فنا رفتم"مینا و هاکاگوره دویدن سمتمون و سویو و جیرو از یه طرف دیگه رسیدن.همه شون شوکه بودم.مینا گفت"هانا.حالت خوب--"که با دیدن کوه گفت"یا آیزاوای مقدس..."جیرو هم تکمیل کرد"بدبخت شدیم..."
نمیدونم استاد از کجا فهمید درموردش قسم خوردیم که پیداش شد.با اخم داشت میومد سمتمون.قلبم یه لحظه وایساد.وقتی بهمون رسید گفت"هانا!اون چی بو--"که با دیدن کوه دو نصف شده داد زد"هانا!آیت کار توعه؟!"سرم رو پایین انداختم و گفتم"بله استاد."
استاد چرخید سمت اوراراکا و یائوروزو و گفت"شما هم باهاش همدست اید؟!"اونا هم سرشونو پایین انداختن و گفتن"بله استاد..."که من سرم رو بالا آوردم و گفتم"دروغ میگن استاد!اونا نمیدونستن من میخوام چیکار کنم!فقط ازشون کمک خواستم!"قیافه استاد با حرفم تغییر کرد.یه جورایی تعجب کرد.بعد دوباره با همون حالت سردش گفت"خیلی خب!فقط دیگه تکرار نشه!"و رفت.
من مخم عیب برداشته بود یا استاد واقعا بیخیال من شد؟عمه با تعجب به استاد و بعد به من نگاه کردن.منم گفتم"ببخشید😅"اوراراکا و یائوروزو گفتن"هانا!نیازی نبود از ما دفاع کنی."منم گفتم"خب بجاش سما یه جتی دیگه منو از یه محمسه دیگه نجات بدید."
یهو مینا گفت"بچه ها پول دارین؟"با تعجب گفتیم" چطور ؟"گفت"آخه فکر نکنم با پور کل لچه های کلاس هم بشه دیه کوه رو داد."و باهم زدیم زیر خنده.اون روز هم تموم شد و شب رسید...
____________________________________
خب خب.🙂
اینم از این.😁
نصفه شب ۳ پارت دادم😂
ولی تا ۲ روز دیگه پارت نمیدم😏
دیگه دیگه😁
پارت بعد خم قراره احساسی یشه😌
خب دیگه من برم🙃
سایونارا👋🏻
- ۹۷
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط