{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریوبخاطر توپارت

سناریو:بخاطر تو/پارت ۲۶
(موقعیت:خونه هانا)
درو باز کردم و بی سر و صدا رفتم تو.به زور کفشام رو در آوردم.آخ!چقدر بازو و پام درد می‌کرد.با احتیاط رفتم سمت اتاقم و که یهو یائوروزو گفت"هانا تویی؟به موقع اومدی شام..."که با دیدن من رنگش پرید و با صدای نسبتا بلندی گفت" هانا!!!"با صداش بقیه هم چرخیدن سمتم و با دیدن عصا و بانداژ ها دویدن سمتم.همه با نگرانی بهم نگاه میکردن و هی سوال پیچم میکردن.هرچی گفتم من خوبم گوش ندادن.اوراراکا معلق ام کرد و گذاشت رو مبل.جیرو و هاکاگوره و یائوروزو به بانداژ دستم نگاه میکردن و جیرو از ترس زبونش بند اومده بود.سویو و مینا و اوراراکا هم به بانداژ پام.دخترا خیلی نگران شده بودن.جوری که رنگ اوراراکا کلا پریده بود.

یهو مینا با چشمای پر کنارم نشست و شونه هامو گرفت‌.بعد با عصبانیت و چشمای اشکی تکونم داد و با صدای تقریبا بلندی گفت"باز چه بلایی سر خودت آوردی ها؟!"بعد هاکاگوره پرید کنارم .با اینکه نامرئی بود از روی بغض صداش فهمیدم میخواد گریه کنه.اونم محکم ولی جوری که دردم نیاد زد تو پهلوم و گفت"باکا باکا باکا!تو آخرش ما رو دق میدی!خدااااااا"نمیدونستم بخندم یا گریه کنم.در آخر خندم گرفت و شروع کردم قهقهه زدن.همه با تعجب نگام کردن.یهو جیرو زد تو سرم و گفت"ما اینجا داریم سکته میکنیم!بعد تو داری میخندی؟!"سعی کردم خنده ام رو کنترل کنم.بعد گفتم"خب آخه واکنش هاتون خنده دار بود"جیرو دستش رو بالا برد و با اخم نگام کرد.یعنی بکی دیگه میزنما؟.منم دستامو به نشانه تسلیم بالا بردم و گفتم"باشه بابا من تسلیمم" و آروم آروم شروع کردم توضیح دادن ماجرا براشون.

از سیر تا پیاز و از پیاز تا سیر اش رو تعریف کردم.وقتی تموم شد بازم دعوا ها شروع شد.هاکاگوره سرم داد میزد و میگفت"ای دختره کله شق!نمیگی میمردی ما چه خاکی بر سر میکردیم؟"چرا همه امروز همینو میپرسیدن؟همه داشتن دعوام میکردن ولی یائوروزو خیلی تو فکر بود.پرسیدیم چی شده که به استاد زنگ زد و ماجرا رو توضیح داد.استاد اولش بخاطر حال من نگران شد ولی بعدش شروع کرد سرزنش کردنم.وقتی قطع کرد از یائوروزو پرسیدیم چی شده که گفت"تو گفتی یه شیشه تزریق خالی دستش بود آره؟این به نظر مسکوک میومد.برا همین به استاد گزارش اش کردم.

شب شده بود.شام رو خورده بودیم و یه سر رفته بودیم درمانگاه.دکتر یه کوسه شبیه کوسه ی پرستار بهداری مدرسه داشت.به کمک کوسه اش حالم بهتر سد و برگشتیم خونه.بعد خوابیدیم.درهر صورت فردا روز بزرگی بود.روز رفتن به اردوی تمرینی.ننستونستم بخوابم.مغذم درگیر بود.درگیر کاتسوکی.درگیر امروز.درگیر زمین بتا.درگیر اولین باری که دیدمش.درگیر حسم.این چه حسی بود؟اسمش چی بود؟شایدم میدونستم اسمش چی بود.فقط میخواستم خودمو گول بزنم.با همین فکرا خوابم برد و فردا رسید...
دیدگاه ها (۰)

سناریو:بخاطر تو/پارت ۲۷(موقعیت:حیات دبیرستان UA)(زمان:۹:۲۹)۱...

شکار لحظه ها

ممنون بابت حمایت هاااااااا❤❤❤❤

عشق انفجاری ( پارت هفتم )

ساعت ۶: پاشدم بانداژ های نمیتنم رو ورداشتم سوتین بستم و یه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط