{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریوبخاطر توپارت

سناریو:بخاطر تو/پارت ۲۹
                            (از زبان نویسنده)
همه ی دانش آموزان کلاس A¹ داشتن با تله ها دست د پنجه نرم میکردن و استاد و قهرمانان گربه ای بهشون نظارت میکردن.یهو خانم ماندالای روبه آیزاوا گفت"شاگردای خوبی دارین.مخصوصا اون دختره.کاپیتان خوبیه و همه ی بچه ها به حرفاش گوش میدن.حتی اون شاگردی که گفته بودید خیلی مغرور و از خود راضیه.حتی اونم از کاپیتانش فرمان میبره."آیزاوا لبخندی زد و گفت"درسته.حتی کاتسوکی هم از هانا سرپیچی نمیکنه."آقای تایگر از چند متری داد زد"هی ماندالای.رگدول میگه میبینه که دانش آموزا دارن به اردوگاه میرسن.باید حرکت کنیم".همه موافقت کردن و راه افتادن...

                        (از زبان هانا)
(موقعیت:خوابگاه_ساپورو) (زمان:ساعت ۳ بعد از ظهر)
بالاخره بعد ۳ ساعت رسیدیم خوابگاه.هورا.نزدیک ۴ ساعت زود تر رسیدیم.دیگه جون نداشتم.داشتم پس می افتادم.بانداژ هام خونی شده بوون و جیرو دستمو دور گردنش انداخته بود. یائوروزو دوید سمت کیفم و اسپری ام رو برداشت.بعد دوید آوردش.قیافه بچه ها با دیدن اسپری تغییر کرد.مخصوصا کاتسوکی.چشماش گشاد شده بود و اخماش تو هم بود.

یائوروزو اسپری رو گذاشت دهنم و دکمه اش رو فشار داد.یهو احساس کردم میتونم نفس بکشم.لبخند زدم و دستم رو از دور گردن جیرو باز کردم.بعد چرخیدم سمت بچه ها و ددحالی که هر دوتا دستم رو از خوشحالی بالا می آوردم تا خوشحالی آلمایت رو انجام بدم گفتم"ما تونستیم...انجامش دادیم!"ولی جوابی نشنیدم.بچه ها هنوز تو شوک بودن.میدوریا با تردید گفت"هانا...تو...تو آسم داری؟..." یهو شوک خیلی بدی بهم وارد شد جوری که کل خوشحالیم دود شد رفت هوا.تازه یادم افتاد که هیچکس بجز دخترا از بیماریم خبر نداره.دستام درحالی که بغض گلومو چنگ میزد پایین اومدن و سرم همراهی شون کرد.گفتم"آره...دارم..."میدوریا یه قدم جلو تر اومد و گفت"پس چرا بهمون نگفتی؟..."با وجود بغضم یه لبخند زورکی زدم و درحالی که سرم رو بالا می‌آوردم گفتم"چون نیازی نبود بدونید.همه ساکت شدن.

کاتسوکی چند قوم بهم نزدیک شد و شروع کرد داد زدن"نفله احمق!اگه آسم داشتی چرا اومدی UA ؟ها؟!" حرف هاش کارشونو کردن و باعث شکستن بغضم شدن.بی اختیار منم شروع کردم با گریه داد زدن"چون همه میتونن قهرمان بشن!"کاتسوکی وو چند قدمیم متوقف شد.ادامه دادم"چون برای قهرمان شدن نیاز نیست بهترینباشی!فقط باید سعی تو بکنی  که بهترین بشی! که به ضعف هات غلبه کنی!"اشک هامو پاک کردم ولی بیشتر شدن.

رو به استاد گفتم"استاد...میتونم برم؟..."استاد آهی کشید و گفت"آره میتونی..."راهم رو کشیدم و رفتم داخل خوابگاه.ناراحت بودم.از ضعیف بودنم.کنج اتاق نشستم رو شروع کردم گریه کردن.حس کردم کاتسوکی اومد توی خوابگاه ولی دوباره رفت.حقم داشت.هربار که بخاطر بیماریم بیهوش میشدم اون فکر می‌کرد دلیلش چیز دیگه ای عه.اولین بار تو زمین بتا؛فکر کرد بخاطر انفجاری که خورد تو صورتم عه.
دومین بار مبارزه با مومیایی؛فکر کرد بخاطر آسیب دیدنم عه.
و این بار هم که دیگه جون نداشتم؛فکر کرد بخاطر تموم شدن انرژیم عه.
اون از همه بیشتر حق داره.

صدای بچه ها از بیرون می اومد.صدای کامیناری ، تودوروکی ، کریشیما و میدوریا که از جیرو و یائوروزو و مینا و اوراراکا سوال میپرسیدن.خب معلومه.میخواستن بدونن اونا خبر داشتن؟بدونن چرا بهشون نگفتن؟بدونن از کی این بیماری رو دارم؟
بیشتر تو خودم جمع شدم.حس ضعف.حسی که الان بیشتر از همیشه احساسش میکردم.بیشتر از همیشه...
______________________________________
خب؟...😕
فهمیدین چی شد؟...🙁
راز هانا افشا شد...😞
راستی...
حتما فکر کردین این اون اتفاق مهمی عه که گفته بودم آره؟😏
نچ نچ😌
یه اتفاق خییییلی مهم تر قراره بیفته🤭
شاید بعضیا تشخیص دادن چه اتفاقی🤫
خب امروز شانس آوردین چون واسه فردا تکلیفی ندارم و قراره یه پارت دیگه بدم.😁
پس فعلا سایونارا بچه ها👋🏻
من برم پارت بنویسم🙂
دیدگاه ها (۰)

سناریو:بخاطر تو/پارت۳۰(موقعیت:خوابگاه_ساپورو)(ساعت:۱۹:۴۲)بان...

سناریو:بخاطر تو/پارت ۳۱(موقعیت:خوابگاه_ساپورو)(ساعت:۶:۰۱)با ...

سناریو:بخاطر تو/پارت۲۸بالاخره بعد ۱ ساعت و نیم رسیدیم(کلا دو...

هیت در این پیج اکیدا ممنوع است!

سناریو:بخاطر تو/پارت۱۷((سلام سلام😁🤭من برگشتم با یک پارت دیگر...

#دبیرستان_مخفی_من پارت11 اون شوگا بود (رئیس باند آمریکا اونا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط