part۴

اولین نگاه💗🦋
یومی:دیدم تهیونگ درو قفل کرد بهم نزدیک شد دستشو اورد نزدیک سری هلش دادم به سختی درو باز کزدم دویدم سوار ماشینم شدم رفتم خونه
تهیونگ:دختر احمق
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جیمین:از بار که رفتم دیدم جانگکوک تیر خورده افتاده رو زمین جیمین:کوک..کوک.... خوبی....صدامو میشنوی
حانگکوک:منو ببر دکتر
جیمین:خیلی ترسیده بودم سری بردمش بیمارستان الان تو اتاق عمله کوک کسیو نداشت بهش زنگ بزنم پس همونجا موندم تا خبری بشه که دیدم جنا زنگ زد
جنا:الو سلام
جیمین:سلام جانم بفرما کاری داشتی
جنا:وقت داری خرف بزنیم
جیمین:نه راستش یکی از دوستام تیر خورده بیمارستانه من پیششم باید بمونم تا خوب شه کار مهمی داشتی
جنا:زیاد مهم نیست وقتی وقت داشتی بهم بگو یجا ببینمت
جیمین:باشه
جنا:خدافظ
جیمین: خدافظ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یومی:صبح شده بود رفتم صورتمو شستم کارامو انجام دادم لباس فرمو پوشیدم که یهو یاد دیشب افتادم
یومی:اه خجالت اوره حالا چجوری با کیم تهیونگ چشم تو چشم شم اه لعنت بهت یومی سوار ماشین شدم رفتم مدرسه
از اونجایی که زنگ اول زبان انگلیسی بود باید سری میرفتم سر کلاس که جنارو دیدم
جنا:چطوری
یومی:خوبم تو چطوری
جنا:منم خوبم
جنا:راستش میخواستم یه چیزی بهت بگم
یومی:بگو میشنوم
جنا:راستش من..من رو داداشت جیمین خیلی وقته کراش دارم امشب خواستم بهش بگم بیمارستان چرا(قضیرو تعریف کرد)
یومی:اها
جنا: بهش نگو خودم میخوام بهش بگم
یومی:باشه بهش نمیگم
جنا:باشه پس زنگ خورد برو سر کلاس
یومی: باشه فعلا
جنا:بای
یومی:رفتم سر کلاس که کیم تهیونگ اومد همه بلند شدم احترام گذاشتن و سلام کردن
تهیونگ:بشینید
تهیونگ:بچه ها درستون جلوعه امروز درس نمیدم میتونید اینجا بمونید اگه دوست دارید استراحت کنید
یومی:از وقتی تهیونگ اومده بود یه لحضه هم نمیتونستم تو چشماش نگا کنم و البته استاد همش چشماش رو من بود میتونستم حس کنم
تهیونگ:بچها فکر کنم اقای مدیر هنوز بهتون نگفته هفته دیگه اردوعه مسعول اتوبوس کلاس شما من هستم هرکی میخواد بیاد میتونه بره پیش مدیر اسمشو بنویسه و اردو به جزیره جوجوعه
بچها همه:هوراااا(بجز یومی)
یومی:کلاس خیلی خسته کننده بود خواستم برم بیرون که
تهیونگ:کجا میری
یومی:خونه
تهیونگ:زنگ نخورده
یومی:ولی شما که درس نمیدید
تهیونگ:گفتم درس نمیدم نگفتم برید بیرون تو کلاس باشین تا زنگ بخوره
یومی:مردک....
تهیونگ: چیزی گفتی؟
یومی:نه استاد
یومی:حالم خیلی بد بود چشام صبحانه چیزی نخورده بودم گشنم بود خواستم بلند شم که چشام سیاهی رفت افتادم
تهیونگ:
ــــــــــــــــــــــــــــ
پایان پارت۴
دیدگاه ها (۱۵)

part6

part7

part2

part1

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕عشق مافیاویو بورام یه نفر اومد دنبالم که ببرتم تو عمار...

پشیمونی..پارت. ۲۳ویو جناسویون بهم زنگ زد و گفت که چند نفر دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط