عشق ممنوع
عشق ممنوع
part=۱۸
(صبح زود – خونه جونگکوک)
نور آفتاب نمیرسید به اتاقش. پرده کهنه بود. نشسته بود روی تخت، کفشای امیلی رو گذاشته بود کنارش. بهشون نگاه می کرد. هنوز بوی خاک و علف می داد از دیروز. هنوز لمس دستامیلی رو حس می کرد روی گونهاش.
ساعت ۷:۲۰ بود. ۴۰ دقیقه مونده بود به ۸.
بلند شد. دستبند رو چرخوند. نفس عمیق کشید.("منتظر می مونم.")
ساعت ۷:۴۵ . نتونست دیگه توی خونه بمونه. کفشا رو برداشت و زد بیرون.
---
خیابون جلوی خونه امیلی – ساعت ۷:۵۸
رسید. ماشین مشکی همونجا بود. موتور روشن. شیشهها دودی. مرد عینکی پشت فرمان. شیشه عقب پایین بود.
امیلی رو دید که داشت از در خونه بیرون میومد.
چمدون دستش نبود. فقط یه کاپشن پوشیده بود. کیف کوچیک به دوش. صورتش سفید بود . چشماش قرمز. انگار نخوابیده بود.
جونگکوک از پشت درخت بیرون پرید. "امیلی!"
امیلی ایستاد. نگاه کرد. لباش لرزید.
· "جونگکوک... گفتم منتظرم بمونی. چرا اومدی؟"
· "چطور بذارم بری؟!"
جلو رفت. دستش رو گرفت. "بیا. نرو. هر چی شده، باهم حلش میکنیم."
امیلی آروم دستش رو ول کرد. انگار داشت از یه چیزی که خیلی دوست داشت، جدا میشد. دست خودش نبود. اجباری بود.
· "نتونستم... نتونستم بهت بگم. بابام... بابام بدهکاره. اگه نرم، میکشندش."
جونگکوک مشتش رو گره کرد. "پس بریم پلیس. بریم جایی..."
امیلی سرش رو تکون داد. "نه... اونها خیلی قدرتن. از هر چیزی که فکر کنی."
مرد عینکی از ماشین پیاده شد. به جونگکوک نگاه کرد. اون نگاه سرد. ارزیاب.
"زمان تموم شد. سوار شین خانم."
امیلی برگشت. به جونگکوک نگاه کرد. دو قدم بهش نزدیک شد. دستش رو گذاشت روی قلبش.
· "من... همیشه... تو قلبمی. یادت نره."
جونگکوک دستش رو روی دستش گذاشت. "قول بده برمیگردی."
امیلی لبخند زد. ولی چشماش گریه میکرد.
· "قول."
رفت سمت ماشین. سوار شد. شیشه بالا رفت. جونگکوک صورتش رو دید که آروم آروم محو شد.
ماشین استارت خورد. رفت.
جونگکوک ایستاد. توی خیابون خالی. با کفشای امیلی توی دستش. با یه کلمه که هنوز کامل نگفته بود.
("عاشقتم...")
باد برگای زرد رو میبرد. و جونگکوک، برای اولین بار، فهمید آدما میرن. بعضیهاشون با یه قول الکی. بعضیهاشون با یه بوسه که هیچوقت نمیرسه.
اون روز، اولین روز پاییز بود. اولین روز از آخرین روزای جونگکوک به عنوان همون پسر ساده دبیرستانی.
از فردا، جونگکوک فقط یه چیز تو ذهنش بود یه چیز که اسمش "انتقام" بود.
---
خونه جونگکوک – شب
کفشا رو گذاشته بود کنار تختش. نشسته بود به دیوار تکیه داده. کتاب "شرق بهشت" رو باز کرده بود. صفحه ۶۰. نامه امیلی هنوز لای کتاب بود.
نامه رو درآورد. دوباره خوند:
"جونگکوک... من ازت نمیترسم. نمیدونم چرا تو از من میترسی. اگه روزی خواستی حرف بزنی، من گوش میدم. قول میدم."
نامه رو به لبش چسبوند.
("قول دادی... ولی الان کجایی؟")
دفترچه زیر بالش رو درآورد. نوشت:
"امیلی رفت. نمیدونم کجا. نمیدونم کی برمیگرده. فقط میدونم که اگه برگرده، دیگه ولش نمیکنم. اگه نه... میرم پیداش میکنم."
دفترچه رو بست. چراغ رو خاموش کرد.
توی تاریکی، دستبند رو چرخوند. به مهره نقرهای نگاه کرد. ("بالاخره پیدات میکنم...")
ولی هنوز نمیدونست که این "بالاخره" سه سال طول میکشه. سه سال پر از تاریکی. پر از مشت. پر از خون.
سه سال تا یه شب بارونی که صدای شلیک رو بشنوه و زندگی دوباره معنی پیدا کنه.
---
خوب جونگکوک میخواد چکار کنه 👽🫡
ادامه دارد...
شرطا
۲۵لایک
۲۰کامنت
۶بازنشر
۵دنبال کننده
خوب دیگه لذت ببرید بای بای خوش بگذره با شرطا🫡😝
part=۱۸
(صبح زود – خونه جونگکوک)
نور آفتاب نمیرسید به اتاقش. پرده کهنه بود. نشسته بود روی تخت، کفشای امیلی رو گذاشته بود کنارش. بهشون نگاه می کرد. هنوز بوی خاک و علف می داد از دیروز. هنوز لمس دستامیلی رو حس می کرد روی گونهاش.
ساعت ۷:۲۰ بود. ۴۰ دقیقه مونده بود به ۸.
بلند شد. دستبند رو چرخوند. نفس عمیق کشید.("منتظر می مونم.")
ساعت ۷:۴۵ . نتونست دیگه توی خونه بمونه. کفشا رو برداشت و زد بیرون.
---
خیابون جلوی خونه امیلی – ساعت ۷:۵۸
رسید. ماشین مشکی همونجا بود. موتور روشن. شیشهها دودی. مرد عینکی پشت فرمان. شیشه عقب پایین بود.
امیلی رو دید که داشت از در خونه بیرون میومد.
چمدون دستش نبود. فقط یه کاپشن پوشیده بود. کیف کوچیک به دوش. صورتش سفید بود . چشماش قرمز. انگار نخوابیده بود.
جونگکوک از پشت درخت بیرون پرید. "امیلی!"
امیلی ایستاد. نگاه کرد. لباش لرزید.
· "جونگکوک... گفتم منتظرم بمونی. چرا اومدی؟"
· "چطور بذارم بری؟!"
جلو رفت. دستش رو گرفت. "بیا. نرو. هر چی شده، باهم حلش میکنیم."
امیلی آروم دستش رو ول کرد. انگار داشت از یه چیزی که خیلی دوست داشت، جدا میشد. دست خودش نبود. اجباری بود.
· "نتونستم... نتونستم بهت بگم. بابام... بابام بدهکاره. اگه نرم، میکشندش."
جونگکوک مشتش رو گره کرد. "پس بریم پلیس. بریم جایی..."
امیلی سرش رو تکون داد. "نه... اونها خیلی قدرتن. از هر چیزی که فکر کنی."
مرد عینکی از ماشین پیاده شد. به جونگکوک نگاه کرد. اون نگاه سرد. ارزیاب.
"زمان تموم شد. سوار شین خانم."
امیلی برگشت. به جونگکوک نگاه کرد. دو قدم بهش نزدیک شد. دستش رو گذاشت روی قلبش.
· "من... همیشه... تو قلبمی. یادت نره."
جونگکوک دستش رو روی دستش گذاشت. "قول بده برمیگردی."
امیلی لبخند زد. ولی چشماش گریه میکرد.
· "قول."
رفت سمت ماشین. سوار شد. شیشه بالا رفت. جونگکوک صورتش رو دید که آروم آروم محو شد.
ماشین استارت خورد. رفت.
جونگکوک ایستاد. توی خیابون خالی. با کفشای امیلی توی دستش. با یه کلمه که هنوز کامل نگفته بود.
("عاشقتم...")
باد برگای زرد رو میبرد. و جونگکوک، برای اولین بار، فهمید آدما میرن. بعضیهاشون با یه قول الکی. بعضیهاشون با یه بوسه که هیچوقت نمیرسه.
اون روز، اولین روز پاییز بود. اولین روز از آخرین روزای جونگکوک به عنوان همون پسر ساده دبیرستانی.
از فردا، جونگکوک فقط یه چیز تو ذهنش بود یه چیز که اسمش "انتقام" بود.
---
خونه جونگکوک – شب
کفشا رو گذاشته بود کنار تختش. نشسته بود به دیوار تکیه داده. کتاب "شرق بهشت" رو باز کرده بود. صفحه ۶۰. نامه امیلی هنوز لای کتاب بود.
نامه رو درآورد. دوباره خوند:
"جونگکوک... من ازت نمیترسم. نمیدونم چرا تو از من میترسی. اگه روزی خواستی حرف بزنی، من گوش میدم. قول میدم."
نامه رو به لبش چسبوند.
("قول دادی... ولی الان کجایی؟")
دفترچه زیر بالش رو درآورد. نوشت:
"امیلی رفت. نمیدونم کجا. نمیدونم کی برمیگرده. فقط میدونم که اگه برگرده، دیگه ولش نمیکنم. اگه نه... میرم پیداش میکنم."
دفترچه رو بست. چراغ رو خاموش کرد.
توی تاریکی، دستبند رو چرخوند. به مهره نقرهای نگاه کرد. ("بالاخره پیدات میکنم...")
ولی هنوز نمیدونست که این "بالاخره" سه سال طول میکشه. سه سال پر از تاریکی. پر از مشت. پر از خون.
سه سال تا یه شب بارونی که صدای شلیک رو بشنوه و زندگی دوباره معنی پیدا کنه.
---
خوب جونگکوک میخواد چکار کنه 👽🫡
ادامه دارد...
شرطا
۲۵لایک
۲۰کامنت
۶بازنشر
۵دنبال کننده
خوب دیگه لذت ببرید بای بای خوش بگذره با شرطا🫡😝
- ۶۶۰
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط