عشق ممنوع
عشق ممنوع
part=۱۷
(یک هفته بعد – حیاط مدرسه، زیر درخت)
برگای درخت بلوط داشت زرد میشد. پاییز داشت آروم میومد. جونگکوک به امیلی نگاه میکرد که داشت توی دفتر نقاشیش چیزی میکشید. چشماش پایین بود، موهاش افتاده بود روی صورتش.
· "چی میکشی؟"
· "تو رو."
· "بازم؟"
امیلی خندید. "بازم. هر روز شبیه دیروز نیستی."
جونگکوک یه کم خم شد تا به نقاشی نگاه کنه. صورتش به صورت امیلی نزدیک شد. بوی عطرش... همیشه یه بوی خاصی داشت. گرم. آروم.
· "جونگکوک..."
· "ها؟"
امیلی خودکار رو گذاشت کنار. برگشت بهش. چشم توی چشم.
· "اگه یه روز... نتونستیم همدیگه رو ببینیم، چیکار میکنی؟"
جونگکوک نفسش بند اومد. "چرا اینو میپرسی؟"
· "نمیدونم. این روزا... یه حسی دارم. انگار همه چی داره به آخرش میرسه."
جونگکوک دستش رو برد و یه شاخه برگ رو از روی موهاش برداشت. آروم. انگار داشت یه گنج رو لمس میکرد.
· "تموم نمیشه. تا من هستم، تموم نمیشه."
امیلی لبخند زد. ولی چشماش نمیخندید.
---
بعد مدرسه – کنار رودخونه
آفتاب داشت غروب میکرد. آب نارنجی شده بود. امیلی کفشهاش رو درآورد و پاهاش رو گذاشت توی آب سرد.
جونگکوک کنارش نشست. دستبند مشکی هنوز مچش بود.
· "جونگکوک... تا حالا عاشق شدی؟"
جونگکوک به آب نگاه کرد. چند موج کوچیک. چند برگ زرد.
· "فکر میکنم دارم میشم."
امیلی برگشت بهش. "کی؟"
جونگکوک نگاهش کرد. مستقیم. برای اولین بار بدون ترس.
· "تو خودت میدونی."
امیلی قلبش یه ریزش کرد. صورتش قرمز شد. دستش رفت سمت صورتش که گرماش رو قایم کنه. ولی جونگکوک دستش رو گرفت.
· "قایم نکن. قشنگه."
امیلی نگاه به دستش کرد که توی دست جونگکوک بود. بعد به چشماش. لباش لرزید.
· "جونگکوک... منم..."
نتونست تموم کنه.صدای بوق ماشینی از دور بلند شد. طولانی. ممتد.
امیلی رنگ پرید. دستش رو ول کرد. بلند شد.
· "باید برم."
· "چرا؟! امیلی..."
امیلی دوید. کفشهاش رو جا گذاشت. جونگکوک کفشا رو برداشت و دوید دنبالش.
---
جلوی خونه امیلی – تاریک شده
امیلی رسید. جلوی در، پدرش ایستاده بود. با دو تا مرد کت و شلوار مشکی. یکی شون همون عینک دودی بود. پدرش داشت گریه میکرد.
"بابا... چی شده؟"
پدر به زانو درآمد. دستش رو گرفت. "ببخش منو عزیزم... ببخش..."
مرد عینک دودی جلو اومد. نگاه سردی به امیلی انداخت.
"خانم امیلی... پدرتون یه بدهی داره. خیلی بزرگ. و من از طرف آقای آرین اومدم باهاتون یه قرارداد ببندم."
امیلی عقب رفت. "چه قراردادی؟"
مرد لبخند زد. "ازدواج."
همین موقع، جونگکوک رسید. نفس نفس میزد. امیلی رو دید که رنگ پریده، لرزون. مردها رو دید. کت و شلوار مشکی. عینک دودی. ماشین مشکی.
· "امیلی... چی شده؟"
مرد برگشت. نگاهی به جونگکوک انداخت. از سر تا پاش براندازش کرد.
"این کیه؟"
امیلی جلو پرید. "هیچکی. فقط همکلاسیم."
جونگکوک یخ کرد. "هیچکی؟"
چشم توی چشم. برای اولین بار، امیلی نتونست نگاهش کنه.
مرد دست انداخت توی جیبش و یه برگه درآورد. "فردا صبح، ساعت ۸، دم در خونه. ماشین میاد دنبالتون. تاخیر نداشته باشین."
رفت.
پدر امیلی هنوز گریه میکرد. امیلی ایستاده بود. به زمین نگاه میکرد.
جونگکوک نزدیکتر رفت. "امیلی... بگو چی شده. بگو..."
امیلی سرش رو بلند کرد. اشک توی چشماش بود. ولی صدامحکم.
· "جونگکوک... تو خونهات منتظر بمون. من... یه کاری دارم. فردا میام پیشت. قول میدم."
· "چی میخوای بکنی؟!"
امیلی دستش رو گذاشت روی گونهاش. برای اولین بار. آروم. سرد بود. "فقط قول بده منتظر میمونی."
جونگکوک دستش رو روی دستش گذاشت. "قول میدم. ولی اگه برنگردی..."
امیلی لبخند سردی زد. "برمیگردم."
رفت توی خونه. در بسته شد. جونگکوک موند توی تاریکی. با کفشای امیلی توی دستش. با قلبش که داشت میترکید.
("برمیگردی... نه؟")
باد سردی وزید. برگای زرد روی زمین رقصیدند. و جونگکوک، برای اولین بار، حس کرد که دنیا داره زیر پاش خالی میشه.
ادامه دارد...
---
فردا قراره چی بشه یوهااااا😈🫣
نظرتون چیه خوشگلام؟
شرطا
همهپارت های جدید بالای ۲۰ لایک داشته باشه.
کامنت هم ۱۰ تا یه نفر نزاره ۱۰ تا رو🙄
بازنشر ۵ تا برای همه پارت ها
۲ دنبال کننده
همین دیگه بای .😘😘🤪
part=۱۷
(یک هفته بعد – حیاط مدرسه، زیر درخت)
برگای درخت بلوط داشت زرد میشد. پاییز داشت آروم میومد. جونگکوک به امیلی نگاه میکرد که داشت توی دفتر نقاشیش چیزی میکشید. چشماش پایین بود، موهاش افتاده بود روی صورتش.
· "چی میکشی؟"
· "تو رو."
· "بازم؟"
امیلی خندید. "بازم. هر روز شبیه دیروز نیستی."
جونگکوک یه کم خم شد تا به نقاشی نگاه کنه. صورتش به صورت امیلی نزدیک شد. بوی عطرش... همیشه یه بوی خاصی داشت. گرم. آروم.
· "جونگکوک..."
· "ها؟"
امیلی خودکار رو گذاشت کنار. برگشت بهش. چشم توی چشم.
· "اگه یه روز... نتونستیم همدیگه رو ببینیم، چیکار میکنی؟"
جونگکوک نفسش بند اومد. "چرا اینو میپرسی؟"
· "نمیدونم. این روزا... یه حسی دارم. انگار همه چی داره به آخرش میرسه."
جونگکوک دستش رو برد و یه شاخه برگ رو از روی موهاش برداشت. آروم. انگار داشت یه گنج رو لمس میکرد.
· "تموم نمیشه. تا من هستم، تموم نمیشه."
امیلی لبخند زد. ولی چشماش نمیخندید.
---
بعد مدرسه – کنار رودخونه
آفتاب داشت غروب میکرد. آب نارنجی شده بود. امیلی کفشهاش رو درآورد و پاهاش رو گذاشت توی آب سرد.
جونگکوک کنارش نشست. دستبند مشکی هنوز مچش بود.
· "جونگکوک... تا حالا عاشق شدی؟"
جونگکوک به آب نگاه کرد. چند موج کوچیک. چند برگ زرد.
· "فکر میکنم دارم میشم."
امیلی برگشت بهش. "کی؟"
جونگکوک نگاهش کرد. مستقیم. برای اولین بار بدون ترس.
· "تو خودت میدونی."
امیلی قلبش یه ریزش کرد. صورتش قرمز شد. دستش رفت سمت صورتش که گرماش رو قایم کنه. ولی جونگکوک دستش رو گرفت.
· "قایم نکن. قشنگه."
امیلی نگاه به دستش کرد که توی دست جونگکوک بود. بعد به چشماش. لباش لرزید.
· "جونگکوک... منم..."
نتونست تموم کنه.صدای بوق ماشینی از دور بلند شد. طولانی. ممتد.
امیلی رنگ پرید. دستش رو ول کرد. بلند شد.
· "باید برم."
· "چرا؟! امیلی..."
امیلی دوید. کفشهاش رو جا گذاشت. جونگکوک کفشا رو برداشت و دوید دنبالش.
---
جلوی خونه امیلی – تاریک شده
امیلی رسید. جلوی در، پدرش ایستاده بود. با دو تا مرد کت و شلوار مشکی. یکی شون همون عینک دودی بود. پدرش داشت گریه میکرد.
"بابا... چی شده؟"
پدر به زانو درآمد. دستش رو گرفت. "ببخش منو عزیزم... ببخش..."
مرد عینک دودی جلو اومد. نگاه سردی به امیلی انداخت.
"خانم امیلی... پدرتون یه بدهی داره. خیلی بزرگ. و من از طرف آقای آرین اومدم باهاتون یه قرارداد ببندم."
امیلی عقب رفت. "چه قراردادی؟"
مرد لبخند زد. "ازدواج."
همین موقع، جونگکوک رسید. نفس نفس میزد. امیلی رو دید که رنگ پریده، لرزون. مردها رو دید. کت و شلوار مشکی. عینک دودی. ماشین مشکی.
· "امیلی... چی شده؟"
مرد برگشت. نگاهی به جونگکوک انداخت. از سر تا پاش براندازش کرد.
"این کیه؟"
امیلی جلو پرید. "هیچکی. فقط همکلاسیم."
جونگکوک یخ کرد. "هیچکی؟"
چشم توی چشم. برای اولین بار، امیلی نتونست نگاهش کنه.
مرد دست انداخت توی جیبش و یه برگه درآورد. "فردا صبح، ساعت ۸، دم در خونه. ماشین میاد دنبالتون. تاخیر نداشته باشین."
رفت.
پدر امیلی هنوز گریه میکرد. امیلی ایستاده بود. به زمین نگاه میکرد.
جونگکوک نزدیکتر رفت. "امیلی... بگو چی شده. بگو..."
امیلی سرش رو بلند کرد. اشک توی چشماش بود. ولی صدامحکم.
· "جونگکوک... تو خونهات منتظر بمون. من... یه کاری دارم. فردا میام پیشت. قول میدم."
· "چی میخوای بکنی؟!"
امیلی دستش رو گذاشت روی گونهاش. برای اولین بار. آروم. سرد بود. "فقط قول بده منتظر میمونی."
جونگکوک دستش رو روی دستش گذاشت. "قول میدم. ولی اگه برنگردی..."
امیلی لبخند سردی زد. "برمیگردم."
رفت توی خونه. در بسته شد. جونگکوک موند توی تاریکی. با کفشای امیلی توی دستش. با قلبش که داشت میترکید.
("برمیگردی... نه؟")
باد سردی وزید. برگای زرد روی زمین رقصیدند. و جونگکوک، برای اولین بار، حس کرد که دنیا داره زیر پاش خالی میشه.
ادامه دارد...
---
فردا قراره چی بشه یوهااااا😈🫣
نظرتون چیه خوشگلام؟
شرطا
همهپارت های جدید بالای ۲۰ لایک داشته باشه.
کامنت هم ۱۰ تا یه نفر نزاره ۱۰ تا رو🙄
بازنشر ۵ تا برای همه پارت ها
۲ دنبال کننده
همین دیگه بای .😘😘🤪
- ۲.۰k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط