{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چقدر معرکه ای

چقدر معرکه ای...
که میشود با چشمهایم روی سبزه ی تنت غزل بکارم و بوسه درو کنم.
وقتی آنقدر بی خبری از حالم که خواب را بغل گرفته ای!
چقدر معرکه ای...
که آنقدر بی خود و با توام که نیمه شب
خدا دستش را زیر سرم میگذارد و میگوید...
آرام،
آرام...
چشم هایت را ببند من میفرستمش به رویایت!
چقدر معرکه ای که با خدا سٓر و سِر داری!
دیدگاه ها (۱)

به جایی رسیدم که وقتی تو آینه خودمومیبینمیه لبخند تلخ رو لبم...

اخر شب ها همیشه همین شکلی استتاریک ، تنگانگاری وادارت میکند ...

.وقتی که رفت:منخودبه چشم خویشتندیدمکه جانم میرود .....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط