{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به جایی رسیدم که وقتی تو آینه خودمو

به جایی رسیدم که وقتی تو آینه خودمو
میبینم
یه لبخند تلخ رو لبم
یه ذهن درگیر تو سرم
یه قلب گرفته تو دلم
یه اشک سرازیر از چشمم

بعد از یکم سکوت به خودم میگم:
گنده تر از توآشم دارن مینالن
از آسمونی که گفتی هیچی نبارید
پیر شدی دختر هیچی نداری
دیدگاه ها (۱)

اخر شب ها همیشه همین شکلی استتاریک ، تنگانگاری وادارت میکند ...

حریق خزان بود...همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله زرددرخت...

چقدر معرکه ای...که میشود با چشمهایم روی سبزه ی تنت غزل بکارم...

سناریو بلولاکاگه عاشقت باشن ولی تو بهشون حسی نداشته باشی چجو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط