پندار
پندار
********
چشمای قشنگش خوابشون برد...دستشو نرم توی دستم گرفتم و بوسه ای به دستش زدم...شیرین ترازاین بوسه مگرهست؟!!
تا خود ویلا خوابیده بود...خوش خواب...
سمیرایینا ازما جلو تربودن...
درو بازکردن دلم نیومد ازخواب بیدارش کنم....وقتی همه رفتن توی ویلا آروم بغلش کردمو بردمش تویه اتاقو درو آروم بستم....
توی تختم چنبره زده بودم...مگرخوابم میبرد...
صدای دریا نمیذاشت که بخوابم...
ازتوی ساختمون دراومدم...روس شن ها نشستمو با انگشتام اسم قشنگشو نوشتم....موجی اومدو شن هارو باخودش برد...بغض گرفتم...
دریاهم حق نداشت به اسم زیباش..ضربه بزنه...
داد زدم...
آهای دریا....توهم میخوای مانع مادوتا بشی؟!تمام زورتو بزن...ولی نمیتونی...من زنده ام...دلداده ام....دلبسته ام...میفهمی...عاشقم....اگرتمام قطره هات بامن بجنگن بازم من پیروزم...حالا میبینی...
انگارکه دریا شنیده باشه و حرفامو فهمیده باشه...جوش و خروش کرد...غرش موج هاش...مثال موهای سیاه بهارم بود...
کی گفته بهار سبزه...من بهارو توی قهوه ای چشماش دیدم...کی گفته پاییز برگ ریزونه...من پاییزعاشقانه رو توی شعراش دیدم..کیه که میگه کمان آرش زیباست....کمان به زیبایی خم ابرویش ندیدم....
چه کسی گفت که ستاره درآسمان خانه کرده است...من ستاره را دربرق چشمانش دیدم....
چه کسی گفت الماس در کوه نشانه رفته است...من الماس را درپیچش موهای یاردیدم...
پاچه های شلوارم خیس شده بودن...ازجام بلند شدم...به سمت اتاقم رفتم...روی تخت نشستم و به تاج تختم تکیه زدم....دفتر پدرو از توی ساک دستیم بیرون کشیدم...صفحه رو بازکردم...
فال حافظی گرفتم...حاجتم برتونبود...ولی آنقدردرتوغرقم که چشمانت حواس ازمن ربود...حاجتم برتونبود و نامت درغزل هایش نهفته بود...ببین چگونه عشقت را به فریادکشیدم که حافظ هم فهمیده است....
.......
چه کسی میگوید خدا مال آدم های خوب است؟!
خدا آنقدرخوب است که هوای آدم های بدهم دارد...
کافیست صدایش کنی تا که فدایت کند تمام هستی را...
.....
این گناه کبیره چیست دردامان تو...
که اینگونه برصورتت چنگ میزنی...
این دروغ هاچیست برگردن تو...
که اینگونه...گونه هایت رارنگ میزنی...
این بغض چیست درسینه ی تو...
که اینگونه برسینه ی خود سنگ میزنی؟
فلسفه ی چشمان تو چیست ...
که اینگونه مراپس میزنی...؟
این شرم درآیینه ؛آفاق کدام شمعدان است...
که اینگونه مغرورتنه بامن حرف میزنی...
دفتر رو روی سینم گذاشتم...خوابم برد...
#رمان#رمانخونه....
********
چشمای قشنگش خوابشون برد...دستشو نرم توی دستم گرفتم و بوسه ای به دستش زدم...شیرین ترازاین بوسه مگرهست؟!!
تا خود ویلا خوابیده بود...خوش خواب...
سمیرایینا ازما جلو تربودن...
درو بازکردن دلم نیومد ازخواب بیدارش کنم....وقتی همه رفتن توی ویلا آروم بغلش کردمو بردمش تویه اتاقو درو آروم بستم....
توی تختم چنبره زده بودم...مگرخوابم میبرد...
صدای دریا نمیذاشت که بخوابم...
ازتوی ساختمون دراومدم...روس شن ها نشستمو با انگشتام اسم قشنگشو نوشتم....موجی اومدو شن هارو باخودش برد...بغض گرفتم...
دریاهم حق نداشت به اسم زیباش..ضربه بزنه...
داد زدم...
آهای دریا....توهم میخوای مانع مادوتا بشی؟!تمام زورتو بزن...ولی نمیتونی...من زنده ام...دلداده ام....دلبسته ام...میفهمی...عاشقم....اگرتمام قطره هات بامن بجنگن بازم من پیروزم...حالا میبینی...
انگارکه دریا شنیده باشه و حرفامو فهمیده باشه...جوش و خروش کرد...غرش موج هاش...مثال موهای سیاه بهارم بود...
کی گفته بهار سبزه...من بهارو توی قهوه ای چشماش دیدم...کی گفته پاییز برگ ریزونه...من پاییزعاشقانه رو توی شعراش دیدم..کیه که میگه کمان آرش زیباست....کمان به زیبایی خم ابرویش ندیدم....
چه کسی گفت که ستاره درآسمان خانه کرده است...من ستاره را دربرق چشمانش دیدم....
چه کسی گفت الماس در کوه نشانه رفته است...من الماس را درپیچش موهای یاردیدم...
پاچه های شلوارم خیس شده بودن...ازجام بلند شدم...به سمت اتاقم رفتم...روی تخت نشستم و به تاج تختم تکیه زدم....دفتر پدرو از توی ساک دستیم بیرون کشیدم...صفحه رو بازکردم...
فال حافظی گرفتم...حاجتم برتونبود...ولی آنقدردرتوغرقم که چشمانت حواس ازمن ربود...حاجتم برتونبود و نامت درغزل هایش نهفته بود...ببین چگونه عشقت را به فریادکشیدم که حافظ هم فهمیده است....
.......
چه کسی میگوید خدا مال آدم های خوب است؟!
خدا آنقدرخوب است که هوای آدم های بدهم دارد...
کافیست صدایش کنی تا که فدایت کند تمام هستی را...
.....
این گناه کبیره چیست دردامان تو...
که اینگونه برصورتت چنگ میزنی...
این دروغ هاچیست برگردن تو...
که اینگونه...گونه هایت رارنگ میزنی...
این بغض چیست درسینه ی تو...
که اینگونه برسینه ی خود سنگ میزنی؟
فلسفه ی چشمان تو چیست ...
که اینگونه مراپس میزنی...؟
این شرم درآیینه ؛آفاق کدام شمعدان است...
که اینگونه مغرورتنه بامن حرف میزنی...
دفتر رو روی سینم گذاشتم...خوابم برد...
#رمان#رمانخونه....
- ۲.۵k
- ۰۶ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط