{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PT7

PT7

اشکایه ماریا رو پاک کرد و بوسه ای به پیشونیه ماریا زد زیر کتف ماریارو گرفت نشوندش و به تاج تخت تکیش داد خدمتکار در زد و وارد اتاق شد برا ماریا سوپ آورده بود کوک:برو بیرون خدمتکار:چشم ارباب ماریا دلش برا آجوماش تنگ شده بود وقتی حالش بد بود فقط اون بود که خوشحالش میکرد ولی نیست ماریا:جونگ کوک کوک:چیه ماریا:میشه بگی آجومارو برام بیارن خدمتکار خودمه در واقع مثل مادرمه خواهش میکنم کوک:خیله خوب ماریت:ممنون غروب بود که یه خدمتکار اومد تو خدمتکار:خانوم من:چیشده خدمتکار:خانومی که خواستید و آوردم ماریا:و واقعا بلند شدم سریع رفتم بیرون آجوما پایینه پله ها بود ماریا:آجوما رفت سراغش با گریه محکم بغلش کرد(میشه یکی جلو گریه منو بگیره🥺) ماریا:آجوما آجوما:دختر قشنگم دلم خیلی میخواست کنارت باشم ماریا:چقدر خوب شد اومدی آجوما جونم آجوما:گریه نکن چشمایه خوشگلت ازیت میشه عزیزم ماریت:بیا آجوما بیا بریم تو اتاق من ماریا به آجوما کمک کرد بردنش تو اتاق خودش آجوما:آخ چه بلایی سر صورت خوشگلت آوردن ماریا:مهم نیست آجوما مهم اینه تو کنارم باشی آجوما تو میدونستی بابا منو فروخته آجوما:همون موقع که منو صدا زد بیام اینجا گفت حتما خیلی برات سخته ماریا:سخته آجوما تمام استخونام خورد شد فقط قلبم نبود آجوما:میبینم چقدر شکسته شدی تو این دو روزه نشوندمش رو تخت منو برد تو بغلش آجوما:ببین دخترم نباید به همین سادگی شکست بخوری گاهی وقتا آدما باید با زندگی بجنگن ماریا:کودوم زندگی أجوما آخه زندگی من از بعد مرگ بابا مامانم نابود شد آجوما:میدونم دخترم ولی تو باید قوی باشی اونام همینو می‌خوان نمیخوان دخترشون عذاب بکشه تو دختر همونایی اوناهم مطمئنم قوی بودن نباید ببازی تو باید به اون پسری که اون بیرون تو رو خریده ثابت کنی نمی تونه با تو بجنگه حرفایه آجوما رو ماریا به شدت تاثیر گذاشت خوب راست می‌گفت باید کاری میکرد اون پسر بفهمه ماریا مثل دخترایه دیگه نیست و ماریا بهتر از اون چیزیه که فکرشو میکرد من:راست میگی آجوما باید همین کارو کنم آجوما باید برا کوک کار میکرد و ماریا رفت بیرون جونگ کوک اومد تو کوک:ساعت ده باید حاضر شیم میریم‌ به بار مخصوص خودم و فقط جلو چش من میرقصی ماریا:ولی با این بدن زخمی کوک:اشگال نداره کوک رفت بیرون خدمتکارا با یه دست لباس اومدن تو لباس خیلی باز و کوتاه بود ساعت نه و نیم بود پاشدم لباسمو پوشیدم لباس مشکی بود خط سینم پیدا بود تا بخورد پایین باسنم بود موهامو باز گذاشتم یه آرایش ملایم کردم یه پماد سفید کننده بدن زدم با یه عطر خوش بو که حس کردم یکی از پشت بغلم کرد
اینم هفت
شرط ها
۳۰لایک
دیدگاه ها (۱۱)

PT8از پشت بغلم کرد گرمایه نفساش به گردنم میخورد کوک:بیبی هات...

بچه ها فیک رو تا پارت ۲۰ نوشتم اگه بچه خوب باشید و لایک کنید...

دو دقیقه خفشیدPT5ماریا صبح چشماشو باز کرد اولش فکر کرد تو خو...

PT6ماریا داشت گریه میکرد ولی واسه اونم جون نداشت جیمین:هی دخ...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart"26"مثل همیشه آنا دستور داد تهیونگ و لانا رو هانا ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط