رمان Part

رمان ،~~، Part {2}

«شب مافیای بندر/۱۰:۴۱/»
#چوویا

خوب مثل اینکه از قبل هم در حال فعالیت بودنه اما مورد توجه قرار نگرفتن ، (سرفه) موافق بودن با مجرم شناخته شدن آژانس کاراگاهی مسلح؟ ، هومممم جالب شد...
پا شدم وسایلمو جمع کردم رفتم پیش رئیس
«در زدن»
موری: بیا داخل

چوویا: سلام رئیس

موری: سلام چوویا کون چیزی شده؟

چوویا: میخواستم زمان این ماموریت رو بدونم

موری: مگه من اون ماموریت رو به تاچیهارا سان ندادم؟

چوویا: خب...😂داشت گریه میکرد

موری:😂باشه...فردا ساعت ۵ عصر به همراه رانپو کون به این ماموریت میری

چوویا: دوباره با آژانس همکاری میکنیم؟

موری: من و فوکوزاوا کون تصمیم گرفتیم که سازمانهامون باهم همکاری کنن ، اینجوری شکست ناپذیر میشیم

چوویا: خب...منکه مشکلی ندارم

موری: خوبه....فردا روت حساب میکنم

چوویا: اوهوم...من میرم

رفتم سمت اتاقم ، که اینطور...اما چرا قبلش منو در جریان نذاشت؟ اههههه
دراز کشیدمو اسنادو گذاشتم رو میز کنار تختم و بعد چند دقیقه ب خواب عمیقی فرو رفتم

«صبح آژانس کاراگاهی مسلح/۱۱:۰۵/»

#دازایی

بیدار شدم ، اوووو امروز با تاچیهارا میریم تا به سازمان سگ های شکارچی نفوذ کنیم و اطلاعات کش بریم...حیح بیصبرانه منتظرم ببینم بعد دوسال چقدر تغییر کرده😁

«عصر ایستگاه هینتورو واقع در یوکوهاما /۴:۵۷/»

#دازایی

با خونسردی کامل قدم میزدم و بعد چند قدم به ایستگاه رسیدم هه میتونستم که از همینجا موهای نارنجیه تاچیهارا رو ببینم آخی...چقد زود گذشت ، نزدیک تر که شدم دیدم موهاش انگار روشن تر از تاچیهاراس

دازایی: کنچیوااااا تاچیـ...

وات....چوویا اینجا چیکار میکنههه؟

چوویا: هاه؟ تو اینجا چی میخوای؟رانپو کوش؟

دازایی: من باید اینو از تو بپرسم تاچیهارا چی شد؟

چوویا: ماموریت رو پیچوند

دازایی: رانـ...رانپو هم همینطور😂

انگو: زود باشین دیگه

وایسو انگو اینجا چیکار میکرد ، بعد از اینکه به مافیا خیانت کرد دیگه ندیده بودمش

دازایی: خوش گذشت؟

انگو: منم به اون موقیت راضی نبودم

دازایی: الان دیگه فایده ای نداره ، اوداساکو ، مرده

انگو:.....منم اینو نمیـ...

دازایی: دیگه نمیخوام بشنوم...

چوویا: ....در مورد چی حرف میزدین؟

دازایی: مربوط به قبله

چوویا: هومممم

وقتی به سازمان نزدیک شدیم یدونه از اتاق های هتل نزدیکشو برای دو روز گرفتیم امروز که به ماموریت رفتیم فردا برمیگردیم

انگو : خوب وسایلو بزارید و بعد یه دوش هم بگیرین...خودم یجوری قیافتونو عوض میکنم همدیگه رو نشناسید

چوویا: جالبه...😂

اول از همه چوویا رفت دوش بگیره منو انگو تو اون مدت باهم حرف نزدیم بعدشم من گفتم یکم دیگه میرم پس انگو قبل من رفت منم نگاه چوویا کردم...تو فکرم بود که چطوری روش کرم بریزم که یه چیز خوب به ذهنم رسید......
دیدگاه ها (۱)

رمان ،~~، Part {۳}#چوویا«عصر هتل /۵:۴۹/»دازایی بهم زل زده بو...

رمان ،~~، (4) part«سازمان سگ های شکارچی/۶:۵۰/»#دازای داشتیم ...

رمان ،~~، Part {1}#دازایی (صبح خونه دازایی اوسامو /۹:۲۶/)داز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط