{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان part

رمان ،~~، (4) part

«سازمان سگ های شکارچی/۶:۵۰/»

#دازای

داشتیم باهم دعوا میکردیم و در عین حال با سگ های شکارچی مبارزه میکردیم

چوویا: ننه من بود که یک سال غیبش زده بود و بعد دوباره ظاهر شد

دازایی: تو کینه ب دل گرفتی؟😂

برای یه لحظه یه نگاهی بهش انداختم...... داشت گریه میکرد؟

دازایی: چوویا...حالت خوبه؟

چوویا: نههه نههه من حالم خوب نیست...تو...توی لعنتی منو ول کردی....تنهام گذاشتی اصلا میدونی من چرا بعد از اینکه غیبت زد مشروب چند سالمو باز کردمممم؟ چون فکر میکردم مردیییی....هر شب گریه میکردممم میخواستم خودمو آروم کنم....اما بعد به عنوان دشمنم دوباره ظاهر شدی...

دازایی:.....چوویا....من....من واقعا....نمیدونستم که...اینقدر ناراحت بشی....مطعنی که نیاز به استراحت نداری؟

هوف اینم آخریشون .... همه شون مردن منم سریع رفتم سمت چوویا که رو زمین نشسته بود و سعی میکرد اشکاشو کنترل کنه...بعد از فقط دو سال اینقدر نازک نارنجی شده بود؟ هووممم نه...اینطور بنظر نمیرسه ...... بوی شراب میده!! مسته؟ اها....حتما همون بسکوییت ها بوده

دازایی: چوویا...بیا برگردیم هتل امشب رو باید استراحت کنی...

چوویا: ازت متنفرمممممممم.....تو منو ول کردی....آژانسو به من ترجیح دادی...

دازایی: اما چرا اینقدر ناراحت شدی و پنهانش کردی؟

چوویا: چون نمیخوام مثل کسی باشم که بعد از اینکه همکارش رفت افسردگی گرفت....

دازایی: واقعا اینهمه ناراحت بودی؟

چوویا: ..... من حاظر بودم بزارم دنیا برات به پایان برسه...میزاشتم دنیا بخاطر تو بسوزههه...آره....میزاشتم دنیا تو شعله های سیاه آراهاباکی به همراه من از هم بپاشه....اما تو چیکار کردی؟ منو تنها گذاشتی و رفتییی میدونی چه حسی داره؟ من دیگه نمیتونستم بگم که تو همکار منی دیگه نمیتونستم این جمله رو با حس مالکیت به تو بگم....کاملا تنها شده بودم...چرا ولم کردی دازایی؟(با بغض)

دازایی: چوویا من.....میترسم...میترسم...از مافیا میترسم...مافیا خیلی جای ترسناکیه...انگو یه خیانتکار بود...تاچیهارا هم همینطور اگه بازم کسی تو مافیا یه جاسوس باشه...قطعا سعی میکنه که مدیر اجرایی برتر مافیا...یعنی تورو بکشه...چون امکان داره که جانشین موری اوگای تو باشی چوویا...چرا نمیتونی اینو درک کنی؟ من نمیخواستم....نمیخواستم مثل اوداساکو شاهد مرگ تو هم باشم(با گریه)

.....
دیدگاه ها (۲۶)

رمان ،~~، Part {۵}(شب سازمان/۹:۰۳/)#دازایی [بچه ها اونجایی ک...

رمان ،~~، Part {۶}(صبح هتل/۹:۰۰/)#دازایی انگار دودل بود که ب...

رمان ،~~، Part {۳}#چوویا«عصر هتل /۵:۴۹/»دازایی بهم زل زده بو...

رمان ،~~، Part {2}«شب مافیای بندر/۱۰:۴۱/»#چوویا خوب مثل اینک...

رمان ،~~، {p{12#چوویادستمو توی موهام کشیدم و با آزردگی به رو...

شد نشد متاسفانه دلیلی ادامه دادن ندارم اگر باری دگر تورا دید...

Part 62شوگا ویو:وقتی اون حرفا رو میزد انگار داشتن یه خنجر رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط