ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۵۸
اون نوشتن از یاداوري خاطراتش دلم آتیش گرفت باید بفهمم معنیش چیه.. تند و بي قرار به دور و برم نگاه کردم که چشمم دختر گارسوني که رد میشد خورد. هول و ملتمس :گفتم شما ترکی بلدین؟ مودب گفت:بله بلدم.. با لبخند ذوق زده اي كيفم رو باز کردم و اسکناسي در آوردم و گفتم میشه این آهنگ رو برام ترجمه کنین؟ به خواننده نگاه کرد و بعد لبخندي زد و سر تکون داد و پول رو گرفت و کنارم نشست. با نفس سنگین و بي قراري منتظر شدم. فهمیدن فكراي توسر جیمین خيلي برام مهم بود.. خواننده مثل اون دفعه با احساس و پرغم که قلبمو لرزوند شروع کرد به خوندن و خدمتکار کنارم اروم برام ترجمه اش کرد Düşlerde gördüm seni تو رویاهام دوستت داشتم söyleyemedim Sessiz öptüm nefesini söyleyemedim نتونستم بگم بي صدا نفستو بوسیدم نتونستم بگم Sana ben şiirler sözler büyüttüm Sana ben baharlar yazlar büyüttüm Sana ben hummalı gizler büyüttüm من شعرها و ترانه ها برای تو خلق کردم من بهارها و تابستانها رو براي تو به وجود آوردم من رازهاي نگفته رو براي تو خلق کردم Söyleyemedim نتونستم بگم Şarkılar yazdım sana, okuyamadım Hep yanımdaydın oysa, dokunamadım ترانه ها برای تو نوشتم نتونستم بخونم همیشه کنارم بودی اگر چه نتونستم لمست کنم Söyleyemedim
نتونستم بگم آهنگ که تموم شد اونقدر غرق بودم که اصلا نفهمیدم. وقتي خدمتکار بلند شد و رفت گنگ و تلخ به جای خالیش نگاه کردم. با درد خيلي خيلي شديدي توي قلبم و نفسي که به زور بيرون و تو میشد دستمو سمت صورتم بردم خیس خیس بود. انگار جیمین کنارم نشسته بود و برام حرف میزد. اصلا نفهمیدم کی اشکام جاري شدن و تمام صورتم رو خیس کردن اصلا نفهمیدم کي انقدر غرق شدم. پردرد صورتمو توی دستام گرفتم و بی اختیار زدم زیر گریه. خدااياا... خدایاا بسمه دیگه.. قلبم سنگین بود. خیلی سنگین یه جوری از درون شکسته بودم که جمع کردن خودم خیلی سخت بود. دیگه طاقت نداشتم این جیمین تلخ و بي رحم رو باور نمیکردم.. نمیتونستم بکنم. نباید بکنم. جيمز حتما یه دليلي داشته.. جیمین بي دليل اين بلا رو سرم نمیاره.. نمیتونه اونجوري رهام کنه... اون همه احساس.. این آهنگ... من... باید ببینمش. تند کیفم رو برداشتم و سریع از کافه زدم بیرون باید سرش داد بزنم.باید ازش توضیح بخوام. باید جیمین خودمو پس بگیرم.. باید عشق و قلبم رو پس بگیرم.. درمونده هق هق کردم و رفتم سمت خونه اش.. تمام بدنم داشت میلرزید اما دیگه نمیتونستم صبر کنم. از شکسته شدن دوباره خیلی میترسیدم از اینکه باز یه جیمین سرد و بي احساس رو ببینم وحشت داشتم اما... تمام قدرتم رو جمع کردم و با دستای یخ و لرزونم زنگ خونه اش رو
( فصل سوم ) پارت ۵۵۸
اون نوشتن از یاداوري خاطراتش دلم آتیش گرفت باید بفهمم معنیش چیه.. تند و بي قرار به دور و برم نگاه کردم که چشمم دختر گارسوني که رد میشد خورد. هول و ملتمس :گفتم شما ترکی بلدین؟ مودب گفت:بله بلدم.. با لبخند ذوق زده اي كيفم رو باز کردم و اسکناسي در آوردم و گفتم میشه این آهنگ رو برام ترجمه کنین؟ به خواننده نگاه کرد و بعد لبخندي زد و سر تکون داد و پول رو گرفت و کنارم نشست. با نفس سنگین و بي قراري منتظر شدم. فهمیدن فكراي توسر جیمین خيلي برام مهم بود.. خواننده مثل اون دفعه با احساس و پرغم که قلبمو لرزوند شروع کرد به خوندن و خدمتکار کنارم اروم برام ترجمه اش کرد Düşlerde gördüm seni تو رویاهام دوستت داشتم söyleyemedim Sessiz öptüm nefesini söyleyemedim نتونستم بگم بي صدا نفستو بوسیدم نتونستم بگم Sana ben şiirler sözler büyüttüm Sana ben baharlar yazlar büyüttüm Sana ben hummalı gizler büyüttüm من شعرها و ترانه ها برای تو خلق کردم من بهارها و تابستانها رو براي تو به وجود آوردم من رازهاي نگفته رو براي تو خلق کردم Söyleyemedim نتونستم بگم Şarkılar yazdım sana, okuyamadım Hep yanımdaydın oysa, dokunamadım ترانه ها برای تو نوشتم نتونستم بخونم همیشه کنارم بودی اگر چه نتونستم لمست کنم Söyleyemedim
نتونستم بگم آهنگ که تموم شد اونقدر غرق بودم که اصلا نفهمیدم. وقتي خدمتکار بلند شد و رفت گنگ و تلخ به جای خالیش نگاه کردم. با درد خيلي خيلي شديدي توي قلبم و نفسي که به زور بيرون و تو میشد دستمو سمت صورتم بردم خیس خیس بود. انگار جیمین کنارم نشسته بود و برام حرف میزد. اصلا نفهمیدم کی اشکام جاري شدن و تمام صورتم رو خیس کردن اصلا نفهمیدم کي انقدر غرق شدم. پردرد صورتمو توی دستام گرفتم و بی اختیار زدم زیر گریه. خدااياا... خدایاا بسمه دیگه.. قلبم سنگین بود. خیلی سنگین یه جوری از درون شکسته بودم که جمع کردن خودم خیلی سخت بود. دیگه طاقت نداشتم این جیمین تلخ و بي رحم رو باور نمیکردم.. نمیتونستم بکنم. نباید بکنم. جيمز حتما یه دليلي داشته.. جیمین بي دليل اين بلا رو سرم نمیاره.. نمیتونه اونجوري رهام کنه... اون همه احساس.. این آهنگ... من... باید ببینمش. تند کیفم رو برداشتم و سریع از کافه زدم بیرون باید سرش داد بزنم.باید ازش توضیح بخوام. باید جیمین خودمو پس بگیرم.. باید عشق و قلبم رو پس بگیرم.. درمونده هق هق کردم و رفتم سمت خونه اش.. تمام بدنم داشت میلرزید اما دیگه نمیتونستم صبر کنم. از شکسته شدن دوباره خیلی میترسیدم از اینکه باز یه جیمین سرد و بي احساس رو ببینم وحشت داشتم اما... تمام قدرتم رو جمع کردم و با دستای یخ و لرزونم زنگ خونه اش رو
- ۶۳۱
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط