ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۵۹

تمام قدرتم رو جمع کردم و با دستای یخ و لرزونم زنگ خونه اش رو فشردم خبري نشد.. بیحال باز زنگ زدم.. نه.. تلخ و دل شکسته اومدم عقب و به پنجره هاي خونه نگاه کردم.. داغون عقب عقب اومدم و به دیوار روبروی خونه تکیه دادم و به خونه زل زدم خنده هاي جیمین و مهربونیاش دونه دونه توی ذهنم نقش میبست و از جلوی چشمام رد میشد.. اشک تو چشمام جمع شد. لبامو گاز گرفتم و بی قرار قدم زدم من دست نمیکشم.. از عشقم و از جیمین دست نمیکشم.. نمیتونم بکشم... اون روز جیمین به باباش گفت الا نیمه من نیست..همه منه.. حتي اگه حرفش حقیقت نداشته باشه براي من حقيقت داره.. جیمین همه منه.. دست کشیدن از جیمین یعنی دست کشیدن از خودم.. وقتی از خودم دست بکشم میمیرم. من اینکارو نمیکنم.. همینجا منتظرش میمونم تا بیاد بالاخره که باید بیاد خونه مضطرب و بي قرار قدم میزدم و توی ذهنم مرور میکردم که اگه جیمین رو ديدم چي بگم ولي.. ذهنم خيلي اشفته بود. نمیتونستم مرتبش کنم هوا تاريك شده بود ولي هيچ خبري از جیمین نبود.. درمونده به خونه نگاه کردم و بعد ساعتم.. ۱۰ شب.. ساعت ها بود اینجا بودم ولي. خدايا.. احساس ضعف خيلي شديدي داشتم.. پردرد و شکسته خورده از خونه اش دور شدم و رفتم سمت رستورانی که همون نزدیکی بود. بی رمق و بی اشتها به چیز مختصری خوردم..

بي رمق و بی اشتها یه چیز مختصري خوردم... جیمین خونه نمیاد. احتمالا براي روبرو نشدن با من.. کجا ممکنه رفته باشه؟ خونه فرد.. مصمم بلند شدم و تاکسی گرفتم رفتم جلوی خونه فرد خودمو کنار کشیدم که از ایفون نبینتم و زنگ زدم کلافه و با خشم چشمامو بستم. فردم نیست.. دیگه واقعا دلشوره شدیدی گرفتم چیکار کنم خداا؟ از بلاتکیفی و نگرانی داغ کرده بودم. نمیخواستم خونه جوزف برم جیمین به جوزف هیچی نمیگه.. اونو درگير قضاياي شخصیش نمیکنه.. نفسم رو خیلی شدید و پردرد بیرون دادم و تلخ رفتم سمت خونه.. توي خونه داغون روی زمین کنار در نشستم. با بغض زانوهامو بغل کردم بد كاري باهام كردي جیمین... دیگه به این راحتیها نمیتونم الاي سابق بشم.. اصلا انقدر سوال تو سرم بود که نمیتونستم راحت و اروم بشم لرزون سرمو به دیوار تکیه دادم و با حلقه ام بازي کردم.. کاش میتونستم حداقل یه بار دیگه ببینمش اشك لعنتي توي چشمام حلقه زد. قلبم خرد و خاکشیر شده ولي هنوز حتي با اومدن اسمش تند تند میزد. همونجور نشسته
دیدگاه ها (۳)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۶۰ کنار در بی اختیار و خيلي خ...

ادرسي رو برام اسمس کرده بود. با دلشوره و درد و به امیدی که ج...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۵۸اون نوشتن از یاداوري خاطرات...

ظهور ازدواج پارت ۵۵۷ذهنم عاجزانه و درمونده به هرجایی میچرخید...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۷۵ تمام روز کسل و بی حوصله گو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۰۴تند اومد جلوم و گفت جیمین :...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۷۹ داغون چشماي اشکیمو بستم و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط